«خود»هایی که هرگز نشدیم

سال‌ها آن مسیر نه‌تنها ممکن، بلکه کاملا محتمل به نظر می‌رسید. من دانشگاه‌ها را دوست داشتم؛ فضای فکری پرشورشان، حس هدفمندی و پیچیدگی روابط و ساختارهای انسانی در آنها را. به رهبری سازمانی علاقه داشتم و جذب چالش کمک به نهادها برای عبور از موقعیت‌های پرتنش، مبهم و دوران تغییر می‌شدم. فضای آکادمیک را به‌طور شهودی درک می‌کردم و می‌دانستم چطور در آن موثر عمل کنم. انگار نسخه‌ای از زندگی‌ام، خیلی پیش از آنکه واقعا اتفاق بیفتد، برایم روشن و قابل تصور بود.

اما زندگی‌ام مسیر دیگری پیدا کرد. از آموزش عالی فاصله گرفتم، کسب‌وکار کوچینگ و مشاوره خودم را راه‌اندازی کردم و حالا بخش زیادی از زمانم صرف گفت‌وگوهایی می‌شود که از نظر روانی عمیق‌تر و از نظر انسانی صمیمی‌تر از کاری هستند که زمانی تصور می‌کردم قرار است انجام دهم.

چیزی که در حرف همکار سابقم توجهم را جلب کرد، این بود که دقیقا حس پشیمانی در من ایجاد نکرد؛ بیشتر باعث شد به تمام مسیرهایی فکر کنم که هرگز انتخابشان نکردم و به همه نسخه‌هایی از خودم که هیچ‌وقت به آنها تبدیل نشدم.

فکر می‌کنم خیلی از بزرگسالان موفق، در سکوت نوعی از این تجربه را با خود حمل می‌کنند. در مقطعی از بزرگسالی، به‌ویژه برای کسانی که مسیر حرفه‌ای موفق و زندگی پرباری ساخته‌اند، کم‌کم این آگاهی شکل می‌گیرد که موفقیت، هویت انسان را محدودتر می‌کند. ما با تبدیل شدن به یک نسخه از خودمان، ناگزیر از نسخه‌های دیگر ممکن وجودمان چشم‌پوشی می‌کنیم.

 مسیر شکل‌گیری هویت

وقتی جوان‌تر هستیم، هویت برایمان گسترده و بی‌مرز به نظر می‌رسد. نسخه‌های مختلف در مورد آینده‌ به‌طور هم‌زمان در ذهنمان امکان‌پذیرند. می‌توانیم شکل‌های کاملا متفاوتی از زندگی‌مان را تصور کنیم، چون به‌نوعی همه آن احتمال‌ها هنوز وجود دارند و در دسترس‌اند. اما با گذشت زمان، بزرگسالی ما را وادار به انتخاب و تثبیت می‌کند. شغل، شریک زندگی، شهر محل زندگی، محیط کاری، مسوولیت‌ها و حوزه تخصصی‌مان را انتخاب می‌کنیم. کم‌کم برای دیگران به فردی مشخص و قابل‌تعریف تبدیل می‌شویم و در نگاه خودمان هم تصویری ثابت‌تر و محدودتر از هویتمان شکل می‌گیرد. روان‌شناسان رشد مدت‌هاست به این موضوع می‌پردازند که شکل‌گیری هویت فقط به کشف کردن وابسته نیست، بلکه به تعهد و انتخاب هم نیاز دارد. مشکل اینجاست که فرهنگ امروز ما معمولا موفقیت را تقریبا فقط بر اساس چیزهایی تعریف می‌کند که به دست می‌آوریم: عنوان شغلی، خانواده‌ای که ساخته‌ایم، تخصصی که کسب کرده‌ایم یا فرصت‌هایی که به دست آورده‌ایم. اما خیلی کمتر به این توجه می‌شود که موفقیت، ما را وادار می‌کند از چه چیزهایی چشم‌پوشی کنیم و چه مسیرهایی را کنار بگذاریم.

من این موضوع را بارها در کار کوچینگ دیده‌ام؛ به‌ویژه در میان مدیران توانمند. اینها افرادی هستند موفق، مورد احترام، باهوش از نظر عاطفی و بسیار کارآمد. بسیاری از آنها زندگی‌هایی ساخته‌اند که واقعا ارزشمند و معنادار است و صادقانه بابت آن احساس قدردانی می‌کنند.

بخش‌های نادیده‌گرفته‌شده وجود

زیر این حس قدردانی، اغلب جریان عاطفی دیگری هم وجود دارد که نام گذاشتن روی آن آسان نیست. گاهی این احساس به‌طور غیرمنتظره‌ای خودش را نشان می‌دهد. یکی از مراجعانم دوباره به یک پروژه خلاقانه قدیمی برمی‌گردد و احساسی عمیق را تجربه می‌کند که انتظارش را نداشت. فرد دیگری متوجه می‌شود یادش نمی‌آید آخرین بار چه زمانی کاری انجام داده که صرفا برای لذت زندگی بوده، نه برای بهره‌وری، برنامه‌ریزی یا مفید بودن. شخصی دیگر خیلی عادی درباره زندگی‌ای حرف می‌زند که زمانی تصور می‌کرد خواهد داشت، اما بعد متوجه می‌شود نمی‌تواند فکر کردن به آن را متوقف کند.

این لحظه‌ها معمولا از جنس پشیمانی‌های بزرگ و تکان‌دهنده نیستند. بیشتر، نوعی مواجهه با بخش‌هایی از وجود انسان‌اند که سال‌ها نادیده گرفته شده‌اند. فکر می‌کنم این تجربه به‌ویژه در میان بزرگسالانی رایج است که هویتشان بیش از حد بر پایه «توانمندی» و «کارآمد بودن» شکل گرفته است. توانمندی، ویژگی بسیار ارزشمندی است؛ سازمان‌ها به آن پاداش می‌دهند، خانواده‌ها به آن تکیه می‌کنند و بسیاری از مسیرهای حرفه‌ای بر اساس آن ساخته می‌شوند. اما با گذشت زمان، خیلی از افراد موفق آن‌قدر در خوب عمل کردن و همیشه موثر بودن مهارت پیدا می‌کنند که ارتباطشان را با بخش‌هایی از وجودشان که پاداش بیرونی کمتری دارند، از دست می‌دهند؛ چیزهایی مثل کنجکاوی، خلاقیت، رها و بی‌برنامه بودن، خلوت با خود و حتی گاهی بی‌هدفی ساده و بی‌دغدغه.

این به آن معنا نیست که آن بخش‌ها و توانایی‌ها کاملا از بین می‌روند؛ بیشتر اوقات فقط دیگر تقویت و تغذیه نمی‌شوند. میانسالی معمولا این واقعیت را پررنگ‌تر می‌کند. مسیر شغلی به ثبات می‌رسد، فرزندان بزرگ‌تر می‌شوند و فشارهای بیرونی کمی کمتر می‌شود؛ آن‌قدر که آدم بالاخره فرصت پیدا می‌کند صدای درونش را بشنود. و در همین سکوت نسبی، بسیاری با حقیقتی ناآرام‌کننده روبه‌رو می‌شوند: موفقیت، آنها را از انسان بودن معاف نکرده است. هنوز هم درونشان اشتیاق، دودلی، تناقض، اندوه و میل وجود دارد. هنوز هم گاهی فکر می‌کنند اگر شرایط زندگی متفاوت بود،   به چه انسانی تبدیل می‌شدند.

فراتر از «بازآفرینی خود»

نکته مهم این است که فکر نمی‌کنم سالم‌ترین واکنش به این آگاهی، لزوما «از نو ساختن خود» باشد. فرهنگ امروز اغلب دگرگونی‌های ناگهانی و نمایشی را به شکلی رمانتیک و ساده‌انگارانه ستایش می‌کند، درحالی‌که از نظر روان‌شناختی این نگاه بیش از حد ساده‌سازی شده است. بیشتر بزرگسالان نیازی ندارند برای دوباره وصل شدن به خودشان، زندگی‌شان را رها کنند. در اغلب موارد، مساله ظریف‌تر از این‌هاست: اینکه در دل همان زندگی‌ که ساخته‌اند، کمتر خشک و انعطاف‌ناپذیر شوند و فضای بیشتری برای تجربه‌های درونی خود ایجاد کنند.

این می‌تواند شامل پس گرفتن شکل‌های نادیده‌گرفته‌شده‌ای از خلاقیت یا لذت باشد. یا رها کردن هویت‌هایی که زمانی برای ما جایگاه یا امنیت ایجاد می‌کردند. در برخی موارد، فقط به معنای پذیرفتن یک حقیقت ناخوشایند اما عمیقا انسانی است: هر زندگی معناداری، در کنار انتخاب‌ها و تحقق‌هایش، سرشار از امکان‌هایی است که هرگز به واقعیت تبدیل نشده‌اند.

شاید پختگی تا حدی به این وابسته باشد که یاد بگیریم هر دو حقیقت را همزمان تاب بیاوریم: قدردانی از زندگی‌ای که ساخته‌ایم، و در عین حال کنجکاوی نسبت به آن «خودهایی» که هرگز به آنها تبدیل نشدیم.

منبع: Fast Company