در فرهنگی که بهرهوری را میپرستد، برقراری ارتباط و ایدهپردازی قربانی میشود
روزنامه شماره ۶۵۸۸
وقتی مادر شدم، در دفتر کارم را بستم. نه شعار میدهم، نه اعتراضی دارم و نه میخواهم دراماتیکبازی دربیاورم. فقط لازم بود در زمان کمتر، کار بیشتری انجام دهم و درهای باز، آدمها را به گفتوگوهایی دعوت میکنند که وقت زیادی میگیرد؛ چیزی که من دیگر در اختیار نداشتم. پیش از تولد دخترم، استاد دانشکده کسبوکار بودم و در دفترم را بهعنوان بخشی از باور حرفهای خودم نیمهباز نگه میداشتم. گفتوگوهایی که در راهروها صورت میگیرند، ایدهها را شکل میدهند، حسن نیت و اعتماد انباشته میشود و مسیرهای شغلی ساخته میشوند. اما پس از آمدن او، و درحالیکه ساعت بردن و آوردن او از مهدکودک به بخش ثابتی از برنامه روزانهام تبدیل شده بود، به چیزی روی آوردم که بعدها یکی از شرکتکنندگان در یک پژوهش آن را «بهرهوری بیرحمانه» نامید. دیگر وقتی برای هدر دادن نداشتم؛ وقت برای خیلی خوب بودن، نوشتن ایمیلهای بینقص یا انجام گفتوگوهای طولانی نداشتم. باید کارم را انجام میدادم و فقط یک بازه زمانی محدود در اختیارم بود.