شیءانگاری شهروندان
از این منظر، مشارکت خودجوش و جریانهای مردمی در مواجهه با بحرانها، تبلور عینی ظرفیت تحولآفرینی است که میتواند به بازآفرینی فضاهای شهری و تعمیق حس تعلق شهروندان بینجامد. در واقع، فعالسازی این ظرفیت، پدیدهای اتفاقی و لحظهای نیست، بلکه ریشه در «سرمایه اجتماعی» غنی و «بافت اجتماعی» منسجمی دارد که تنها در پرتو تجربه مستمر مشارکت در امور روزمره، اعتمادسازی نهادینه شده و تمرین عملی دموکراسی در عرصههای خرد و محلی پدید میآید. این نوشتار تاکید میکند که نمیتوان در شرایط عادی (صلح)، بعد از محدودسازی سیستماتیک عرصه عمومی و نقش شهروندان، در هنگامه بحران منتظر معجزه همبستگی و مشارکت گسترده و نظام یافته آنان در مدیریت بحران و نگهداشت محلات شهر بود. در نتیجه، دستیابی به «تابآوری شهری» پایدار، مستلزم عبور از الگوهای فرسوده برنامهریزی تکنوکراتیک و گذار به سمت الگوی «حکمروایی مشارکتی» است؛ الگویی که بر بازتوزیع عادلانهتر قدرت، توانمندسازی واقعی کنشگران محلی و ایجاد نهادهای پایدار مردمی استوار است. این فرآیند، در حکم سرمایهای اجتماعی است که باید در دوران آرامش و ثبات اندوخته شود تا جامعه در روزهای سخت و پرالتهاب، امکان برداشت از این ذخیره ارزشمند را داشته باشد.
تهران فقط یک شهر، یا یک پایتخت نیست. سنگر منفعت عمومی و صحنه کنش شهروندان خویش است. این شهروندان هستند که با عاملیت آگاهانه خود، هر رویداد و ساختار تحمیلشدهای را به چالش میکشند و تغییر میدهند. این کنشگری میتواند در برابر تندباد یک رویداد فوری مانند جنگ باشد یا در مواجهه با رویدادهای کهنهتر و ساختارمندتری مانند فقر، نابرابری فضایی و حاشیهنشینی. در این لحظات بحرانی است که نقش عاملیت انسان بهوضوح خود را نشان میدهد: زمانی که ساختارها میشکنند یا تحت فشار شدید قرار میگیرند، این اراده جمعی مردم است که سرنوشت شهر را تعیین میکند. این کنشگری تنها به لحظههای بحران محدود نیست، بلکه نفس همین توانایی تغییر «اکنون»، همان چیزی است که میتواند «ساختار»های ثابت و به ظاهر تغییرناپذیر گذشته را نیز دگرگون کند. ساختارهایی که حاصل فرآیندهای چندصدساله و انباشت انتخابها و تصمیمهای بازیگران و قدرت هستند، در نهایت تابعی از کنش و واکنش همین مردمند. بحرانها فقط پردهها را کنار میزنند و حقیقت را عریان میسازند که شهر یک دادهِ ثابت نیست، بلکه مجموعه جریانهای دائمی بین ساختارهای موجود و عاملیت شهروندانی است که میتوانند آیندههای مختلفی را برای آن رقم بزنند و آن را زنده نگه دارند.
همانگونه که جان فریدمن استدلال میکند، برنامهریزی واقعی و پایدار نه از نسخههای از بالا به پایین که از دل حرکتهای خودجوش مردمی و شبکههای محلی زاده میشود. این شبکهها که بر پایه حس تعلق مکانی، هویت مشترک و امید به آیندهای بهتر شکل میگیرند، در زمان بحران بهعنوان سپری محکم عمل میکنند و در زمان ثبات، موتور محرک تغییرات ساختاری هستند. این نگاه، تقابل کلاسیک بین عاملیت و ساختار را به خوبی نشان میدهد: ساختارها زمینه کنش را محدود میکنند، اما درنهایت، این شهروندان هستند که با عمل همان ساختارها را بازتولید یا دگرگون میکنند. بنابراین، مشارکت شهروندان در بحران، نمایشی عینی از همین قدرت دگرگونسازی است که میتواند به پروژهای بزرگتر برای بازپسگیری و نگهداشت شهر تبدیل شود.
با این حال، این ظرفیت برای کنشگری جمعی و خودجوش، امری تصادفی نیست. برعکس، این توانایی ریشه در «بافت اجتماعی» شهر دارد که به تدریج و از طریق تجربههای روزمره مشارکت، اعتمادسازی و آگاهی نهادینه شده شکل گرفته است. عاملیت آگاهانه، محصول یک فرآیند طولانی «تمرین دموکراسی در مقیاس خرد» است. شهروندان در گام اول باید این فرصت را داشته باشند که در امور عادی و غیربحرانی شهر، از مدیریت محله گرفته تا تصمیمگیری درباره فضاهای عمومی مشارکت داده شوند و «طعم تاثیرگذاری» را بچشند. این مشارکتهای روزمره، ضمن تقویت ادراک شهروندان از پیچیدگی موضوعات شهری، آنها را با اهمیت نقش و مسوولیت همه بازیگران عرصه عمومی آشنا کرده و به نوعی تمرینهایی عملی برای «مشارکت اجتماعی» است. مشارکت در شبکهای از اعتماد متقابل و مسوولیتپذیری که سوخت اولیه موتور کنش جمعی را در هر شرایطی تامین میکند.
از دیگر رو، نمیتوان از شهری که حضور فعال شهروندان آن در عرصه عمومی بهطور سیستماتیک محدود شده، فضای عمومی و کالبد شهر زیر فشار اقتصاد زمین و تمرکز بالای جمعیت فشرده شده و فرآیندهای برنامهریزی در آن متمرکز یا تکنوکراتیک است، در لحظه بحران، انتظار معجزه مشارکت داشت. به بیان دیگر، نمیتوان اجتماعات محلی و خودجوش را بدون حمایت در زمان صلح باقی گذاشت و در زمان جنگ انتظار داشت که همان شهروندان در زمینه مشارکت و مدیریت خودجوش محلههای شهر، کارکشته و پخته عمل کنند. این نگاه، نوعی «شیءانگاری» از شهروندان است که آنان را ابزاری برای حل بحران میبیند، نه شرکایی دائمی در اداره شهر.
همانطور که نظریهپردازانی مانند سوینیاسون و جان فریدمن بر آن تاکید دارند، مشارکت واقعی نیازمند توانمندسازی است، نه فقط «درگیر کردن» شهروندان در پروژهها. این امر مستلزم توزیع مجدد قدرت و ایجاد نهادهای پایدار برای حکمروایی مشارکتی شهر است. زمانی که شهروندان در طول زمان و از طرق مختلف، بیاموزند که کنشهایشان معنادار است و به تغییرات ملموس منجر میشود، آنگاه میتوان به ظهور آن «عاملیت فعال» که گیدنز از آن سخن میگوید، امیدوار بود. در غیر این صورت، هرگونه مشارکتی در بهترین حالت، واکنشی هیجانی و دفاعی و در بدترین حالت، نمایشی از مشارکت خواهد بود که در برابر رویدادهای تحمیلی و فرسایشی مثل جنگ، پایداری و تاب آوری لازم را نداشته و رو به زوال میرود. بنابراین، تابآوری شهری در برابر بحرانها، نه در اتاقهای فرمان، بلکه در عرصه اجتماعی، انجمنهای محلی و شبکههای اعتماد میان ساکنان آن رشد میکند. سرمایهای که تنها با سپردن مسوولیت و اعتماد به مردم در زمان آرامش میتوان آن را اندوخت تا در روزهای پرالتهاب از این ذخیره ارزشمند برداشت کرد.
این جنگ یک فرصت بزرگ برای استحکامبخشی به ساختارهایی بود که قرار است مردم عاملیت و تابآوری خویش را در آن به نمایش بگذارند. مستلزم این امر، گشودن فضای گفتمانی، افزایش رواداری و تقویت سازوکارهای مشارکتی توسط مدیران شهری است. جلب اعتماد شهروندان به شهرداری و انجمنهای شهر بهعنوان نهادهای عمومی و بیطرف، میتواند بزرگترین سرمایه اجتماعی و برد تاکتیکی در این بحران باشد؛ چراکه سرمایههای اصلی هر شهر انبوه برجهای بلند و زیرساختهای کالبدی آن نیستند که با حملهای فروبریزند، بلکه سرمایه اصلی جریانها و کنشهای مردمانی است که اگر سهم خود را از شهر پیدا کنند، در کنار این نهادهای عمومی نشان میدهند حس تعلق و فداکاری چه تاثیر بسزایی دارد. در واقع، کنش و کنشگری الزاما بافتن آرا نظری نیست، کنش میتواند همین ایستادن شهروندان نجیب برای محله و شهرشان باشد، ماندن برای مشارکت و شریف ماندن.
* دانشجوی دوره دکترای شهرسازی، دانشگاه تربیت مدرس