چراغی که روشن ماند
دیروز، ۱۷ مهر ۱۴۰۵، خبر درگذشت او رسید. محسن خلیلیعراقی از میان ما رفت و زندگی پر برکتاش به پایان رسید. زندگی مردی که چند نسل از ایرانیان، بیآنکه لزوما چهرهاش را بشناسند، با حاصل کارش زندگی کردهاند. نام بوتان برای نسلهای قدیمیتر، بخشی از خاطره خانه است. از کپسولهای گاز و اجاقهای قدیمی تا آبگرمکنهایی که آب گرم را به خانهها میرساندند. پشت این نام آشنا، زندگی خانوادهای قرار دارد که ساختن را جدی گرفته بودند و محسن، یکی از مهمترین نگهبانان این میراث بود. داستان او از تهران سال ۱۳۰۸ آغاز شد. در محله دربند بزرگ شد، در مدرسههای شمیران درس خواند و در سال ۱۳۲۸ به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت. پدرش، محمود خلیلی، مرد تجربه و ابتکار بود. معلمی که به صنعت روی آورده و در برقرسانی و فعالیتهای فنی کار کرده بود. محسن در چنین خانوادهای با کار آشنا شد. بعدها، هنگامی که پدر برای اجرای ایده استفاده از گاز مایع از او کمک خواست، همراهش شد. رابطه پدر و پسر، به همکاریای انجامید که اثرش از خانه و خانواده آنها بسیار فراتر رفت.
در جنوب ایران، گاز میسوخت و در خانههای مردم، تهیه سوخت و روشن نگه داشتن اجاق، بخشی از زحمت روزانه بود. خانواده خلیلی میان این دو تصویر، امکانی برای کار و خلاقیت دیدند. بوتان در سال ۱۳۳۲ و چند روز قبل از وقایع ۲۸ مرداد، شکل گرفت و پدر و پسر، با مطالعه تجربههای خارجی، راه استفاده از گاز مایع را دنبال کردند. آنها بوتان را خیلی زودتر از شرکت ملی گاز به ثبت رساندند. اما رساندن سوخت تازه به خانهها، تنها به تجهیزات نیاز نداشت. مردم باید به چیزی اعتماد میکردند که هنوز برایشان ناآشنا بود. سوختی که میتوانست آسایش بیاورد، اما مثل همه پدیدههای آن زمان، اولش ترس هم ایجاد میکرد. تصور کنید، زنان آن سوی خیابان میایستادند و با ترس به اجاق گاز پشت ویترین نگاه میکردند که برای خودش میسوخت و آب را به جوش میآورد. و بوتان به این شکل به خانههای مردم راه یافت و مطبخهای دود گرفته، به آشپزخانههای امروزی تغییر شکل دادند.
در سالهای آغاز کار، محسن خود اجاقها را به خانهها میبرد و نصب میکرد. بعضی خانوادهها وسیله تازه را در اتاق پذیرایی میگذاشتند. قرار بود اگر نخواستند، اجاق را پس بگیرند اما زنان که تجربه استفاده از اجاقگاز را پیدا میکردند، دیگر اجازه نمیدادند آن را ببرند. و این راز خلیلی و صنعتش بود که، وقتی به خانهها رسید، مهمان همیشگی شد و توانست از رنج روزانهشان کم کند. کار آنها با تولید وسایل گازسوز ادامه یافت. اجاق، بخاری و آبگرمکن، هرکدام پاسخی به یک نیاز بودند و کارخانه خلیلیها، از همین قدمها و از جلب اعتماد نخستین مشتریان رشد کرد.
سالها گذشت و با درگذشت پدر، مسوولیت حفظ و ادامه این راه بر دوش محسن و دیگر اعضای خانواده سنگینتر شد. میراث پدر، اکنون به تصمیمهای نسل بعد وابسته بود. بنگاه خانوادگی برای ادامه زندگی، به انسجام، مدیریت و توان عبور از بحران نیاز داشت. دشوارترین آزمونها نیز در راه بودند. آزمونهایی که مساله آنها دیگر ساختن محصول تازه یا پیدا کردن مشتری نبود. این بار باید برای حق ادامه کار و حفظ آنچه ساخته بودند، ایستادگی میکردند.
بوتان از توفانها گذشت، فراز و فرود فراوان دید تا انقلاب شد. در همان سالهای نخست پس از انقلاب، بخشی از سهام بوتان با حکم مصادره مواجه شد. خلیلیها حکم را نپذیرفتند و اعتراض کردند. پرونده سالها ادامه یافت و محسن خلیلی بارها به دادگاه رفت. در گفتوگویی که خلیلیعراقی با تجارتفردا داشت، شمار این حضورها ۲۵۴ بار آمده است. او گفته بود برای سرپا نگه داشتن شرکت و پرداخت حقوق کارگران، املاک شخصی خود و شرکایش را فروختند. سرانجام، پیگیریهای حقوقی به بازپسگیری سهام انجامید. فکرش را بکنید، روایت ما به همین سادگی و در چند خط است اما پشت تلاش و ایستادگی محسن خلیلی، سالهای طولانی از بلاتکلیفی و فشار قرار دارد. سالهایی که سرانجام حق به حقدار رسید.
به این ترتیب راه بوتان ادامه یافت. اهمیت این پایداری در زندگی آدمهایی دیده میشود که کارشان به بقای بنگاه وابسته بود. پرداخت حقوق، در آن روزگار دشوار، تعهدی بود که با فروش خانهها و داراییها پشتیبانی شد. خلیلی در کنار اداره بنگاه، برای گرد هم آوردن صنعتگران نیز تلاش کرد. انجمن مدیران صنایع، کنفدراسیون صنعت ایران و انجمن صنایع لوازم خانگی، از تشکلهایی هستند که نام او با شکلگیری و تقویتشان پیوند دارد. وقت و توانش را صرف نهادهایی کرد که قرار بود صدای بخش خصوصی را رساتر کنند. این فعالیت، بخش مهمی از زندگی او شد. تلاشی برای آنکه تولیدکنندگان بتوانند درباره مسائل مشترک گفتوگو کنند و خواستههایشان را سازمانیافته مطرح کنند. به همین دلیل، او را «پدر تشکلگرایی» نامیدند.
در سالهای پایانی، دغدغه صنعت شکل دیگری پیدا کرد. بنیاد توسعه صنعتی محسن خلیلی، پشتیبان پژوهشی شد که حاصلش کتاب «چالشهای صنعتیشدن ایران» بود. مسعود نیلی درباره این همکاری گفته است که خلیلی نسبت به توسعه صنعتی، فراتر از مسائل کسبوکار خودش حساسیت داشت. نکته ارزشمند دیگر، احترامش به استقلال پژوهش بود. به روایت نیلی، او از گروه تحقیق نخواست نتیجه یا مطلبی را مطابق خواستهاش در کتاب بگنجانند. صنعتگر سالخورده، از پژوهش پشتیبانی کرد تا پرسشهای دشوار درباره آینده کشور بررسی شوند.
مردی که جوانیاش با تجربه شکست و نگرانی برای ایران همراه شده بود، در سالخوردگی همچنان به یافتن راه پیشرفت کمک میکرد. آرزوی اقتصادی رقابتی و دولتی خدمتگزار تولید را بیان کرده بود. اکنون جای او خالی است، اما حاصل عمرش پیش چشم ماست. بنگاهی که دوام آورد، نهادهایی که ساخته شدند و پژوهشی که برای آینده به یادگار ماند. محسن خلیلی رفت اما چراغی که روشن کرد، هنوز روشن است.
* نویسنده و ویراستار