وقتی محیط کار درک شما را از واقعیت تخریب می‌کند

گسلایتینگ زمانی رخ می‌دهد که مدیر یا همکار، آگاهانه یا ناآگاهانه، تلاش می‌کند ادراک فرد مقابل را بی‌اعتبار کند. نتیجه این فرآیند آن است که کارمند به مرور به این نقطه می‌رسد که با خود بگوید: «شاید من زیادی حساس شده‌ام»، «شاید اشتباه متوجه شدم» یا «احتمالا تقصیر خودم بوده است.»

این رفتار معمولا ناگهانی و آشکار نیست؛ بلکه به‌صورت تدریجی و در قالب رفتارهای روزمره اتفاق می‌افتد. حذف فرد از جلسات و جریان اطلاعات، نادیده گرفتن نظرات او، بی‌ارزش جلوه دادن موفقیت‌ها، تحقیر نگرانی‌ها یا تغییر دادن روایت اتفاقات، بخشی از الگوهای رایج گسلایتینگ سازمانی هستند.  در برخی موارد، مدیری تصمیمی را شفاهی ابلاغ می‌کند، اما هنگام بروز مشکل، اصل ماجرا را انکار کرده و مسوولیت را متوجه کارمند می‌کند. یا زمانی که فرد نسبت به کمبود منابع، فشار کاری یا ابهام در وظایف اعتراض می‌کند، با جملاتی مانند «هیچ‌کس اعتراض ندارد جز تو» یا «تو بیش از حد حساسی» مواجه می‌شود.

مساله اصلی اینجاست که گسلایتینگ صرفا یک رفتار نامناسب مدیریتی نیست؛ بلکه به‌ مرور ساختار روانی فرد را هدف قرار می‌دهد. نیروی کاری که مدام با این الگو مواجه می‌شود، به تدریج اعتمادبه‌نفس حرفه‌ای خود را از دست می‌دهد، در بیان نظرات محتاط و مضطرب می‌شود و برای جلوگیری از تنش، سکوت را ترجیح می‌دهد. در چنین فضایی، سازمان ممکن است در ظاهر آرام به نظر برسد، اما در واقع با نیروی انسانی خاموش، بی‌انگیزه و فرسوده مواجه است.

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای گسلایتینگ این است که فرد حتی توان تشخیص آسیب را نیز از دست می‌دهد. وقتی یک نیروی کار بارها می‌شنود که «برداشتت اشتباه بوده» یا «تو موضوع را بد فهمیدی»، کم‌کم مرجع قضاوت خود را کنار می‌گذارد و برای هر تصمیم یا واکنش، به تایید دیگران وابسته می‌شود. این وضعیت فقط به سلامت روان آسیب نمی‌زند؛ بلکه کیفیت تصمیم‌گیری، خلاقیت، مسوولیت‌پذیری و حتی عملکرد تیمی را نیز تضعیف می‌کند.

از سوی دیگر، سازمان‌هایی که چنین رفتارهایی را نادیده می‌گیرند، معمولا با نرخ بالاتر ترک شغل، کاهش تعلق سازمانی و افت اعتماد درون‌سازمانی مواجه می‌شوند. بسیاری از کارکنان توانمند، نه به‌دلیل سختی کار یا مباحث مالی، بلکه به‌دلیل فرسایش روانی ناشی از روابط ناسالم، سازمان را ترک می‌کنند. در واقع، هزینه گسلایتینگ فقط متوجه فرد نیست، بلکه سرمایه انسانی سازمان را نیز تخریب می‌کند. مقابله با این پدیده، پیش از هر چیز نیازمند آگاهی است. کارکنان باید بتوانند مرز میان بازخورد حرفه‌ای و دستکاری روانی را تشخیص دهند. مدیری که عملکرد ضعیف را نقد می‌کند، لزوما گسلایتر نیست؛ اما مدیری که دائما واقعیت را تحریف می‌کند، مسوولیت اشتباه‌ها را به دیگران منتقل می‌کند و احساس بی‌اعتباری ایجاد می‌کند، وارد محدوده رفتارهای مخرب شده است.

مستندسازی گفت‌وگوها و تصمیمات، استفاده از ارتباطات مکتوب، حفظ مرزهای حرفه‌ای و دریافت حمایت از همکاران قابل‌اعتماد، بخشی از راهکارهایی است که می‌تواند اثر این رفتارها را کاهش دهد. مهم‌تر از همه، سازمان‌ها باید بپذیرند که سلامت روان کارکنان، موضوعی تزئینی یا صرفا فردی نیست؛ بلکه مستقیما با بهره‌وری، نوآوری و پایداری کسب‌وکار گره خورده است.

امروز بسیاری از سازمان‌ها درباره تجربه کارمندی، برند کارفرمایی و سرمایه انسانی صحبت می‌کنند، اما تا زمانی که فضای روانی امن در محیط کار ایجاد نشود، این مفاهیم بیشتر شبیه شعار خواهند بود. سازمان سالم فقط جایی نیست که در آن کار انجام می‌شود؛ جایی است که افراد مجبور نباشند هر روز به درک خود از واقعیت شک کنند.