رازی که نسل زد به آن پی برد!

اما اگر هر نسل دقیقا همین حرف‌ها را درباره نسل بعدی می‌زند، پس واقعا این انتقادها تا چه اندازه می‌توانند درست باشند؟ شاید مساله این نباشد که «جوان‌های» امروز در اخلاق کاری خود ضعف دارند؛ شاید آنها در حال دیدن چیزی هستند که ما «بزرگ‌ترها» هنوز آمادگی پذیرفتنش را نداریم.

شاید واقعیت این باشد که سپردن تمام مسیر حرفه‌ای و شغلی خود به یک سازمان، در نهایت انتخابی بازنده باشد؛ تغییر نگرشی که میان نسل «بیبی‌بومر» و نسل «ایکس» شکل گرفت. یا شاید موضوع این باشد که زندگی کاری باید با زندگی شخصی در تعادل باشد؛ تغییری در طرز فکر که نسل هزاره آن را نسبت به نسل ایکس پررنگ‌تر کرد.

حقیقت این است که حق با نسل هزاره بود. همان‌طور که ما (نسل ایکس) هم حق داشتیم. و امروز احتمالا جوانان نسل زد چیزی را می‌بینند که ما هنوز نمی‌توانیم به‌طور کامل درکش کنیم: اینکه این باور رایج و پذیرفته‌شده که باید تمام عمر در رقابت بی‌پایان کاری و حرفه‌ای بدویم، شاید آن‌قدرها که تصور می‌کردیم سودمند و ثمربخش نباشد.

مطمئنم که همین حالا ذهنتان پر از پاسخ‌ها و مخالفت‌ها با این ادعا شده است. اما می‌خواهم از همکاران نسل زد خود دفاع کنم. حرف مرا ملاک قرار ندهید، به حرف کسی گوش کنید که از کوه موفقیت حرفه‌ای بالا رفت، پرچم خود را بر فراز آن کاشت، و بعد فهمید منظره‌ای که از آن بالا می‌بیند، حتی نزدیک به آن چیزی که به او وعده داده بودند هم نیست. آن شخص کسی نیست جز «بلیک مای‌کاسکی.»

مایکاسکی شرکت «تامز» (TOMS) را به سریع‌ترین شرکت در حال رشد تولید کفش در جهان تبدیل کرد. او نماد سرمایه‌داری آگاهانه بود. 

تصویرش روی جلد مجله «اینک» منتشر شد، کتابی پرفروش نوشت و تقریبا در همه کنفرانس‌های معتبر کسب‌وکار به‌عنوان سخنران اصلی حضور یافت. زندگی‌نامه او از همان نوع داستان‌هایی است که دانشجویان MBA به آن اشاره می‌کنند و می‌گویند: «من هم می‌خواهم چنین مسیری را طی کنم.»

با این حال، به گفته خودش، بخش عمده‌ای از آن سال‌ها را در افسردگی‌ای گذراند که حتی نمی‌توانست نامش را با صدای بلند بر زبان بیاورد. از بیرون، زندگی او همان چیزی بود که تقریبا هر خبرنگار حوزه کسب‌وکار در کشور از آن به‌عنوان یک رویا یاد می‌کرد. اما صعودش به قله شهرت و ثروت شرکتی، در واقع چیز دیگری را نشان داد.

او در این باره می‌گوید: «میان احساسی که همه می‌گفتند باید داشته باشم و احساسی که واقعا در درونم تجربه می‌کردم، فاصله‌ای عظیم وجود داشت. آن‌قدر از این موضوع خجالت می‌کشیدم که احساس می‌کردم اصلا حق ندارم چنین حسی داشته باشم.»

به همین دلیل چیزی به کسی نگفت. در سکوت رنج کشید، تا جایی که حتی به آسیب رساندن به خودش فکر کرد و هرچه فاصله میان تصویری که دیگران از موفقیت او می‌دیدند و افکاری که در خلوت ذهنش جریان داشت بیشتر می‌شد، 

بیشتر به این نتیجه می‌رسید که هیچ افتخار و دستاوردی نمی‌تواند این شکاف را پر کند؛ نه حضور روی جلد یک مجله، نه جذب سرمایه‌های جدید، نه سخنرانی روی صحنه‌های بزرگ و و نه هیچ‌گونه تایید و تحسین بیرونی. هیچ‌کدام کارساز نبودند؛ زیرا آن خلأ درونی، چیزی نبود که با موفقیت‌ها و دستاوردها پر شود. ریشه آن در پرسشی عمیق‌تر نهفته بود؛ پرسشی که از درون او برمی‌خاست: «آیا واقعا شایستگی این را دارم که اینجا باشم؟»

با وجود تمام آن موفقیت‌ها و دستاوردها، بلیک همچنان احساس رضایت و خشنودی واقعی نداشت. در واقع، اصل اعتراض و تردید نسل زد دقیقا همین‌جاست. آنها صرفا به خاطر حضورشان به دنبال جایزه نیستند. نگاهشان به نسلی است که تقریبا همه جام‌ها و افتخارات حرفه‌ای را به دست آورده، اما هنوز شب‌ها با آرامش نمی‌خوابد. آنها به همه موفقیت‌ها، عناوین و افتخارات ما نگاه می‌کنند و می‌پرسند: آیا به‌دست آوردن این پیروزی‌ها واقعا ارزش بهایی را که برایشان پرداخت شد، داشت؟ آیا ارزش از دست دادن یا کم‌رنگ شدن دوستی‌هایمان، فاصله گرفتن از خانواده‌هایمان و قربانی کردن چیزهایی را داشت که همیشه می‌گوییم واقعا دوستشان داریم؟ و راستش را بخواهید، حق دارند که این سوال را بپرسند. چه زمانی می‌توانیم بگوییم به اندازه کافی به دست آورده‌ایم؟

این پرسش اکنون به محور اصلی فعالیت‌های مایکاسکی در دوران پس از تامز تبدیل شده است. او کسب‌وکار جدیدی به نام «ایناف» (Enough) راه‌اندازی کرده که بیش از آنکه یک شرکت تجاری باشد، تلاشی در حوزه سلامت روان است؛ پروژه‌ای که به او کمک کرد ارزشمندی خود را از نو تعریف کند و اکنون در آستانه آن است که به دیگران نیز کمک کند ارزش ذاتی خود را به یاد آورند.

در ایناف، مایکاسکی بسیاری از همان رویکردهایی را که نسل زد به آنها اهمیت می‌دهد، به بخشی از فرهنگ سازمانی تبدیل کرده تا افراد بتوانند بر چیزهایی تمرکز کنند که واقعا اهمیت دارند. 

این در حالی است که برخی هم‌نسلان نسل ایکسی او، ممکن است این کارها را غیر سختگیرانه بدانند. به‌عنوان مثال: هیچ ایمیل یا پیام کاری پیش از ساعت ۹ صبح یا پس از ساعت ۶ عصر ارسال نمی‌شود؛ اضافه‌کاری پذیرفته نیست، حتی اگر کارکنان عاشق کارشان باشند و شاید مهم‌تر از همه، مایکاسکی متعهد شده که هر زمان تعادل میان کار و زندگی را از دست بدهد، آشکارا به آن اعتراف کند و به‌صورت علنی برای اصلاح آن اقدام کند.

او به این نتیجه رسیده که هر تیمی رفتار خود را از مدیران و افرادی که در سطوح بالاتر قرار دارند الگو می‌گیرد. اگر رهبران سازمان، کار کردن بی‌وقفه در آخر هفته‌ها را تحسین و تشویق کنند، دیگران نیز همان مسیر را در پیش خواهند گرفت. اما اگر چنین رفتارهایی را زیر سوال ببرند و بر حفظ تعادل تاکید کنند، این نگرش به سطوح پایین‌تر سازمان نیز منتقل می‌شود. 

مایکاسکی می‌داند مدیرانی که عملا نشان می‌دهند «چه زمانی دیگر بس است»، به افراد زیرمجموعه خود اجازه می‌دهند همین کار را انجام دهند. و آن افراد نیز به نوبه خود این فرهنگ را به دیگران منتقل می‌کنند. این روند همین‌طور ادامه پیدا می‌کند.

نمی‌دانم الان شما چه فکری می‌کنید، اما به نظر من این رویکرد واقعا جذاب و الهام‌بخش است. می‌توانید هر انتقادی که می‌خواهید به نسل زد داشته باشید، اما شاید این جوان‌ها واقعا به نکته مهمی پی برده‌اند. شاید چیزی که در برابرش مقاومت می‌کنند، خود کار نباشد، بلکه دروغی باشد که درباره نتیجه و معنای کار به ما گفته شده است؛ این باور که کار باید هویت ما را تعریف کند، چون در اعماق وجودمان به خودمان القا کرده‌ایم بدون موفقیت‌های شغلی، به اندازه کافی ارزشمند نیستیم.

بنابراین، شاید دفعه بعد که یکی از اعضای تیم شما با افتخار اعلام کرد تمام آخر هفته را کار کرده تا پروژه‌ای را به سرانجام برساند، به‌جای تشویق کردنش، چند سوال بپرسید: برای اینکه این اتفاق بیفتد، از چه چیزهایی در خانه یا زندگی شخصی‌اش گذشت؟ 

آیا آن ضرب‌الاجل واقعا غیرقابل تغییر بود یا می‌شد آن را جابه‌جا کرد؟ آیا واقعا ارزشش را داشت؟ و مهم‌تر از همه، از او بپرسید: «چه زمانی می‌توان گفت کافی، واقعا کافی است؟»

شاید مهم‌ترین درسی که این نسل به ما یادآوری می‌کند همین باشد: موفقیت، زمانی معنا دارد که برای به دست آوردنش، چیزهایی را که بیش از همه برایمان ارزش دارند قربانی نکنیم.

منبع: Fast Company