عبرت سوئز برای هرمز

برای درک عمق این بحران، باید بازتعریفی از مفهوم «منافع ملی» ارائه داد. وقتی آمریکا بدون هیچ قید و شرطی از اسرائیل حمایت می‌کند، در عمل اختیار تصمیم‌گیری درباره جنگ و صلح را به تل‌آویو واگذار کرده است. جنگ ۱۲روزه که ظاهرا به بهانه برنامه اتمی ایران و با هدف نابودی برنامه اتمی، موشکی و گروه‌های نیابتی ایران آغاز شد، صرفا یک جنگ تدافعی نبود، بلکه ماشه‌ای بود که اسرائیل برای کشاندن پای آمریکا به یک درگیری منطقه‌ای کشید. پس از آن، در مرحله دوم یعنی نبرد رمضان، اسرائیل توانست ایالات متحده را متقاعد کند که اهداف تعیین‌شده محقق نشده و نیاز به تهاجمی گسترده‌تر است. این پدیده دقیقا یادآور «چک سفیدی» است که آلمانِ قیصر به امپراتوری اتریش- مجارستان در بحران ژوئیه ۱۹۱۴ داد. 

در آن مقطع، برلین به وین اختیار تام داد تا صربستان را بخاطر ترور ولیعهدش توسط یک ملی‌گرای صرب- تنبیه کند و نتیجه، جنگی جهانی بود که نه تنها آلمان، بلکه سه امپراتوری بزرگ- عثمانی، اتریش- مجارستان و روسیه را به کام نابودی کشاند. امروز نیز، چک سفید آمریکا به اسرائیل، خاورمیانه را به نقطه جوش رسانده است.

آنچه این وضعیت را برای آمریکا بیش از پیش خطرناک می‌سازد، ایدئولوژی حاکم بر سیاست خارجی اسرائیل، یعنی دکترین «اسرائیل بزرگ» و مفهوم «مرزهای شناور» است. یک دولت- ملت کلاسیک با مرزهای مشخص، خواهان تثبیت وضعیت موجود است، اما رژیمی که مرزهای خود را نه بر اساس حقوق بین‌الملل، بلکه بر مبنای ضرورت‌های استراتژیک و ایدئولوژیک تعریف می‌کند، در ذات خود یک عنصر بی‌ثبات‌کننده است. اسرائیل، با این منطق، نه تنها به دنبال صلح نیست، بلکه صلح پایدار را دشمن توسعه‌طلبی خود می‌داند. اسرائیل برای بقای امنیتی خود، نیازمند دشمنی دائم و بحرانی همیشگی است. این کشور برای حفظ انسجام داخلی و توجیه بودجه‌های نظامی عظیم خود، نیازمند آتش افروزی مداوم در محیط پیرامونی است. از این منظر، ایران نه فقط یک تهدید، بلکه یک ضرورت وجودی برای اسرائیل است تا بتواند آمریکا را به این منطقه گره بزند.

اما نبرد ۱۲روزه و نبرد رمضان نشان داد که تله اسرائیل این بار از نوع وخیم‌تری است. تفاوت این درگیری با مداخلات پیشین آمریکا در خاورمیانه در چیست؟ پاسخ در تنگه هرمز نهفته است. آمریکا در ویتنام، در مردابی روستایی و جنگی چریکی فرو رفت، اما در آنجا شاهراه حیاتی اقتصاد جهانی در میان نبود. امروز، درگیری نظامی در خلیج فارس، آن هم در شرایطی که توان موشکی و نامتقارن ایران به مراتب پیچیده‌تر از ویت‌کنگ است، به سرعت به بسته شدن یا ناامن شدن شدید تنگه هرمز انجامیده است. بحران تنگه، نبض اقتصاد جهانی را نشانه رفته است. بهای نفت به ارقامی رسیده که می‌تواند اقتصادهای بزرگ صنعتی را فلج کند. در چنین شرایطی، آمریکا دیگر فقط با یک شکست نظامی آبرومندانه روبه‌رو نیست، بلکه با یک چالش هژمونیک مواجه است. هژمونی آمریکا تنها بر پایه ناوهای هواپیمابر نیست، بلکه بر کنترل شریان‌های اقتصاد جهانی و اعتماد متحدان به توانایی واشنگتن برای تضمین امنیت این شریان‌ها بنا شده است.

بن‌بست کنونی آمریکا در برابر ایران، دقیقا از این منظر شکننده است. اگر آمریکا بدون دستیابی به یک پیروزی قاطع عقب‌نشینی کند، ضمانت امنیتی واشنگتن برای متحدان بزرگش در آسیا و اروپا زیر سوال می‌رود. سایر قدرت‌ها این پیام را دریافت می‌کنند که ایالات متحده حتی توان باز نگه داشتن حیاتی‌ترین گلوگاه انرژی جهان را ندارد. این یک شکست استراتژیک فراتر از یک شکست تاکتیکی است. اما اگر به جنگ ادامه دهد، با توجه به هزینه‌های نجومی، تلفات انسانی و خشم افکار عمومی جهانی، در همان باتلاقی فرو می‌رود که اسرائیل آن را حفر کرده است. این همان تناقض وحشتناکی است که «توسیدید» مورخ یونانی در تاریخ خود شرح می‌دهد: قدرت بزرگ برای اینکه ضعیف به نظر نرسد، با اکراه وارد جنگی می‌شود که متحد کوچکش آن را مهندسی کرده است.

پس راه‌حل چیست؟ تاریخ و عقلانیت استراتژیک حکم می‌کنند که تنها یک راه‌حل برای خروج از این بحران وجود دارد: قطع حمایت بی‌قید و شرط. آمریکا باید زنجیر طلایی که خود را با آن به اسرائیل بسته، باز کند. اگر اسرائیل بداند که چتر حمایتی آمریکا دائمی و اتوماتیک نیست، ناگزیر به تجدیدنظر در ماجراجویی‌هایش می‌شود. نمونه تاریخی عبرت‌آموز، بحران سوئز در ۱۹۵۶ است. در آنجا نیز اسرائیل با ماجراجویی خود، بریتانیا و فرانسه را فریب داد تا برای بازپس‌گیری کانال سوئز به مصر حمله کنند. اما وقتی خشم بین‌المللی، به ویژه از سوی آمریکا و شوروی، بالا گرفت، بریتانیا و فرانسه مجبور به عقب‌نشینیِ تحقیرآمیز شدند و دوران امپراتوری‌های آنان برای همیشه به پایان رسید. امروز، خود آمریکا نقش بریتانیای بحران سوئز را بازی می‌کند، با این تفاوت که این بار، کسی جز عقلانیت واشنگتن، برای مهار آمریکا وجود ندارد. به عبارتی، تهدید اسرائیل بزرگ و مرزهای شناور، نه فقط تهدیدی برای کشورها و ملت‌های منطقه، بلکه تهدیدی وجودی برای خود آمریکاست.

در نهایت، جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان، ثابت کرد که خاورمیانه با یک دکترین فرسوده قابل تغییر و تسخیر نیست. اسرائیل با کشاندن آمریکا به جنگ مستقیم با ایران، تمام قواعد بازی را تغییر داد و واشنگتن را در موقعیتی قرار داد که اکنون هیچ گزینه خوبی پیش رو ندارد. سیاستی که بر مبنای این ایده نادرست بنا شده باشد که امنیت آمریکا در گرو تامین بلندپروازی‌های ارضی و ایدئولوژیک اسرائیل است، محکوم به شکست است. تنها مسیر برای نجات هژمونی رو به افول آمریکا، قطع این بند ناف استراتژیک است؛ وگرنه، ایالات متحده نیز همچون هژمون‌های پیش از خود در گوشه‌ای از جهان که قدرتش در آن به چالش کشیده شده، نفس‌های آخر هژمونی خود را به پایان خواهد رساند. این نه یک انتخاب، که یک ضرورت تاریخی برای بقای ابرقدرت است.

*  تحلیلگر ژئوپلیتیک