جدال بزرگ قرن بیستم
میزس در سال۱۸۸۱ میلادی در امپراتوری اتریش-مجارستان متولد شد. دورانی که اروپا با صنعتیشدن، گسترش سوسیالیسم، ظهور دولتهای مدرن و تحولات عمیق اقتصادی روبهرو بود. او در دانشگاه وین و زیر نظر اویگن فون بومباورک آموزش دید و وارد مکتبی شد که از زمان کارل منگر بر نقش انتخاب فردی، ارزش ذهنی و سازوکار قیمتها تاکید داشت.
میزس کوشید این میراث را به دستگاهی نظری منسجم تبدیل کند. دستگاهی که اقتصاد، فلسفه و علوم اجتماعی را به یکدیگر پیوند میزد. با این حال، همین تلاش برای انسجام، بعدها به یکی از نقاط ضعف روششناختی او تبدیل شد.
نخستین اثر مهم او، «نظریه پول و اعتبار» در سال۱۹۱۲ میلادی، جایگاهش را در میان اقتصاددانان تثبیت کرد. در این کتاب، میزس نشان داد که پول نیز مانند سایر کالاها از منطق ارزش ذهنی و عرضه و تقاضا تبعیت میکند. اما اهمیت این اثر تنها به نظریه پول محدود نبود. همین تحلیل بعدها زیربنای نظریهای شد که امروز با عنوان «نظریه اتریشی چرخههای تجاری» شناخته میشود.
از نگاه میزس، بحرانهای اقتصادی زمانی شکل میگیرند که نظام بانکی، با حمایت دولت یا بانک مرکزی، نرخ بهره را بهطور مصنوعی پایین نگه میدارد و اعتبارات را بیش از میزان پسانداز واقعی جامعه گسترش میدهد.
این وضعیت سرمایهگذاران را به اجرای پروژههایی ترغیب میکند که در ظاهر سودآورند؛ اما پشتوانه واقعی ندارند. رونق حاصل از این سیاستها دیر یا زود جای خود را به رکود میدهد؛ زیرا اقتصاد ناچار است سرمایهگذاریهای اشتباه را اصلاح کند. در این چارچوب، رکود اقتصادی نه یک شکست تصادفی در نظام بازار، بلکه مرحلهای اصلاحی برای بازگرداندن هماهنگی میان ساختار تولید و ترجیحات واقعی جامعه است.
بعدها فردریش هایک این نظریه را گسترش داد؛ اما باید توجه داشت که نظریه چرخههای تجاری اتریشی هرگز به جریان اصلی اقتصاد راه نیافت. اقتصاددانان کینزی و نئوکینزی و نیز اقتصاددانان پولی مانند میلتون فریدمن، نقدهای جدی به آن داشتند؛ از جمله اینکه نظریه چرخههای تجاری نمیتواند بهطور تجربی بهخوبی از رونقهای بدون رکود یا رکودهای بدون رونق قبلی را توضیح دهد و اینکه نقش انتظارات عقلایی و ساختار نهادی بازارهای مالی را نادیده میگیرد. بنابراین، اگرچه این نظریه همچنان در سنت اتریش زنده است، در اقتصاد جریان اصلی جایگاهی حاشیهای دارد. ولی همچنان یکی از مهمترین تلاشهای نظری برای توضیح ارتباط میان پول، اعتبار و نوسانات اقتصادی محسوب میشود.
با این حال، اگر قرار باشد تنها یک اثر را نقطه عطف زندگی علمی میزس بدانیم، بیتردید مقاله کوتاهی است که در سال۱۹۲۰ میلادی با عنوان «محاسبه اقتصادی در نظام سوسیالیستی» (Economic Calculation in the Socialist Commonwealth) منتشر کرد. این مقاله یکی از بزرگترین مناظرههای تاریخ اقتصاد را آغاز کرد. مناظرهای که نزدیک به دو دهه اقتصاددانان جهان را به خود مشغول ساخت. پیش از میزس، بیشتر نقدها به سوسیالیسم ماهیتی سیاسی یا اخلاقی داشت؛ اما او پرسشی متفاوت مطرح کرد. اگر مالکیت خصوصی ابزار تولید از میان برود، قیمت کالاهای سرمایهای چگونه تعیین خواهد شد؟ و اگر قیمت بازار وجود نداشته باشد، برنامهریزان چگونه میتوانند تشخیص دهند کدام روش تولید کارآمدتر است؟
به باور میزس، قیمتها تنها اعدادی برای خریدوفروش نیستند. قیمتها اطلاعاتی فشرده درباره کمیابی منابع، ترجیحات مصرفکنندگان و هزینه فرصت استفاده از عوامل تولید در اختیار فعالان اقتصادی قرار میدهند. حذف بازار، در واقع حذف نظام تولید اطلاعات است. در چنین شرایطی، حتی اگر مدیران دولتی نیت خیر داشته باشند و از پیشرفتهترین ابزارهای محاسباتی نیز استفاده کنند، فاقد اطلاعات لازم برای تصمیمگیری عقلایی خواهند بود. بنابراین، مساله اصلی سوسیالیسم از نگاه او نه انگیزه افراد، بلکه «امکان محاسبه اقتصادی» بود. این ایده در زمان خود بسیار بحثبرانگیز بود. اقتصاددانانی مانند اسکار لانگه و آبا لرنر معتقد بودند که میتوان با استفاده از روشهای برنامهریزی و تنظیم قیمتها، برخی کارکردهای بازار را شبیهسازی کرد. لانگه حتی مدلی از «بازار سوسیالیستی» ارائه داد که در آن قیمتها را بر اساس مازاد تقاضا تنظیم میکند. مشابه کاری که بازار رقابتی انجام میشود. میزس و سپس هایک معتقد بودند مساله اصلی، نبود یک فرمول محاسباتی نیست، بلکه ماهیت پراکنده دانش اقتصادی است. اطلاعات مورد نیاز برای تصمیمگیری اقتصادی در ذهن میلیونها فرد، بنگاه و مصرفکننده پراکنده است و هیچ نهاد مرکزی نمیتواند این دانش را بهطور کامل در اختیار داشته باشد. این استدلال بعدها توسط هایک با نظریه «پراکندگی دانش» تکمیل شد. باید توجه داشت که سهم هایک در این مناظره حداقل بهاندازه میزس و به گفته برخی مورخان اندیشه، بیشتر بود. هایک بود که مساله را از «امکان محاسبه» به «ماهیت دانش» منتقل کرد و آن را به یکی از مهمترین مباحث اقتصاد اطلاعات و اقتصاد نهادی تبدیل کرد. اهمیت تاریخی این مناظره فراتر از بحث درباره سوسیالیسم بود؛ زیرا توجه اقتصاددانان را به نقش اطلاعات، قیمتها و نهادها در هماهنگی فعالیتهای اقتصادی جلب کرد.
اما شاید متفاوتترین بخش اندیشه میزس، نه نظریه پول و نه نقد سوسیالیسم، بلکه نگاه او به ماهیت علم اقتصاد باشد. او معتقد بود اقتصاد علم مطالعه بازار نیست، بلکه بخشی از علمی عامتر است که آن را «پراکسیولوژی» (Praxeology) یا «علم کنش انسانی» مینامید. از دیدگاه میزس، انسان موجودی است که آگاهانه برای رسیدن به اهداف خود دست به انتخاب میزند. همین گزاره ساده، نقطه آغاز تحلیل اقتصادی است. او استدلال میکرد بسیاری از قوانین اقتصادی را میتوان با استنتاج منطقی از این اصل و نه از طریق مشاهدات آماری استخراج کرد. به همین دلیل، برخلاف جریان غالب اقتصاد که در قرن بیستم به سمت استفاده گستردهتر از مدلهای ریاضی، اقتصادسنجی و آزمونهای تجربی حرکت کرد، میزس تاکید داشت که دادههای تاریخی تنها وقایع گذشته را توصیف میکنند و بهتنهایی قادر به کشف قوانین عام اقتصادی نیستند. این دیدگاه او را به یکی از جنجالیترین چهرههای روششناسی اقتصاد تبدیل کرد. منتقدان معتقد بودند علم اقتصاد بدون آزمون تجربی نمیتواند ادعای علمی بودن داشته باشد؛ اما میزس پاسخ میداد که موضوع اقتصاد، کنش هدفمند انسان است و با پدیدههای علوم طبیعی تفاوت ماهوی دارد. این اختلافنظر هنوز نیز یکی از مهمترین مرزهای فکری میان مکتب اتریش و جریان اصلی اقتصاد محسوب میشود.
تمام این اندیشهها سرانجام در سال ۱۹۴۹ میلادی و در کتاب «کنش انسانی» (Human Action) به اوج خود رسید. بسیاری این کتاب را مهمترین اثر مکتب اتریش در قرن بیستم میدانند. میزس در این اثر کوشید همه اجزای نظام فکری خود از پول، سرمایه و بهره گرفته تا کارآفرینی، رقابت، مداخله دولت، سوسیالیسم و روششناسی علم اقتصاد را در قالب نظریهای واحد ارائه کند. کتاب «کنش انسانی» در واقع تلاش میزس برای ارائه تصویری جامع از اقتصاد بهعنوان علمی درباره انتخاب انسانی بود. در نگاه او، بازار مجموعهای از معاملات جداگانه نیست، بلکه شبکهای پیچیده از تعاملات انسانی است که از طریق قیمتها هماهنگ میشود. کارآفرین در این نظام نقش محوری دارد؛ زیرا با استفاده از اطلاعات ناقص و در شرایط عدماطمینان، فرصتهای اقتصادی را کشف میکند. انتشار این کتاب همزمان با دوران سلطه اندیشه کینزی بود؛ دورهای که بسیاری از دانشگاهها و دولتها بر نقش فعال سیاست مالی و پولی برای مدیریت اقتصاد تاکید داشتند. به همین دلیل، میزس در آن زمان در حاشیه جریان اصلی اقتصاد قرار گرفت. با این حال، از دهه۱۹۷۰ میلادی به بعد و همزمان با بحرانهای تورمی و بازگشت توجه به محدودیتهای سیاستگذاری دولتی، آثار او دوباره مورد توجه قرار گرفت و مکتب اتریش احیا شد. باید توجه داشت که این احیا بیش از آنکه محصول پذیرش علمی نظریههای میزس در جریان اصلی باشد، محصول تغییر فضای سیاسی و ظهور جنبشهای لیبرتارین و محافظهکار بود. جنبشهایی که میزس را به یکی از مراجع فکری خود تبدیل کردند.
البته میراث میزس تنها ستایش نشده است. بسیاری از اقتصاددانان جریان اصلی، روششناسی او را بیش از حد قیاسی و کمتوجه به شواهد تجربی میدانند. همچنین نظریه چرخههای تجاری اتریشی و نقد او بر برنامهریزی مرکزی همچنان موضوع بحث و نقد است. با این حال، حتی منتقدان نیز اذعان دارند که او پرسشهایی از نقش قیمتها در انتقال اطلاعات گرفته تا حدود توانایی دولت در هدایت اقتصاد را مطرح کرد که هنوز پاسخ قطعی برای آنها وجود ندارد. میزس همچنین یک لیبرتارین رادیکال با مواضع سیاسی صریح بود؛ مواضعی که فراتر از تحلیل اقتصادی، به یک ایدئولوژی سیاسی تبدیل میشد. او با هرگونه مداخله دولت، حتی در مواردی کههایک محتاطتر بود، مخالفت میکرد و دولت را نه فقط ناکارآمد، بلکه خطرناک میدانست. این بعد از اندیشه او برای فهم جایگاه واقعیاش در تاریخ اندیشه ضروری است. شاید راز ماندگاری میزس نیز همین باشد. او اقتصاددانی مدافع بازار آزاد نبود، بلکه اقتصاد را علمی درباره انتخابهای انسان میدانست. انتخابهایی که در جهانی سرشار از عدماطمینان، کمیابی و اطلاعات پراکنده انجام میشوند. به همین دلیل، آثار او تنها متعلق به تاریخ اندیشه اقتصادی نیستند، بلکه همچنان در مباحث مربوط به حکمرانی اقتصادی، نقش دولت، کارآفرینی، اقتصاد دیجیتال و نظامهای تصمیمگیری غیرمتمرکز مورد توجه قرار میگیرند.
در تاریخ اقتصاد، نامهایی هستند که نظریهای مهم ارائه کردند و نامهایی که مسیر یک رشته علمی را تغییر دادند. لودویگ فون میزس بیتردید در گروه دوم قرار میگیرد. اقتصاددانی که با چند ایده بنیادین، مناظرههایی را آغاز کرد که بیش از یک قرن بعد نیز همچنان ادامه دارند.
* دانشجوی دکترای اقتصاد مالی