انصارالله به دنبال تغییر موازنه در باب‌المندب عکس: AFP

فارغ از سرعت تحولات و پویایی‌های داخلی یمن که از اول سپتامبر در ۵ جبهه الجوف، البیضا، مارب، تعز و الحدیده کلید خورد و در ۱۱ سپتامبر با سقوط آخرین سنگرهای دولت مستقر در عدن در الذوباب و شاطی المراد و پیش‌تر در حیس، الخوخه و بندر المخا در تعز تکمیل شد، نقش و اهمیت منازعه داخلی یمن و بازتاب آن در معادلات منطقه و جهان است که بخش قابل‌توجهی از انرژی و تجارت جهانی از آنها عبور می‌کند. اکنون تهران و صنعا می‌توانند بر هر دو سوی این معادله اثرگذاری موثر داشته باشند و راهبرد انسداد دوگانه را از طریق دو گلوگاه برقرار سازند. راهبردی که می‌تواند مزیت جغرافیایی ایران را از خلیج فارس تا دریای سرخ امتداد دهد. این نکته زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که به نقطه عطف تحول کنونی از منظر مثلث انرژی، تجارت و ترانزیت بنگریم، جایی که باب‌المندب پیش از بحران اخیر، نه یک مسیر حاشیه‌ای در اقتصاد جهانی، بلکه مسیری تعیین کننده در معادله تنگه‌ها است. بر اساس داده‌های سازمان ملل؛ در سال ۲۰۲۳ و پیش از عملیات ۷ اکتبر، حدود ۸.۷ درصد از کل حجم تجارت دریایی جهان از این تنگه عبور می‌کرد؛ سهم کالاهایی مانند خودرو و کانتینر حدود ۲۰ درصد، فرآورده‌های نفتی ۱۵ درصد و نفت خام ۱۳ درصد از تجارت دریایی جهانی بود.

در حوزه انرژی، اهمیت آن حتی روشن‌تر است. طبق داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا، در سال ۲۰۲۳ روزانه حدود ۹.۳‌میلیون بشکه نفت خام و فرآورده‌های نفتی از باب‌المندب عبور می‌کرد. این رقم در سال ۲۰۲۴، تحت تاثیر حملات یمنی‌ها و تغییر مسیر کشتی‌ها، به حدود ۴.۱‌میلیون بشکه در روز سقوط کرد. در نیمه نخست ۲۰۲۵ نیز این رقم حدود ۴.۲‌میلیون بشکه بود. بنابراین، مساله صرفا کنترل یک تنگه نیست؛ مساله کنترل یا تهدید یک شریان حیاتی اقتصاد جهانی است. در واقع، اهمیت پیشروی نیروهای انصارالله به‌ویژه با تسلط بر جزیره میون یا پریم از آنجا ناشی می‌شود که این جزیره در باریک‌ترین بخش باب‌المندب قرار گرفته و می‌تواند به یک نقطه اتکای عملیاتی برای کنترل، نظارت یا تهدید عبور و مرور دریایی تبدیل شود. بنابراین تکمیل پیشروی و مهم‌تر از آن تثبیت دستاوردها روی زمین، معادله موجود در دریای سرخ تغییر کیفی خواهد کرد.

در عین حال باید میان کنترل کامل تنگه و توانایی ایجاد ناامنی در تنگه تفاوت گذاشت. برای یک بازیگر غیردولتی، لزوما تصرف فیزیکی تمام باب‌المندب ضرورت ندارد؛ کافی است هزینه عبور از آن را آن‌قدر بالا ببرد که شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران و صاحبان محموله، مسیر خود را تغییر دهند. این همان اتفاقی است که پیش‌تر نیز رخ داده است. با افزایش حملات حوثی‌ها، بخشی از ترافیک تجاری و انرژی به جای عبور از دریای سرخ و کانال سوئز، مسیر طولانی‌تر دماغه امیدنیک را انتخاب کرد. در سال ۲۰۲۴ حجم نفت عبوری از دماغه امیدنیک به حدود ۹.۳‌میلیون بشکه در روز رسید، درحالی‌که این رقم در سال ۲۰۲۳ حدود ۶.۲‌میلیون بشکه بود. به عبارت دیگر، یک بازیگر منطقه‌ای می‌تواند بدون بستن رسمی یک آبراه، آن را از نظر اقتصادی گران کند. افزایش مسافت، مصرف سوخت، زمان سفر، هزینه اجاره کشتی و بیمه، در نهایت به افزایش قیمت تمام‌شده کالا و انرژی منجر می‌شود. آنکتاد نیز تاکید کرده است که تغییر مسیر کشتی‌ها به سمت مسیرهای طولانی‌تر، زمان حمل و هزینه‌های حمل‌ونقل و نرخ‌های کرایه را افزایش داده است.

از این منظر؛ یکی از ضعف‌های رایج در تحلیل‌های امنیتی درباره ایران، تمرکز بیش از اندازه بر شمار موشک‌ها، پهپادها یا ظرفیت‌های نظامی مستقیم تهران است. این نگاه، پویایی محیط پیرامونی ایران را کمتر از واقعیت برآورد می‌کند. قدرت ایران الزاما در توانایی شلیک مستقیم یک موشک خلاصه نمی‌شود؛ بلکه بخشی از آن در توانایی ایجاد شبکه‌ای از نقاط فشار در پیرامون خود نمایانگر می‌شود. هرمز در جنوب، عراق در غرب، لبنان در شمال‌غرب و یمن و باب‌المندب در جنوب‌غرب، هر کدام می‌توانند در شرایط متفاوت به بخشی از یک معماری فشار تبدیل شوند.

در مورد انصارالله نیز باید از ساده‌سازی‌های رایج پرهیز کرد. حوثی‌ها یک نیروی نیابتی با فرمان‌پذیری خطی از تهران نیستند، آنها بازیگری با محاسبات داخلی، منافع سیاسی و تجربه جنگی مستقل هستند. بنابراین، تقلیل رفتار آنان به دستورهای تهران، به همان اندازه گمراه‌کننده است که نادیده گرفتن ارتباط راهبردی آنها با ایران. در نتیجه، برآورد قدرت ایران بدون در نظر گرفتن پویایی بحران یمن، ناقص خواهد بود. یمن فقط یک پرونده فرعی در سیاست منطقه‌ای ایران نیست؛ می‌تواند به یک اهرم ژئوپلیتیک مستقل تبدیل شود که ارزش آن بسیار فراتر از اندازه اقتصادی یا نظامی خود یمن است.

از این زاویه است که نقش این تحول در یمن به جغرافیای جنگ آمریکا با ایران، حائز اهمیت دو چندان است. در روند متصل به وضعیت کنونی؛ منطق جنگ عمدتا حول اهداف نظامی، زیرساخت‌های انرژی و ظرفیت موشکی ایران تعریف شده است. اما در وضعیت متحول‌تر جاری، واشنگتن با یک جنگ چند گلوگاهی مواجه می‌شود: هرمز در شرق و باب‌المندب در جنوب‌غرب، با فاصله‌ای هزاران کیلومتری اما در یک زنجیره راهبردی واحد. اگر حوثی‌ها بتوانند از موقعیت کنونی خود در پریم به سوی تثبیت موقعیت در باب‌المندب حرکت کنند، الگوی جنگ گسترده ترامپ با ایران نیز دستخوش تغییر خواهد شد. این وضعیت می‌تواند آمریکا را وادار کند بخشی از منابع دریایی و هوایی خود را برای حفاظت دائمی از کریدورهای تجاری در دریای سرخ، خلیج عدن و اقیانوس هند اختصاص دهد. بنابراین، هزینه جنگ برای آمریکا صرفا هزینه حمله به ایران نخواهد بود؛ بلکه هزینه حفاظت از نظم تجاری جهانی در مقیاسی گسترده‌تر نیز به آن اضافه می‌شود.

از سوی دیگر، عربستان سعودی در چنین سناریویی بیش از گذشته در خط مقدم قرار خواهد گرفت؛ زیرا امنیت صادرات نفت و سواحل غربی آن مستقیما به امنیت باب‌المندب گره می‌خورد. اروپا نیز، که بخش مهمی از تجارت خود با آسیا را از مسیر سوئز انجام می‌دهد، با افزایش زمان و هزینه واردات مواجه خواهد شد. بنابراین، مساله جزیره پریم در واقع مساله پریم نیست؛ پریم نماد بازگشت یک مفهوم قدیمی به سیاست بین‌الملل است: قدرت جغرافیا. ایران و متحدانش اگر بتوانند از هرمز تا باب‌المندب یک زنجیره فشار دریایی ایجاد کنند، قادر خواهند بود هزینه‌های جنگ را از میدان نبرد به بازار جهانی منتقل کنند. در چنین معادله نوظهوری، به جای آنکه تنها تهران و متحدانش هزینه جنگ را بپردازند، بخشی از هزینه به شکل افزایش بیمه، انرژی، حمل‌ونقل و قیمت کالا میان آمریکا، اروپا، آسیا و اقتصاد جهانی توزیع خواهد شد و دقیقا در همین نقطه است که جنگ ایران و آمریکا از یک منازعه نظامی منطقه‌ای به یک نبرد بر سر معماری تجارت جهانی تبدیل می‌شود.

* پژوهشگر مسائل خلیج‌فارس

  نبرد سرنوشت در «دروازه اشک‌ها»