در ادامه بحث نهادگرایان قدیم و جدید؛
اخلاق و بازار از منظر نهادی
فعالیتهای انسانی، آنگونه که نهادگرایان میبینند، نمیتوانند صرفا با ارجاع به طبیعت انسانی توضیح داده شوند. هرچند طبیعت زیستی انسانها بر فعالیتهای انسانی اثر میگذارد، اما آن را تعیین نمیکند؛ زیرا اگر چنین بود، با توجه به شباهت زیستی بالا در میان جمعیتها، تنوع اندکی وجود میداشت. همچنین، تنوع را نمیتوان با تفاوت در محدودیتها و انگیزههای بیرونی توضیح داد؛ زیرا محدودیتها و انگیزههای اصلی، خود عمدتا نهادی و درونسیستمی هستند.
مطالعه نهادها از جمله شامل بررسی اخلاق و هنجارهای اخلاقی جوامع میشود. نهادها همیشه در یک سیستم اجتماعی بزرگتر جاسازی شدهاند. برای مثال، تغییر الگوی مخارج خانوارها از سرگرمیهای بیرون به سرگرمی در خانه را در نظر بگیرید. این مشاهده ساده که خانوارها اکنون سهم بیشتری از مخارج سرگرمی خود را برای فعالیتهای اوقات فراغت در خانه صرف میکنند، میتواند به این نتیجه منجر شود که خانوارها ارزش بیشتری برای سرگرمی در خانه قائل هستند یا آنکه سرگرمی در خانه با هزینه کمتری در دسترس است. این ممکن است به نتایج بیشتری درباره اثرات تجمعی کاهش تعامل اجتماعی خارج از خانوار منجر شود.
اما پرسشهای عمیقتری مطرح میشود: الگوهای رفتاری جدید چگونه پدیدار میشوند؟ آیا این تغییر ناشی از کاهش قیمت تجهیزات خانگی است؟ چرا شرکتها بر چنین بهبودهایی تاکید کردند؟ آیا ارزشها و هنجارهایی که سرگرمی در خانه را ترویج میکردند، به نوآوری محصول منجر شدند یا برعکس، بنگاههای مروج این کالاها سبب تغییر هنجارها شدند؟ نقش عاملیت انسانی در این فرآیند چیست؟ پاسخ به این پرسشها با رویکرد نهادگرایی که ریشه در سنتهای قدیمی علوم اجتماعی دارد، به این نتیجه منجر میشود که ترکیبی از فناوریهای جدید، که خود محصول هنجارهای اجتماعی و کشف فنی هستند، بهعلاوه الگوهای در حال تغییر تعامل انسانی، در یک فرآیند مداوم تکامل اجتماعی شکل گرفتهاند.
بنابراین، رویکرد نهادگرا لزوما شامل مطالعه اخلاق، هنجارهای رفتاری و سیستمهای اخلاقی بزرگتری میشود که این هنجارها بخشی از آنها هستند. در مثال پیشین، تغییر الگوی سرگرمی ممکن است به تحلیل یک سیستم اخلاقی در حال تغییر منتهی شود که در آن خیر عمومی اهمیت کمتری یافته و رضایت فردی و خانوادگی بر دیگر ابعاد رضایت غالب شده است. این پرسش مطرح میشود که آیا تاکید بیشتر بر رضایت فردی، در مقابل رضایت جمعی، پدیدهای نامطلوب است؟
کسانی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رویکرد نهادگرا را اتخاذ کردند، کار خود را با تعهد صریح به اصلاح اجتماعی-اقتصادی و مطالعه بیطرفانه فعالیتهای انسانی متمایز کردند. تعارض ظاهری بین حمایت از اصلاحات و توصیف علمی برای آنها مساله مهمی نبود؛ زیرا بیشتر در ایالات متحده و روی مشکلاتی کار میکردند که توافق گستردهای بر سر آنها وجود داشت. همچنین، ایدههای پراگماتیستی و پیشرو غالب در آن زمان، اصلاحات را راهحلی موقت برای مشکلات خاص زمان و مکان در چارچوب یک سیستم اخلاقی در حال تغییر میدانستند. بهعنوان مثال، تراستها و ترکیبهای تجاری بهعنوان یک مشکل شناخته میشدند و «کنترل اجتماعی» راهحلی بود که اقتصاددانان نهادگرا میتوانستند پیشنهاد کنند، بدون آنکه ادعای طولانیمدت بودن آن را داشته باشند.
نهادگرایان قدیم با فروپاشی چارچوب پیشرو و پراگماتیستی پیش از جنگ جهانی دوم، با افزایش قطعیت اخلاقی در میان اقتصاددانان غیرنهادگرا مواجه شدند. پس از دهه۱۹۶۰، اکثریت اقتصاددانان سیستم بازارهای خودتنظیمشونده را بهعنوان پدیدهای طبیعی و تولیدکننده بهترین راهحلهای ممکن پذیرفتند. فرض اینکه بازارها بخشی از طبیعت بشر هستند، به آنان اجازه داد تا بازارها را بهعنوان پدیدهای اخلاقا خنثی بپذیرند. مخالفت با این باور از سوی تحلیل مارکسیستی صورت گرفت که با پذیرش ایده توزیع عادلانه، به دنبال پیامدهای اخلاقی مناسب بود. نقطه اشتراک نئوکلاسیکها و مارکسیستها در ثابت و قطعی دانستن سیستمهای اخلاقی بود.
فقدان قطعیت اخلاقی در رویکرد نهادگرایان قدیم، برخی را به ایجاد یک الگوی اخلاقی ثابت از طریق تفسیر مجدد آثار تورستن وبلن سوق داد. وبلن تحت تاثیر پراگماتیسم چارلز سندرز پیرس، بر نقش دانش فیزیکی در تغییر الگوهای اجتماعی تاکید داشت. او میان «کنجکاوی بیهوده» که به یادگیری منجر میشود و تمایل به حفظ روشهای سنتی که به حفظ سلسلهمراتب کمک میکند، تمایز قائل میشد. با این حال، در نهایت وبلن همهچیز را وابسته به زمینه فرهنگی، اجتماعی و تاریخی میدانست. در دوران پس از جنگ، مارک تول «اصل ارزش اجتماعی» را مطرح کرد که بر اساس آن، اصلاحات باید بر اساس خدمت به «تداوم زندگی انسانی و بازسازی غیر تحقیرآمیز جامعه از طریق استفاده ابزاری از دانش» قضاوت شوند. مشکل این اصل آن بود که مفاهیمی مانند «غیر تحقیرآمیز» و «جامعه» با تغییر زمینه نهادی متفاوت میشوند. وسلی کلیر میچل، شاگرد وبلن، میگوید: «فکر کردن به اینکه آنچه برای ما عقل سلیم است، برای نسلهای بعدی نیز عقل سلیم به نظر خواهد رسید، سادهلوحانه است.»
درک این نکته ضروری است که دوگانگی وبلنی میان کنجکاوی بیهوده و حفظ روشهای سنتی، در واقع بیانگر تنش دائمی میان نوآوری و سنت در جوامع انسانی است. از یکسو، کنجکاوی بیهوده انسانها را به کشف و یادگیری سوق میدهد و زمینه را برای پیشرفت فناورانه و تغییر نهادها فراهم میکند. از سوی دیگر، تمایل به حفظ روشهای موروثی و سنتی که اغلب با منافع گروههای مسلط و حفظ سلسلهمراتب اجتماعی پیوند خورده است، بهعنوان نیرویی مقاوم در برابر تغییر عمل میکند. وبلن این دوگانگی را نه صرفا به عنوان یک مشاهده نظری، بلکه بهعنوان ابزاری برای نقد ساختارهای اجتماعی موجود به کار میگرفت. او معتقد بود که بسیاری از نهادهای معاصر، بازماندههایی از مراحل پیشین تکامل اجتماعی هستند که دیگر کارآیی لازم را ندارند؛ اما بهدلیل اینرسی نهادی و حمایت گروههای ذینفع همچنان پابرجا ماندهاند. از این منظر، تغییر نهادی زمانی رخ میدهد که دانش فنی و فناوری جدید چنان قدرتمند شود که بتواند بر مقاومت سنتهای کهنه غلبه کند. اما آنچه وبلن را از تکنوکراتهای صرف متمایز میکند، تاکید او بر این است که حتی دانش فنی نیز در بستری فرهنگی شکل میگیرد و هیچگاه کاملا عاری از ارزشها نیست. بنابراین، راهحلهای فناورانه نیز باید با آگاهی از زمینه فرهنگی خود به کار گرفته شوند.
بسیاری از نهادگرایان از الگوی جان آر. کامونز پیروی کردند که بر تعارض و حل آن تمرکز داشت. کامونز از طریق علاقه به قانون و اصلاح اجتماعی به نهادگرایی رسید. برای او، خیر عمومی در توسل به یک سیستم توافقشده برای حل اختلافات، یعنی روند منصفانه، یافت میشد. کامونز مانند وبلن پایانی برای تعارضات نمیدید، اما عمل حقوقی غربی را بهعنوان مدلی برای حل اختلافات پیشنهاد کرد. رویکرد کامونز از این جهت حائز اهمیت است که او تعارض را نه به عنوان یک پدیده موقتی یا مرضی، بلکه بهعنوان ویژگی دائمی و ذاتی زندگی اجتماعی میدید. از نظر او، در هر جامعهای گروههای مختلف با منافع متضاد وجود دارند و این تعارضات هرگز به شکل کامل و نهایی حل نمیشوند. آنچه اهمیت دارد، وجود مکانیسمهایی است که بتواند این تعارضات را به شیوهای منصفانه مدیریت کند. کامونز این مکانیسم را در «روند منصفانه» (Due Process) جستوجو میکرد؛ یعنی مجموعهای از قواعد و رویههای توافقشده که به همه طرفها اجازه میدهد دیدگاههای خود را مطرح کنند و در نهایت تصمیمی اتخاذ شود که اگرچه ممکن است همه را کاملا راضی نکند، اما مشروعیت داشته باشد. این نگاه به حل تعارض، تاکید کامونز را بر نهادهای دموکراتیک و مشارکت جمعی در تصمیمگیریها توضیح میدهد. برخلاف وبلن که گاه به نقش کارشناسان و مهندسان در هدایت جامعه خوشبین بود، کامونز همواره بر این باور بود که راهحلهای تحمیلشده از بالا، حتی اگر از نظر فنی برتر باشند، فاقد مشروعیت لازم برای پایداری خواهند بود.
در دهههای گذشته، رویکرد نهادگرای جدید ظهور کرد که جنبههایی از نهادگرایی را با نئوکلاسیسم ترکیب میکند. تعریف نهادها برای هر دو گروه تا حد زیادی یکسان است؛ اما نهادگرایان جدید نهادها را حاصل انتخاب افراد از طریق همان فرآیند طبیعی میدانند که بازارها را شکل میدهد. آنها معتقدند افراد و سازمانها در پی کسب بالاترین «پاداش» در جهانی از فرصتها و محدودیتها هستند. نتایج این فرآیند «طبیعی» تلقی میشود و به اقتصاددانان نهادگرای جدید اجازه میدهد موضع خنثی اخلاقی مشابه نئوکلاسیکها اتخاذ کنند. تفاوت مهم میان این دو سنت در خنثی اخلاقی نهادگرایی جدید و انگیزه مداوم برای اصلاحطلبی در نهادگرایی قدیم است. در نهادگرایی جدید، تمایل به مشکوک بودن به کنش جمعی (جز در قالب شرکتهای تجاری) وجود دارد؛ درحالیکه در نهادگرایی قدیم، کنش جمعی مسیر تغییر مطلوب تلقی میشد.
نهادگرایان قدیم با معضل مشابه انسانشناسان روبهرو هستند. پیش از جنگ جهانی، انسانشناسان فرهنگها را تنها در چارچوب خود قابل فهم میدانستند و به اصول فرا-فرهنگی شک داشتند. این شک از تنوع جوامع انسانی ناشی میشد. امروزه اما گروههای منزوی نادرند و نسبیگرایی فرهنگی با اتهام بیتفاوتی به رنج انسانی مواجه است. قتل و شکنجه واقعیتی فرا-فرهنگی دارند که نادیده گرفتن آن دشوار است. دشواری تعریف مرزهای اخلاقی با جهانی بودن علم و فناوری غربی پیچیدهتر میشود. راهحلهای علمی مانند سد اسوان، پیامدهای غیرمنتظرهای چون کاهش ذخایر ماهی داشتهاند. همچنین، دانش علمی تحت تاثیر قدرتهای مختلف در جوامع غربی هدایت میشود.
مساله یافتن بنیانهای اخلاقی برای اصلاح نهادی به تنش بین کارشناسمحوری و تصمیمگیری جمعی بازمیگردد. برای کامونز، تصمیمگیری جمعی حیاتی بود؛ وبلن به نقش کارشناس تمایل داشت. استانداردهای مبتنی بر تخصص پاسخهای قطعی ارائه میدهند، اما حمل آنها به مرزهای فرهنگی مشکل است. استانداردهای مبتنی بر جامعه از مداخله جلوگیری میکنند؛ اما ممکن است دانش کارشناس را نادیده گیرند و معنای «جامعه» نیز در جهان امروز روشن نیست. برای نهادگرایان قدیم، پراگماتیسم اوایل قرن بیستم بهترین راهحل را ارائه میدهد: نهادها از گذشته به ارث رسیدهاند، اما مردم یاد میگیرند. دانشمندان و مهندسان میتوانند راهحلهای فنی ارائه دهند، اما خود نیز در زمینهای فرهنگی قرار دارند و ارزشهای فرهنگی را با خود حمل میکنند. تغییر در هر بخش از جامعه، تغییرات دیگری ایجاد میکند که برخی مطلوب و برخی نامطلوبند. از این رو، راهحلهای علمی باید با مشارکت جامعه اتخاذ شوند و تعارضات از طریق مکانیسمی حل شوند که به همه اجازه میدهد در فرآیند تصمیمگیری شنیده شوند.
برای بازگشت به مثال آغازین، اقتصاددانان نهادگرا پیشنهاد میکنند که ترکیب فناوریهای ارزان در خانه برای سرگرمی و زندگیهای متمرکز بر فرد و خانواده، مسائل اخلاقی جدی را مطرح میکنند، اما در برابر محکوم کردن این الگوها مقاومت کرده و بر نیاز به گفتوگوی گسترده درباره اثرات و راهحلها تاکید میکنند. پاسخ پراگماتیستی به معضلات اخلاقی، چنان که وسلی میچل گفت، سخت است؛ زیرا قطعیت اخلاقی را کاهش میدهد. اما اگر بپذیریم که نهادها الگوهای متغیر فعالیت انسانی هستند که در طول زمان و مکان تغییر میکنند، پاسخ دیگری ممکن نیست. تحلیل نهادی لزوما شامل مطالعه اخلاق و سیستمهای اخلاقی است، اما نهادگرایان از تبدیل شدن به اخلاقگرایان کاربردی اجتناب خواهند کرد.