لبنان؛ دو «لویاتان» در یک اقلیم

قبل از پایان جنگ جهانی اول (۱۹۱۸) و تجزیه «مرد بیمار اروپا» [عثمانی] دو اتفاق مهم در این منطقه افتاد که سرنوشت آن را تا دهه‌های بعد مشخص کرد. اول، تیری بود که انگلیس با جدایی مصر به قلب عثمانی شلیک کرد (سال ۱۸۸۲ و اشغال مصر به دست بریتانیا آن هم درحالی‌که این سرزمین جزو عثمانی بود). دوم، توافق‌نامه «سایکس - پیکو» در سال ۱۹۱۶ که «چارلز فرانسوا ژرژ پیکو» (وزیر خارجه فرانسه) و «سر مارک سایکس» (وزیر خارجه بریتانیا) برای تقسیم امپراتوری عثمانی امضا کردند. این توافق‌نامه جغرافیای جدید خاورمیانه را شکل داد.

این توافق‌نامه در سال۱۹۱۸ پس از شکست امپراتوری عثمانی، به‌عنوان چارچوب اصلی توافق بین این دو قدرت استعماری برای مدیریت سرزمین‌های عثمانی در خاورمیانه ملاک عمل قرار گرفت. به دنبال این توافق‌نامه، سرزمین‌های عربی از سیر طبیعی خود خارج شدند و از دل مرز‌کشی‌های استعماری صورت نوینی یافتند. برخی این توافق‌نامه را سرمنشأ تمام بحران‌ها در خاورمیانه می‌دانند. این تقسیم نقطه شروع بحران در منطقه‌ای وسیع بود. اگر از متصرفات اروپایی عثمانی و مشکلات آن بگذریم، می‌توان گفت که خاورمیانه عربی با مرز‌کشی‌های مصنوعی وارد عصر بحران شد؛ بحرانی که به شکل‌های مختلف تا امروز ادامه دارد.

اما مشکل لبنان چیست؟ واقعیت این است که یک کشور ضعیف همواره هدفی آسان است. تاریخ نشان می‌دهد که مرزها می‌توانند به همان راحتی که از طریق جنگ تغییر می‌کنند، از طریق فرسایش آهسته نیز تغییر کنند. لبنان یکی از مصادیق بارز این امر است. برخی کارشناسان بر این باورند که لبنان، فارغ از تمام حرف‌های توخالی در مورد حاکمیت و استقلال، هرگز نتوانسته است یک اجماع داخلی پایدار ایجاد کند. اهل‌نظر مشکل اصلی در لبنان را در دو مساله می‌بینند:

اول، فقدان یک هویت ملی مشترک. لبنان در ایجاد یک الگوی اقتصادی مستقل، یک هویت ملی واحد در جامعه‌ای چندپاره که هر گروهی خود را به یک قدرت خارجی وابسته می‌داند یا یک نهاد نظامی که قادر به حفظ استقلال باشد، شکست خورده است. مردم در مورد اینکه اصلا «لبنان» چیست، اختلاف‌نظر اساسی دارند. پروفسور «ریموند هینه بوش» بر این باور است که مشکل خاورمیانه (نه‌فقط لبنان) برخاسته از ساختار ژئوپلیتیک این منطقه است. برخلاف مناطقی که حول یک مرکز قدرتمند (برای مثال، آسیای شرقی با مرکزیت چین) سازمان‌دهی و تشکیل یافته‌اند، منطقه خاورمیانه حول یک مرکز چندپاره متشکل از دولت‌های سرزمینی ضعیف و بعضا پیشامدرن تشکیل شده است. این هویت‌های عربی همچنان در جست‌وجوی هویت تقلا می‌کنند.

«هینه بوش» بر این باور است که نظم خاورمیانه‌ای عمدتا از بیرون و از سوی امپریالیسم غربی تحمیل شد. او معتقد است که خاورمیانه در مقام صادرکننده کالا (به‌ویژه نفت) در دل تقسیم کار جهانی قرار گرفته و برحسب نظریه والرشتاین در زمره مناطق «پیرامون» در برابر «مرکز» (قدرت‌های غربی) گنجانده شد. کثرت دولت‌های ضعیف و ناامن، ترسیم دلبخواهانه مرزها، ضعیف شدن وفاداری به دولت و غیره باعث شکل‌گیری هویت‌های فرو ملی شد. در جایی که «دولت ملی» با اما و اگرهایی مواجه بود، گروه‌های فرو ملی کار‌ویژه دولت را می‌یافتند؛ یعنی اقداماتی که در حیطه وظایف دولت بود، از سوی گروه یا گروه‌های فرو ملی انجام می‌شد.

افزون بر این موارد، باید تاسیس اسرائیل در مه۱۹۴۸ و مداخلات استعماری از بیرون در امور منطقه را هم افزود که باعث شد منطقه دچار ناهمسانی‌های چشم‌گیر میان نظام مادی تحمیلی و هنجارهای ملی‌گرایانه و تجدیدنظرطلبی شود. نتیجه، گرفتار شدن در دور باطل خشونت و درگیری (در داخل این نظام‌ها و گاهی تسری آن به نظام منطقه‌ای)، شکل‌گیری رویکردهای ایدئولوژیک ضد هژمون و جنبش‌های پان‌عربیسم شد. به تعبیر هینه بوش، جایی که دولت‌های تجدیدنظرطلب شکست خوردند، جنبش‌های فروملی شکل گرفتند تا شکاف «دولت - ملت» را پر کنند. شکل‌گیری حزب‌الله در لبنان در این ساختار قابل‌بحث است.

دوم، بر همین اساس، اگر «دولت» را نقطه کانونی علم سیاست بدانیم، خواهیم دید که تنها رنگ‌و‌لعابی از «دولت» در لبنان وجود دارد. «عجم اوغلو - رابینسون»، در کتاب «جاده باریک آزادی»، به تأسی از توماس‌ هابز به چهار نوع «لویاتان» اشاره می‌کنند: لویاتان غایب، لویاتان در غل‌وزنجیر، لویاتان مستبد و لویاتان کاغذی. برای جلوگیری از تطویل کلام فقط به توضیح مختصری از «لویاتان کاغذی» می‌پردازم. در لویاتان کاغذی، رنگ‌و‌لعابی از دولت وجود دارد، اما اقتدار آن به‌سختی از پایتخت یا برخی مناطق خاص فراتر می‌رود.

در این لویاتان، نه جامعه قوی است و نه دولت. وجه تمایز لویاتان کاغذی با لویاتان غایب این است که در لویاتان کاغذی، حداقل نشانه‌هایی از «دولت» در پایتخت یا برخی مناطق دیگر به چشم می‌خورد. وجه اشتراکشان هم این است که در هر دو، گروه‌های شبه‌نظامی و گروه‌های فرو ملی بر کل یا بخش‌های زیادی از کشور حاکم‌اند. شاید بتوان لبنان را در این رده از لویاتان گنجاند. مشکل لبنان در ساختار «دولت ضعیف» یا «ژله‌ای» آن است. اکنون در لبنان «دو لویاتان در یک اقلیم» قرار گرفته‌اند: یکی دولت لبنان و دیگری حزب‌الله.

می‌توان به گفتن این نظر خطر کرد که مقام‌های اسرائیل بر این باورند که با تضعیف حزب‌الله به‌عنوان «نگین تاج بازدارندگی ایران»، ایران تضعیف می‌شود. در قاموس مقام‌های اسرائیل، تضعیف حزب‌الله یعنی شکستن حلقه محاصره  به دور اسرائیل. در حقیقت، تحولات لبنان را باید در یک متن بزرگ‌تر و در راستای تغییر موازنه قوا در منطقه دید.

*  روزنامه‌نگار