آلاحمد، نویسنده تمام عیار
جلال آلاحمد، نویسنده و روشنفکر معاصر ۱۱ آذرماه ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمد و ۱۸ شهریور ۱۳۴۸در اسالم، گیلان چشم بر جهان فروبست. آلاحمد جزو روشنفکران اثر گذار تاریخ معاصر است که ذهنیات و آرای خود را در رمانها و داستانها و کتابهای تحقیقی و سفرنامههایش منعکس کرده است. وی اصالتا اهل شهرستان طالقان و روستای اورازان بود. او در باره دوران مدرسه خود نوشته است: «... دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعتسازی، بعد سیمکشی برق، بعد چرمفروشی و از این قبیل و شبها درس. با در آمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگداری سیمکشیهای متفرقه. بردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهام که این کاره بود. همین جوریها دبیرستان تمام شد و توضیح «دیپلمه» آمد زیر برگه وجودم...»
آلاحمد در بیشتر سفرنامههایش با تیزهوشی، دقت نظر و نثری چکشی و توصیفی فضای زندگی و کسبوکار مردم را شرح داده است. در اینجا بخشی از سفرنامه کرمان او را می خوانید که در فروردین ماه ۱۳۳۸ نوشته شده است: «سه و نیم بعد از ظهر کرمان بودیم. کولهبارها به دوش و از گاراژ پیاده به جستوجوی مسافرخانهای. خیابانها دریده به چالههای لولهکشی و چه خاکی به هوا. از گذر تنها «لندروور» که نفهمیدیم مال آب بود یا برق یا بهداشت. انگ را داشت، اما تند میرفت و خاک میکرد و بیشتر سرعت را نمایش میداد تا فلان اداره پرمدعا را. و ارزاقفروشیها بسته و فروشندگان لوازم برق و رادیو و خمیر دندان و OMO همه باز.
اما هیچ خبری از مشتری. و اینک مسافرخانه. کوچه درازی و بعد در خانهای و بعد دالانی و حیاط. اتاقها دورتادور. و ملافههای تخت به رنگ جای سیلی روی صورت. از امشب کیسههای خواب را به کار خواهیم برد که از میرزای توکلی عاریه کردهایم و گرچه دست و دلمان میلرزد اما چاره نیست و بعد آبی به سر و صورت و راه افتادیم توی شهر. در خلوت دم مغرب یک روز تعطیل رمضانی. شهر عبارت است از مجموعهای نیمه خرابه و گاهی خانهای رو به راه پادگانی یا ادارهای. ادارات گل و گشاد و با درهای بسته. هرکدام انگار که قلعهای ـ که هرکدام نماینده حکومت یا کاروانسرایی خالی. و بعد مسجدی با کاشیکاری فریادکننده سر در و بعد میدانی و بعد بقعه مشتاقیه۱. ایضا خلوت. و درخشش برق بر کاشیها یادآور همه خاکها و غبارها و خشکیها و کاهگلها. و بعد سوز اول شب و بعد غمی که بهصورت بعضی در گلو مانده بود. و بعد سوز که باد شد و تند شد و برگشتیم. سر راه حمامی بود که تپیدیم تو و بعد مسافرخانه. با فریاد رادیوش و بوی پیه سوخته در فضاش...»