گزارش ناصرالدینشاه از معادن زغال سنگ بلژیک
صبح از خواب برخاستم، احوالم خوب نبود، کسل بودم، زبانم بار داشت، پیچش داشتم مثل آدمهای منگ و گیج بودم. تخم چشمم درد میکرد. تب نداشتم، اما نبضم تند میزد و بیخود عرق میکردم. روی هم رفته خیلی بدحال بودم. با این حالت باید برویم به کارخانه. کارخانه سرنگ که در شهر «لییژ» واقع است. این کارخانهای است که حاجی محمدحسن و حاجی محمدرحیم اسباب آهنآلات و ماشین و راهآهن و اینها که برای ایران و مازندران لازم دارند از این کارخانه میخرند و معامله با اینها دارند و رفتن به این کارخانه به اصرار حاجیها و…