تحلیل ادامه جنگ + فایل صوتی

 برای فهم این گسست، می‌توان فرآیند تصمیم‌گیری را از منشور «ادراک خطر»، مساله «بقای نخبگان» و «پویایی پاسخگویی داخلی» تحلیل کرد. نخست باید یک مغالطه رایج در تحلیل توازن قوا را کنار گذاشت: مقاومت دولت‌ها ضعیف‌تر لزوما محصول خطای ادراکی مقامات آنها در ارزیابی توازن قوا یا خطای توانایی دستیابی به پیروزی نظامی در میدان جنگ نیست. در بسیاری از موارد، رهبران با آگاهی کامل از برتری طرف مقابل و احتمال بالای شکست نظامی، دست به «مقاومت» می‌زنند؛ زیرا عایدی مورد انتظار از عدم مقاومت را به مراتب وخیم‌تر از ورود به جنگ می‌دانند. از منظر «نظریه چانه‌زنی» در جنگ، مساله صرفا مقایسه میزان تجهیزات مثل تعداد جنگنده‌ها و سامانه‌های پدافندی نیست، بلکه کانون تصمیم‌گیری این است که پس از پذیرش شروط حریف، چه تضمینی برای بقای سیاسی، حاکمیت سرزمینی و امنیت ملی باقی می‌ماند.

 همان‌طور که «جیمز فیرون» در مفهوم «اثر گزینش» استدلال می‌کند، در بیشتر مناقشات بین‌المللی، دولت‌های ضعیف پیش از ورود به فاز درگیری علنی و علنی‌سازی بحران، در خفا تسلیم شده و امتیاز می‌دهند. بنابراین، آن دسته از دولت‌ها که علنا در برابر هژمون صف‌آرایی می‌کنند، برشی تصادفی از دولت‌های کم‌توان نیستند؛ برای آنها ارزش‌های حیاتی‌تری در خطر است و راه عقب‌نشینی امنی پیش پای خود نمی‌بینند. بر این مبنا، به محض وقوع درگیری علنی، نمی‌توان صرفا با اتکا به شاخص‌های مادی قدرت پیش‌بینی کرد که کدام طرف ابتدا پرچم سفید را بالا خواهد برد.

در پرونده ایران، ادعاهای اصلی آمریکا نشان از مطالبه تسلیم بی‌قید و شرط تا خلع سلاح موشکی و توقف کامل نفوذ منطقه‌ای، از سوی نخبگان تصمیم‌گیرنده نه یک سازش دیپلماتیک تاکتیکی، بلکه «معمای تعهد» و تهدیدی بنیادین علیه موجودیت سرزمینی ایران و بقای کلیت نظام سیاسی، ادراک شد. اگر خلع سلاح و واگذاری اهرم‌های بازدارندگی، آسیب‌پذیری ساختاری ایران را در برابر مداخلات بعدی دوچندان کند، تسلیم شدن در واقع گامی پیش‌دستانه به سوی سقوط ملی، اعم از سرزمین و نظام سیاسی تلقی می‌شود. در چنین شرایطی، تحمل تخریب زیرساخت‌ها و خسارات سنگین مادی برای کانون قدرت، عقلانی‌تر و کم‌هزینه‌تر از توافقی خواهد بود که افق بقای آن را به نابودی می‌کشاند. ترور رهبری نظام و حمله به بالاترین رده‌های تصمیم‌گیری در فاز آغازین منازعه، این محاسبه امنیتی را تشدید کرد؛ پیامی که نخبگان بازمانده دریافت کردند این بود که مناقشه از سطح مذاکرات پیشین فراتر رفته و هدف نهایی، اشغال ایران و حذف فیزیکی خود آنان است؛ فرضی که هرگونه پنجره سازش را از نظر روانی و راهبردی می‌بندد.

از منظر دکترین عملیاتی، هدف مقاومت ایران اساسا تحمیل شکست نظامی به ارتش آمریکا نبود، بلکه پیاده‌سازی یک «جنگ فرسایشی» بود تا دستیابی واشنگتن به اهدافش با هزینه‌ای اندک و در بازه زمانی کوتاه را ناممکن سازد. ایران با فرسایشی کردن درگیری و بالا بردن هزینه‌های حاشیه‌ای جنگ برای متجاوزان، در پی حفظ اهرم‌های باقی‌مانده برای باز تنظیم شرایط مذاکره برآمد. در اینجا باید مرزی تحلیلی میان «آسیب نظامی» و «تسلیم سیاسی» ترسیم کرد؛ عدم تحقق خواسته‌های آمریکا نشان‌دهنده «ناکامی بازدارندگی تنبیهی» در شکستن اراده طرف مقابل است.

پویایی دیگری که مانع از عقب‌نشینی طرفین می‌شود، سازوکار «هزینه‌های مخاطبان داخلی» است. وقتی تصمیم‌گیرندگان، بحران را در پیشگاه رسانه‌ها و پایگاه‌های سیاسی خود علنی کرده و خطوط قرمز تعیین می‌کنند، اصطلاحا «دست‌های خود را می‌بندند» یا به عبارتی دیگر، خود را وارد «مسیر بی‌بازگشت» می‌کنند. برای رئیس‌جمهور آمریکا،کوتاه آمدن از خواسته‌های حداکثریِ اعلام‌شده در انظار عمومی (و مخصوصا طرفدارانش) و پذیرش یک آتش‌بس حداقلی، از سوی افکار عمومی و رقبای حزبی به‌مثابه شکستی پرهزینه در انتخابات تعبیر می‌شود؛ هرچند همزمان، فرسایشی شدن جنگ و تلفات احتمالی می‌تواند افکار عمومی را به سمت فشار برای خروج نیز سوق دهد.

در نهایت اینکه، ممکن است تشدید بحران کنونی نهایتا به یک بن‌بست محاسباتی ختم ‌شود؛ یعنی وضعیتی که هیچ‌یک از طرفین نمی‌‌تواند پیام‌های حریف را باور کنند و هر دو فکر می‌کنند طرف مقابل بلوف می‌زند یا به‌زودی دچار فروپاشی یا تسلیم می‌شود. بر همین مبنا، واشنگتن بر این گمان است که با چند موج تهاجم هوایی دیگر و تنگ‌تر کردن حلقه محاصره اقتصادی، آستانه تحمل تهران فرومی‌ریزد و تهران متقابلا امیدوار است که با طولانی کردن منازعه و گسترش گستره ریسک و تحت فشار قراردادن اقتصاد جهانی، تاب‌آوری سیاسی واشنگتن را به پایان برساند. این دست‌کم‌گرفتن متقابل عزم حریف، بحران را در نقطه‌ای قفل می‌کند که هیچ‌یک از دو طرف، یارای بازگشت نداشته باشند.

پایان بخشیدن به چنین منازعه‌ای نه در گرو تشدید تخریب مادی، بلکه مستلزم بازطراحی «ساختار چانه‌زنی» است؛ خلق بسته‌ای مرحله‌بندی‌شده، با تعهدات متقابل و شاید مهم‌تر از همه، اهرم‌های «حفظ آبرو» که هزینه‌های سیاسی ترک مخاصمه را برای مخاطبان داخلی هر دو پایتخت، از هزینه‌های تداوم جنگ فرسایشی کمتر سازد. تا زمانی که دو طرف، تفاهم و ترک مخاصمه را مساوی با نابودی قطعی ادراک کنند، برتری نظامی تنها «جغرافیای تخریب» را ‌گسترش می‌دهد، بی‌آنکه به اهداف سیاسی نهایی خود دست یابد.  

*   پژوهشگر ژئوپلیتیک دانشگاه کانزاس

سرمقاله امروز روزنامه دنیای اقتصاد را بشنوید:

حجم فایل صوتی:10.91M | مدت زمان فایل صوتی :00:07:56