چراغی که روشن ماند
الهه طهماسبی*
در آن روز گرم مرداد، جوانی از خیابان کاخ تا دربند، پیاده و گریهکنان به خانه بازگشت. پشت سرش، خانه محمد مصدق را غارت میکردند و پیش رویش، راهی طولانی بود که فرصت غصه خوردن و فکر کردن میداد. محسن خلیلی بعدها آن روز را به یاد آورد، روزی که با خود اندیشید تا مردم توان اقتصادی نداشته باشند، از کار و آگاهی بهرهمند نشوند، ایران روی پیشرفت را نخواهد دید. آن پیادهروی تلخ، در روایت خودش، با انتخاب راه صنعت و فعالیت جمعی پیوند خورد. جوانی که از شکست یک امید سیاسی اشک ریخته بود، سالهای بعد عمرش را…