خاموشی طبقه متوسط

اما این بار صحنه متفاوت بود. دوست هنرمندم تنها روی صندلی نشسته بود؛ در سکوتی که از هر هیاهویی بلندتر به گوش می‌رسید. نه هنرجویی به چشم می‌خورد، نه خنده‌ای شنیده می‌شد و نه بوی رنگ تازه‌ای در فضا پیچیده بود. همان‌جا با خود اندیشیدم که این سکوت، نه سکوت یک گالری بلکه خاموشی و بی‌صدایی یک طبقه اجتماعی است. در میان انبوه بحران‌های ساختاری ایران، شاید هیچ پدیده‌ای به اندازه فرسایش تدریجی و خاموش طبقه متوسط، هم تلخ و هم سرنوشت‌ساز نباشد. طبقه متوسط موجودیتی ویژه دارد؛ نه آن‌قدر ثروتمند است که تورم را صرفا عددی در گزارش‌های اقتصادی ببیند و نه آن‌قدر فقیر که از ابتدا چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. 

این همان طبقه‌ای است که به جای اندیشیدن به نان فردا، برای پنج سال بعد برنامه‌ریزی می‌کند؛ فرزندش را به کلاس موسیقی می‌فرستد، آخر هفته کتاب می‌خرد، برای سفر پس‌انداز می‌کند و گاهی هم دلش می‌خواهد هنر بیاموزد و از یک مشت گِل، کوزه‌ای زیبا بسازد. اما انگار این روزها بسیاری از آن کوزه‌ها پیش از آنکه شکل بگیرند، می‌شکنند. اقتصاددانان طبقه متوسط را موتور توسعه و پویایی جوامع می‌دانند. این طبقه تنها با سطح درآمد تعریف نمی‌شود؛ بلکه مجموعه‌ای از امید به آینده، امکان پس‌انداز، دسترسی به آموزش باکیفیت، مصرف فرهنگی و احساس امنیت اقتصادی را در برمی‌گیرد. اگر جامعه را به ساختمانی تشبیه کنیم، فقرا پیِ آن هستند و ثروتمندان سقفش؛ اما طبقه متوسط همان ستون‌هایی است که بنا را استوار نگه می‌دارند. از همین رو، تضعیف طبقه متوسط صرفا یک مساله اقتصادی نیست. هرچه این طبقه ضعیف‌تر شود، امید اجتماعی نیز رنگ می‌بازد. دیگر کسی برای آینده برنامه‌ریزی نمی‌کند و همه توان خود را صرف گذران امروز می‌کنند. جامعه‌ای که تمام انرژی‌اش صرف بقا شود، مجالی برای خلاقیت، نوآوری، آفرینش و فعل اخلاقی نخواهد داشت. مشکل آنجاست که این ستون‌ اصلی جامعه، اکنون زیر بار تورم و بی‌ثباتی اقتصادی تَرَک برداشته‌ است. دولت‌های مختلف در ایران سال‌هاست نسخه‌ای ناقص و کاریکاتوری از اصلاحات اقتصادی با عنوان «جراحی اقتصادی» را تجویز می‌کنند. هر دولت با ادبیاتی تازه از ضرورت واقعی‌سازی قیمت‌ها، اصلاح یارانه‌ها و مبارزه با رانت سخن گفته است. اما به نظر می‌رسد در این اتاق عمل، همواره یک نکته اساسی از یاد رفته است: انجام تست‌های لازم و اطمینان از بیهوشی کامل بیمار قبل از جراحی.

نمونه اخیر این سیاست، حذف بخشی از یارانه‌ها و جایگزینی آن با کالابرگ‌های حمایتی بود؛ طرحی که با این استدلال اجرا شد که نظام پیشین یارانه‌ای به فساد و توزیع ناعادلانه منابع انجامیده و بهتر است حمایت‌ها مستقیما به مردم برسد. قرار بود کالابرگ الکترونیکی و یارانه نقدی، حداقل نیازهای معیشتی خانوارها را تامین کند؛ اما واقعیتِ اقتصاد ایران، مسیر دیگری را رقم زد.

دولت دکتر پزشکیان این تصمیم را «اجتناب‌ناپذیر» توصیف کرد، اما پرسش اساسی آن است که آیا می‌توان در شرایط تحریم، محدودیت‌های شدید مالی و بحران‌های مزمن اقتصادی، از جراحی اقتصادی به معنای واقعی سخن گفت؟ در اقتصادی که تورم ساختاری و مداوم، ارزش پول ملی را چون برف در آفتاب ذوب می‌کند، کالابرگ و یارانه‌های نقدی خیلی زود از توان حمایتی خود تهی می‌شوند. هنوز پیامک مبلغ یارانه به تلفن همراه مردم نرسیده، قیمت کالاهای اساسی چند گام جلوتر رفته است؛ گویی دولت با دوچرخه در تعقیب قطاری است که هر ساعت بر سرعتش افزوده می‌شود. واقعیت این است که اقتصاد ایران سال‌هاست در شرایطی غیرعادی به سر می‌برد. محدودیت‌های بانکی، دشواری بازگشت منابع ارزی، افزایش هزینه مبادلات تجاری و فشار تحریم‌ها، فضایی ایجاد کرده که در آن اجرای سیاست‌های تعدیل اقتصادی بدون فراهم شدن پیش‌شرط‌های لازم، بیش از آنکه درمان باشد، انتقال بار بحران به دوش شهروندان است. در چنین شرایطی، برداشتن سپرهای حمایتی از معیشت مردم و واگذاری آنان به مکانیسم «بازارآزاد» که خود گرفتار انحصار، بی‌ثباتی و عدم شفافیت است، بیش از هر چیز نشانه ضعف حکمرانی اقتصادی است. در حقیقت، تداوم سیاست‌های تعدیل ساختاری بدون در نظر گرفتن تورمی که عمدتا ریشه در کسری بودجه، ناترازی بانک‌ها و تحریم‌های فلج کننده دارد، به مثابه نوشتن نسخه مُسَکن برای بیمار سرطانی است. بی‌تردید، بزرگ‌ترین پیامد این سیاست‌ها، سقوط شتابان طبقه متوسط به زیر خط فقر است و آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه احیای اقتصاد، بلکه تضعیف روزافزون طبقه‌ای است که نقش اصلی را در تولید فرهنگ، پویایی اقتصادی و حفظ ثبات اجتماعی ایفا می‌کرد.

سقوط طبقه متوسط تنها به معنای کاهش رفاه نیست؛ بلکه به معنای از میان رفتن میانجی‌های اجتماعی نیز هست. این طبقه همواره ضربه‌گیر تنش‌های اجتماعی بوده و مطالبات خود را از مسیرهای مدنی و قانونی پیگیری کرده است. هرچه این طبقه کوچک‌تر شود، سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی نیز بیشتر فرسوده خواهد شد. دوست هنرمند من که انگیزه نگارش این یادداشت شد، یکی از قربانیان مستقیم همین وضعیت است. وقتی درآمد خانوارها صرف ضروری‌ترین هزینه‌های زندگی می‌شود، نخستین اقلامی که از سبد مصرف حذف می‌شوند، هنر، کتاب، موسیقی و آموزش‌های فرهنگی‌ هستند. خانواده‌ای که دیروز برای کلاس نقاشی فرزندش بودجه کنار می‌گذاشت، امروز همان پول را صرف خرید چند قلم کالای ضروری می‌کند. به عبارت دیگر، این روزها خانواده‌ها بیش از رنگِ روغن، به روغن خوراکی نیاز دارند و بیش از ساختن مجسمه، تمام توان خود را صرف آن می‌کنند که پیکره لرزان زندگی‌شان فرو نریزد. خلاصه کلام اینکه، تورم فقط جیب مردم را خالی نمی‌کند؛ آرام‌آرام رؤیاهایشان را نیز می‌بلعد. نتیجه آن می‌شود که گالری‌های هنری خلوت بمانند، کتاب‌فروشی‌ها مشتریان خود را از دست بدهند و جوانان به جای برنامه‌ریزی برای آینده، تمام فکر و ذکرشان معطوف به گذران امروز و فردا و لذت‌های زودگذر می‌شود. شاید آن گالری کوچک و ساکت، از بسیاری گزارش‌های اقتصادی گویاتر باشد. شاید صندلی‌های خالی کلاس سفالگری، بهتر از هر نمودار و آمار رسمی واقعیت را روایت کنند. آنها به ما یادآوری می‌کنند که مساله فقط گرانی نیست؛ مساله این است جامعه‌ای که روزگاری برای هنر، کتاب و رؤیاهایش هزینه می‌کرد، امروز تمام توان خود را صرف جنگیدن برای بقا می‌کند و جامعه‌ای که همه توانش صرف بقا شود، دیگر فرصتی برای زندگی نخواهد داشت.

* عضو هیات علمی دانشگاه چمران اهواز