سنگاپور؛ غولی از لیلیپوت
سنگاپور، بهعنوان کشوری کوچک در بخشی پرآشوب از جهان، پا به عرصه هستی گذاشت. لی در جمع استادان هاروارد نه به دنبال درخواست کمک بود و نه توسل به فضیلت، بلکه دستیابی به دوام اقتصادی و امنیت را هدف و استراتژی اصلی خود تعریف کرد. ماجرای سنگاپور، ماجرای سر برآوردن و صعود سرزمینی است که مردمانش نه تاریخ و زبان و هویت مشترک داشتند، نه دارای منابع زیرزمینی مانند نفت و گاز بودند. معجزه «لی» چیست و چگونه توانست سنگاپور را به یکی از «ببر»های آسیا و یکی از کشورهای پیشرفته در جهان تبدیل کند؟ فقط کافی است جستوجویی کوتاه در اینترنت داشته باشید تا شاخصهای توسعه، رفاه، بهداشت و... را در این کشور ببینید که با بسیاری از غولهای اقتصادی دنیا برابری میکند. سنگاپور میتواند الگویی از «مدیریت» را برای کشورهای درحالتوسعه به نمایش بگذارد. اما بگذارید در این مجال کوتاه، نگاهی گذرا و فشرده به سنگاپور داشته باشیم.
سنگاپور کوچکترین کشور جنوب شرقی آسیا و در شبهجزیره مالایا واقع است. این کشور کوچک تاریخی بهمراتب بزرگ دارد. روزگاری مستعمره بریتانیا بود، بعد به اشغال ژاپن درآمد. در سال۱۹۶۳ عضوی از فدراسیون مالزی شد و دو سال بعد از آن جدا شد. مدتی هم با اندونزی درگیر شد. بااینحال، قدرت انگلیسیها چربید و این جزیره زیر حاکمیت بریتانیا قرار گرفت. در شرایطی که قدرتهای قرن بیستم (بریتانیا، چین و ژاپن) چشم طمع به این جزیره کوچک داشتند، «لی» هدایت سنگاپور را به دست گرفت. این جزیره دارای تنوع قومیتی گستردهای است که در آن قومیتهای هندی، چینی، مالایایی اکثریت را دارند. ۷۵درصد از مردم این دولت-شهر به گویشهای مختلف چینی، ۱۴درصد به زبان مالایی و ۸درصد به تامیلی صحبت میکنند. این دولت-شهر خشونتهای «بینا قومیتی» گستردهای را هم به جان خرید تا جایی که نزدیک بود از هم بپاشد.
در چنین شرایطی «لی» نه به دنبال سرکوب تنوع بود و نه تخفیف آن. در حقیقت او پی برده بود که اهمیت سنگاپور به همین تنوع است و این تنوع مولفه قدرت این جزیره کوچک در بطن بحرانخیزترین منطقه در جهان بهحساب میآید. هنر «لی» در مدیریت و هدایت این تنوع بود و توانست جغرافیا را به منشایی برای درآمد کشور تبدیل کرده و سری در سرها درآورد. برای «لی» جغرافیا «نقمت» نبود، بلکه «نعمت» بود. اما ویژگیهای رهبری «لی» چیست که باعث شد هنری کیسینجر در کتاب «رهبری: شش مطالعه در استراتژی جهانی» یک فصل کامل را به تجربه او اختصاص دهد.
یکم) «لی» عملگرایی را بر ایدئولوژیزدگی ترجیح داد. در زمانهای که جهان به دو قطب کمونیسم و سرمایهداری تبدیل شده بود، سنگاپور همسایه یک قدرت کمونیستی (چین) و یک قدرت فاشیستی (ژاپن) بود و درعینحال زیر سایه یک قدرت امپریالیستی (بریتانیا) روزگار میگذراند، اما به سرمایهداری آمریکا نظر داشت. «لی» بهجای در غلتیدن به اردوگاههای ایدئولوژیک و زیر عَلَم اینوآن رفتن، تصمیم گرفت «اقتصاد» را در اولویت خود قرار دهد. «لی» معتقد بود برای موفقیت بهعنوان یک کشور، ثمرات این رشد اقتصادی باید بهطور عادلانه بین مردمش، صرفنظر از منشأ قومی - تقسیم شود. افزون بر این، سنگاپور برای تداوم موجودیت خود باید در میان قدرتهای بزرگ -بهویژه ایالاتمتحده و چین- نفوذی برای خود دستوپا میکرد. سنگاپور همچون موشی در چنگال گربهها بود. «لی» با یک سیاست موازنهسازی و بدون به خطر انداختن موجودیت کشورش در رقابت قدرتها، با همه آنها تعاملات مثبتی برقرار کرد و بدون آنکه خشم یکی نسبت به دیگری را برانگیزد، آموخت از رقابت قدرتها به نفع خود بهرهبرداری کند. عملگرایی «لی»، اهمیت دادنش به اقتصاد و دست رد زدن به سینه ایدئولوژی از شاخصهای مثبت عملکرد او بود.
دوم) یک رئیسجمهور باید تجربه سفر و دیدار با رهبران جهان را داشته باشد. این سفرها در کنار دیدارها و گفتوگوهای همراه آن میتواند نگرش مهمی به رهبران بدهد. تا سال۱۹۶۵، «لی» از بیش از پنجاه کشور بازدید کرده بود و دیدگاههایی بسیط را در مورد دلایل عملکرد متفاوت کشورها بهدست آورده بود. افزون بر این، نگاه اقتصادی و عملگرایانه «لی» زنان را هم وارد بازار کار کرد. این اقدام نه بر مبنای رویکردهای فمینیستی بلکه بر مبنایی عملگرایانه بود. استدلال «لی» این بود که «زنان را به دلایل عملی وارد نیروی کار کرده است. سنگاپور بدون آنها نمیتوانست به اهداف توسعهی خود دست یابد». از سوی دیگر، او «مهاجرستیز» نبود. «لی» درهای کشورش را باز نگذاشت تا مهاجران بیضابطه وارد این کشور شوند، بلکه بر اساس نگرشی که از جهان بهدست آورده بود، به دنبال «متقاعد کردن خارجیهای مستعد برای اقامت در سنگاپور بود».
سوم) «لی کوان یو» در راستای اهداف توسعهای کشورش، کمک طلبیدن از مشورت خارجی را عیبوعار نمیدانست. «لی» میدانست که کشورش فقیر است و چارهای جز توسل به دانش و مهارت نیروهای خارجی ندارد. چنین بود که «لی» بهسوی دکتر «آلبرت وینسمیوس»، اقتصاددان هلندی روی آورد. وینسمیوس توصیه کرد که برای صنعتیشدن سنگاپور، باید دستمزدها را کاهش داد و با پذیرش فناوری و آموزش کارگران، تولید را کارآمدتر کرد. وینسمیوس با شناسایی نقاط قوت سنگاپور اولویت را بر تولید نساجی و به دنبال آن وسایل الکترونیک ساده و تعمیر کشتی قرار داد. از آنجا که بسته شدن پایگاه دریایی و خروج نیروهای بریتانیایی که برای سال۱۹۷۱ برنامهریزیشده بود، به از دست رفتن یکپنجم تولید ناخالص ملی سنگاپور منجر میشد، وینسمیوس هشدار داد که سنگاپور نه میتواند در آرزوی اتکای کامل به خود [خودکفایی] باشد و نه به روابط منطقهای وابسته باشد. او چاره را در حوزههای وسیعی از فعالیت میدید؛ چراکه میدانست استراتژی اتکا به خود الگویی منسوخ برای توسعه است. این الگو تمام منابع یک کشور را بر باد میدهد.
چهارم) الگو دادن و الگو پذیرفتن یکی از ویژگیهای رهبری است. سنگاپور با ۲۲۴ مایل مربع وسعت سرزمینی در هنگام جزر و جمعیت ۱.۹میلیونیاش نهتنها الهامبخش بود، بلکه الهام هم میگرفت. بهطور مثال تا قبل از سفر دنگ شیائو پینگ به سنگاپور، تصوری که از این جزیره وجود داشت این بود که آنها «سگهای دونده امپریالیسم آمریکا» هستند؛ اما وقتی دنگ شیائو پینگ به این جزیره سفر کرد این دیدار «به تقویت اعتقاد دنگ در مورد نیاز به اصلاحات اساسی کمک کرد». به گفته عزرا ووگل، «دنگ سنگاپور منظم را الگوی جذابی برای اصلاحات یافت» و فرستادگانی را به آنجا اعزام کرد «تا درباره برنامهریزی شهری، مدیریت عمومی و کنترل فساد چیزهایی بیاموزند». این الگوگیری و تعامل نگاه منفی از کشور در انظار جهانی را اصلاح میکند.
پنجم) لی عبارت جالبی داشت: «وقتی فیلها با هم میجنگند، علفها پایمال میشوند». این سخن اشاره دارد به رقابت قدرتها که باعث میشود کشورهای کوچک - اگر مراقبت نکنند - قربانی شده و مثل علف زیر پای رقابت قدرتها له میشوند. به همین دلیل «لی» معتقد بود که اهداف سنگاپور از ثبات و رشد به بهترین وجه توسط یک رابطه صمیمانه اما سرد بین دو ابرقدرت تامین میشود. او همچنین معتقد بود که نباید حسرت گذشته را خورد و در گذشته ماند، بلکه باید گذشته را چراغ راه آینده کرد. لی خطاب به چینیها میگفت «اگر با این باور شروع کنید که دنیا نسبت به شما نامهربان بوده، دنیا شما را استثمار کرده، امپریالیستها شما را ویران کردهاند... همه این کارها را با شما انجام دادهاند... این خوب نیست... شما به چین قدیم برنخواهید گشت و... اکنون، شما تنها یکی از چندین قدرت هستید… .»
ششم) لی در زمره رهبرانی بود که از پشیمانی نمیگریخت و عذرخواهی را کسر شأن خود نمیدانست. او به نیویورکتایمز گفت: «من نمیگویم هر کاری که انجام دادم درست بود؛ اما هر کاری که انجام دادم برای یک هدف شرافتمندانه بود.»
اما میراث لی چیست؟ اصولا پس از مرگ رهبران است که میتوان در مورد میراثشان به قضاوتی منطقی پرداخت. رشد اقتصادی، رفاه، اعتبار ملی و... همگی از ضرورتهای یک رهبری موفق است. لی به دنبال این نبود که کیش شخصیت حول خود بسازد. او درخواست کرد که خانهاش در «جاده آکسلی» پس از مرگش تخریب شود تا تبدیل به زیارتگاه نشود. هدف او این بود که سنگاپور رهبران و نهادهای مرتبط با چالشهای پیش رو را بسازد و بهجای پرستش گذشته خود، بر آینده تمرکز کند. از دیگر نمونههای میراث ملی رشد فوقالعادهای بود که او برای کشورش به ارمغان آورد و باعث شد سنگاپور به «غولی از لیلی پوت» تبدیل شود؛ کشوری که به لحاظ وسعت کوچک است، اما در بسیاری از شاخصها بزرگ.
* روزنامهنگار