کار خوب و معامله با خدا
دلارام حور مهر - هر روز توی مسیر محل کارم یه مسیر رو پیادهروی میکردم و دختری رو میدیدم که با وزنه نشسته و بهم لبخند میزنه ، بهش گفتم: به نظرت من چند کیلوام؟
گفت: نمیدونم بیا روی وزنه
بعد در کیفم رو باز کردم و گفتم : چقدر میشه
گفت: هرچی دوست داری بده
باهاش خداحافظی کردم و رفتم محل کارم از اون روز به بعد هر روز خودم رو وزن میکردم و فرخنده با نگاه گرمش بهم نگاه میکرد ، تا اینکه یه روز وزنه اش از کار افتاده بود
بعد و سلام و احوالپرسی گفتم:
امروز نمیدونم وزن اضافه کردم یا کم کردم
گفت : بهرخ وزنه کار نمیکنه و ناراحت بود
گفتم: چرا ؟
گفت : نمیدونم باتری رو عوض کردم اما بازم کار نمیکنه
گفتم: نگران نباش، چقدر میشه
گفت: وزنه که خرابه
گفتم : خراب نبود منو وزن کرد ، بعد حرکت نکرد
اما فرخنده پول رو قبول نمیکرد، با اصرار فراوان بالاخره پذیرفت
محل کارم که بودم ذهنم درگیر فرخنده بود و تصمیم گرفتم وزنه جدید بخرم
و فردای اون روز با وزنه جدید رفتم پیشش نشسته بود روی صندلی و ترازو کنارشم بود و خیلی ناراحت بود
گفتم: این ناقابله
گفت: به چه مناسبت؟
گفتم: مناسبتش اینه که شما سرتاسر سال توی سرما و گرما اومدی سرکار و زحمت کشیدی برای قدردانی از شماست
قبول کرد و ازم گرفت چشماش از خوشحالی برق میزد و اشکاش سرازیر شد
اون روز بهترین روز زندگیم بود .
رفتم محل کارم و یکی از همکارام گفت: فرخنده امروز خیلی خوشحال بود ترازو تازه خریده بود ، مدتی بود میخواستم پیشنهاد بدم پول روی هم بزاریم بدیم بهش که نیاد بشینه کنار پیاده رو که فرصتش پیش نمیاومد
گفتم: گدا که نیست بعدم قبول نمیکنه بهش پول بدیم
گفت: تو از کجا میدونی
گفتم : یبار دیدم یه آقایی پول رو انداخت جلوش اخم کرد و با ناراحتی گفت: آقا من گدا نیستم ،پولتون رو بردارید
اعظم همکارم از این حرفم تعجب کرد و گفت: عجب غروری داره ، آفرین که خودخواسته و مستقله
گفتم: اگه تصمیم داری بهش کمک کنی هر روز برو خودت وزن کن
گفت: هر روز ؟
گفتم: آره، تعجب داره اینطوری فرخنده خوشحال میشه و عزت نفسش میره بالا
گفت: آره پیشنهاد خوبیه ، ممنون که گفتی
و از اون روز به بعد تمام بچهها توی صف میایستادند تا خودشون رو وزن کنند و این صف طولانی منو یاد یه داستان قدیمی انداخت
همسر پادشاهی دیوانهای را دید ، که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط میکشید.
پرسید: چه میکنی؟
گفت: خانه میسازم.
پرسید: این خانه را میفروشی؟
گفت: میفروشم.
پرسید: قیمت آن چقدر است؟
دیوانه مبلغی را گفت!
همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند ،
دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.
هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانهای رسید،
خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند:
این خانه برای همسر توست...!!
روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید:
همسرش قصه ی آن دیوانه را تعریف کرد!
پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی میکند و خانه میسازد.
گفت: این خانه را میفروشی؟
دیوانه گفت: میفروشم.
پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟
دیوانه مبلغی را گفت که در جهان نبود!
پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته ای!
دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده میخری...
میان این دو، فرق بسیار است...!!!
ارزش کارهای خوب به این است که برای رضای خدا باشد نه برای معامله با خدا
مشاهده اخبار بیشتر در ویژهنامه اصفهان (۲۵ آذر ۱۴۰۴)