آیا نظام‌های اقتصادی غیراخلاقی‌اند؟

استدلال ضمنی در اینجا آن است که سرمایه‌داری غیرانسانی و فاقد همدلی است، درحالی‌که سوسیالیسم جایگزینی اخلاقی و انسانی است. اما پرسش واقعی که باید مطرح کرد این است: آیا نظام‌های اقتصادی واقعا می‌توانند اخلاقی یا غیراخلاقی باشند؟

بر اساس یکی از تفاسیر کتاب جمهوری افلاطون، غایت همه نظام‌های اقتصادی، عدالت است. جان دیویی، پدر آموزش مدرن، می‌نویسد: «نقطه آغاز افلاطون این است که سازمان‌دهی جامعه، در نهایت، به شناخت غایت وجود وابسته است.» اگر غایت آن را ندانیم، در اختیار تصادف و هوس خواهیم بود. تا زمانی که غایت، یعنی خیر، را نشناسیم، معیاری برای تصمیم‌گیری عقلانی درباره امکاناتی که باید ترویج شوند یا نحوه تنظیم ترتیبات اجتماعی نخواهیم داشت.

دیویی درست می‌گوید که بدون داشتن غایتی معین، در اختیار تصادف و «هوس»، یعنی تغییرات پیش‌بینی‌ناپذیر و ناگهانی، خواهیم بود. اما دیویی اشتباه می‌کند (و شاید افلاطون نیز چنین اشتباهی کرده باشد)؛ هم در اینکه اقتصاد را از زاویه‌ای جمع‌گرایانه بررسی می‌کند و هم در اینکه تلویحا فرض می‌کند ترتیبات اجتماعی اساسا باید به‌صورت مصنوعی سازمان‌دهی و تنظیم شوند.

ارزش‌های اخلاقی صرفا فردی‌اند. یک جامعه نمی‌تواند خوب باشد مگر آنکه از افراد خوب تشکیل شده باشد. خانواده قطعا یک واحد جمعی است، اما هیچ پدر یا مادری نمی‌گوید خانواده اخلاقی یا خوب است، مگر آنکه هر یک از اعضای آن، به انتخاب خود، اخلاقی یا خوب باشند. والدین می‌توانند مواد مخدر را مصادره کنند، مقررات منع رفت‌وآمد وضع کنند و از فرزندانشان بخواهند دروغگویی را کنار بگذارند؛ اما نمی‌توانند امیال قلبی فرزندانشان را تغییر دهند یا آنها را مجبور کنند به افرادی اخلاقی تبدیل شوند.

به همین ترتیب، علم اقتصاد از جمع آغاز نمی‌شود؛ از فرد آغاز می‌شود. این تمایز مهمی است، زیرا اگرچه انواع خاصی از حکومت‌ها و نظام‌های اقتصادی می‌توانند بر رفتار افراد تاثیر بگذارند، در نهایت این خود فرد است که باید ارزش‌های اخلاقی معینی را رعایت کند. فردریک باستیا در کتاب قانون نوشته است: «بنابراین، اصل حق جمعی بر حق فردی استوار است.»

اگرچه ارزش‌های اخلاقی صرفا فردی‌اند، اما برای افراد، شیوه‌های درست و نادرستی وجود دارد که از طریق آنها می‌توانند با دیگران در حکومت‌ها و اجتماعات تعامل کنند. در یک جامعه کمونیستی بسیاری معتقدند که هر کس آنچه را نیاز دارد دریافت می‌کند («از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازه نیازش»؛ عبارتی که مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» نوشته است). ظاهرا این نوع زندگی اشتراکی از اخلاق حمایت می‌کند، زیرا مطالبات فقرا برای عدالت را برآورده می‌سازد و به همه اجازه می‌دهد برای یکدیگر کار کنند، نه صرفا برای خودشان. این تبلیغات ضد بازار آزاد همچنان از طریق توییت‌های زهران ممدانی به جریان خود ادامه می‌دهد.

اما کمونیسم و سوسیالیسم صرفا نظام‌های اقتصادی نیستند؛ آنها نظام‌های سیاسی نیز هستند. نظام‌های سیاسی، یعنی حکومت‌ها، تنها تا آنجا موفق‌اند که قوانین را اجرا و اعمال کنند. سوسیالیسم راهی برای ابراز همدلی یا خیرخواهی نیست؛ یک نهاد مبتنی بر اجبار است.

در روابط با دیگران، در واقع غیرممکن است که بتوان فردی را مجبور کرد نوع‌دوست یا عادل باشد. مجبور کردن فرد دیگری برای رسیدن به مجموعه‌ای از آرمان‌های مورد نظر ما، در واقع، رفتاری بسیار خودخواهانه است. اراده هر فرد همواره متعلق به خود اوست. فریدریش ‌هایک در قانون اساسی آزادی می‌نویسد: «اجبار دقیقا از آن جهت شر است که فرد را به‌عنوان موجودی اندیشنده و ارزش‌گذار از میان برمی‌دارد و او را به ابزاری صرف برای تحقق اهداف دیگری تبدیل می‌کند.»

هنگامی که اجبار وارد ماجرا می‌شود، همان‌طور که دیویی نیز متوجه شده بود، سطحی از امنیت به دست می‌آید. سوسیالیسم به بهای آزادی، تصادف و هوس را قربانی می‌کند، اما حتی به غایت مطلوب خود نیز دست نمی‌یابد. دیویی همچنین تلویحا می‌گوید که حتی می‌توان ترتیبات اجتماعی را به‌طور کامل و بی‌نقص سازمان داد؛ به‌گونه‌ای که تولید و توزیع غذا، منابع و مسکن هر روز دقیقا به بهترین شکل ممکن سامان یابند.

نظام اقتصادی بازار آزاد چنین ادعاهایی را که قادر به تحققشان نیست، مطرح نمی‌کند. درحالی‌که سوسیالیسم وعده غایات اخلاقی متعددی را می‌دهد که هرگز به آنها جامه عمل نمی‌پوشاند، سرمایه‌داری چنین غایات اخلاقی‌ای را وعده نمی‌دهد. از آنجا که کمونیسم قدرت سیاسی و اقتصادی را با یکدیگر ترکیب می‌کند و بنابراین فرد را مجبور می‌کند به سوی غایتی دل‌بخواهی و دست‌نیافتنی حرکت کند، غیراخلاقی است یا به تعبیر‌ هایک، «شر» است.

بازار آزاد به افراد اجازه می‌دهد از طریق خودداری از خرید محصولات یا کار کردن برای کارفرمایان خاص، رفتار افراد و بنگاه‌ها را کنترل کنند؛ به‌جای آنکه دولت، کل جامعه را مجبور کند از قواعدی دل‌بخواهی پیروی کند. این وضعیت ما را تا حدی در معرض همان «تصادف و هوس» قرار می‌دهد، اما به‌جای آنکه از طریق اجبار، پذیرش یک نظام اخلاقیِ تعیین‌شده از سوی دولت را تضمین کنیم، به افراد اجازه داده می‌شود به اخلاق درونی و حقیقی خود دست یابند.

میلتون فریدمن، اقتصاددان بازار آزاد، در یک سخنرانی گفت: «سرمایه‌داری فی‌نفسه نه انسانی است و نه غیرانسانی؛ اما سرمایه‌داری تمایل دارد به ارزش‌های انسانی‌ترِ انسان‌ها مجال بروز آزادانه بدهد. این نظام تمایل دارد فضایی ایجاد کند که از یک سو برای شکل‌گیری سطح بالاتری از مسوولیت اخلاقی و از سوی دیگر برای دستاوردهای بزرگ‌تر در تمامی عرصه‌های فهم انسانی مساعدتر باشد.»

نه سوسیالیسم، نه کمونیسم و نه سرمایه‌داری نمی‌توانند اخلاقی بودن جوامع یا افراد را تضمین کنند. دلیلش این است که وقتی نظام‌های اقتصادی با نظام‌های سیاسی ترکیب می‌شوند، برای تحقق اهدافی غیراخلاقی از اجبار استفاده می‌کنند. نظام‌های اقتصادی‌ای که بر آزادی بنا شده‌اند، از حیث اخلاقی خنثی‌اند؛ زیرا هنگامی که اصول بازار آزاد حاکم باشند، افراد آزادند خودشان انتخاب کنند.

* خبرنگار