درخشش در عصر طلایی

گویی هر نسل، دیر یا زود، به این نتیجه می‌رسد که عصر طلایی اندیشه درست چند دهه پیش از تولد او بوده است. اگر فیلم «نیمه‌شب در پاریس» ساخته وودی آلن را دیده باشید احتمالا با ایده عصر طلایی چندان غریبه نباشید و می‌دانید اندیشمندان یا شیفته دورانی هستند که در آن زیست می‌کنند یا اینکه تصور می‌کنند بهترین دوره تاریخ را از دست داده‌اند. اگرچه نمی‌دانیم این همزمانی را بخت و اقبال بدانیم یا یک رویداد کم‌اهمیت اما بدیهی است که هم‌عصر بودن با چنین بزرگانی بر اندیشه و تئوری‌های میزس تاثیر بسزایی بر جا گذاشت. این اندیشمند در ۲۹سپتامبر سال۱۸۸۱ در لمبرگ، در منطقه گالیسیا و در قلمرو امپراتوری اتریش-مجارستان به دنیا آمد و درست در لحظه‌ای پا به عرصه تفکر گذاشت که نظم جدید و تئوری‌های مدرن از دل جهان پیشین بیرون می‌آمد. پدرش، آرتور فون میزس، مهندس عمران و از کارکنان راه‌آهن اتریش بود و مادرش، آدل لاندائو، نیز از خانواده‌ای شناخته‌شده در وین بود.

خانواده میزس زمانی که لودویگ هنوز کودک بود به وین رفتند و بخش اصلی کودکی و تمام سال‌های نوجوانی او در پایتخت امپراتوری گذشت. در سال۱۸۹۲، در حدود یازده‌سالگی، وارد آکادمی ژیمنازیوم وین شد؛ مدرسه‌ای با آموزش کلاسیک که در آن زبان‌های لاتین و یونانی، تاریخ و علوم انسانی جایگاه مهمی داشتند. میزس در همین دوران بیش از آنکه شیفته اقتصاد باشد، به تاریخ و سیاست علاقه نشان می‌داد. او می‌خواست بفهمد نهادها چگونه شکل می‌گیرند، دولت‌ها چگونه اداره می‌شوند و تحولات گذشته چگونه وضعیت اقتصادی و سیاسی زمان حال را ساخته‌اند. میزس در سال۱۹۰۰ وارد دانشگاه وین شد و حقوق خواند و جالب است بدانید که در آن سال‌ها، یکی از مهم‌ترین مدافعان بازار، گرایش‌های چپ‌لیبرال و مداخله‌گرایانه داشت.

البته او خیلی زود از مارکسیسم فاصله گرفت اما این تغییر رویه، به‌ناگهان رخ نداده بود. نقطه عطف زندگی فکری میزس در پاییز۱۹۰۳ رقم خورد که میزس جوان، کتاب «اصول علم اقتصاد» کارل منگر را خواند. منگر بنیان‌گذار مکتب اتریش در اقتصاد بود و به‌جای آنکه اقتصاد را صرفا مجموعه‌ای از روابط مکانیکی و آماری ببیند، تحلیل‌های خود را از کنش و انتخاب انسان آغاز می‌کرد. مطالعه منگر مسیر فکری میزس را تغییر داد و او را از سنت تاریخی مسلط در دانشگاه به سمت نظریه اقتصادی سوق داد. پس از آن، میزس در حلقه اویگن فون بوم‌باورک، دیگر اقتصاددان برجسته مکتب اتریش، قرار گرفت. سمینار بوم‌باورک یکی از مهم‌ترین محیط‌های شکل‌گیری نسل بعدی اقتصاددانان اتریشی بود. میزس بعدها خود به یکی از مهم‌ترین چهره‌های همین سنت تبدیل شد و شاگردان و همراهانی مانند فریدریش‌ هایک، گوتفرید‌ هابرلر و اسکار مورگنسترن از محیط فکری او اثر گرفتند. ۶ سال بعد از اولین‌باری که میزس به دانشگاه وین پا گذاشت، در فوریه۱۹۰۶، دکترای حقوق گرفت و مدتی در دستگاه مالی اتریش کار کرد؛ اما بوروکراسی دولتی خیلی زودتر از آنچه که انتظارش را داشت او را دلزده کرد.

به همین دلیل هم بود که میزس به یک دفتر حقوقی رفت و هم‌زمان تدریس اقتصاد را آغاز کرد. او در سال۱۹۰۹ به اتاق بازرگانی وین پیوست و حدود ۲۵سال در آنجا کار کرد. همین شغل به او امکان داد از نزدیک با سیاست اقتصادی، تجارت، پول، مالیات و مسائل اقتصادی اتریش درگیر شود. دانشگاه وین نیز از سال۱۹۱۳ به بعد به او اجازه تدریس داد و در سال۱۹۱۸ به مقام استاد افتخاری رسید. در همین دوره به یکی از مهم‌ترین چهره‌های اقتصادی اتریش تبدیل شد. تورم شدید پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی ارزش پول اتریش، فرصت دیگری بود تا نظریه‌های پولی خود را در برابر واقعیت بسنجد. میزس در سال‌های پس از جنگ در مشاوره اقتصادی دولت اتریش نیز نقش داشت و در پایان ابرتورم ۱۹۲۲ و بازسازی نظام بانکی اتریش مشارکت کرد. این سطور تقریبا کلیت چیزهایی است که از زندگی این تئوری‌پرداز می‌دانیم. دلیل آن هم این است که خود میزس تمایلی به برون‌ریزی خاطرات و زندگی شخصی‌اش نداشت. اگر بخواهیم میزس را فقط از روی کتاب‌هایش بشناسیم، بخش بزرگی از شخصیت او از دست می‌رود. نکته جالب اینجاست که خود میزس چندان علاقه‌ای نداشت زندگی خصوصی‌اش به موضوع اصلی تبدیل شود. او ترجیح می‌داد مردم آثار و افکارش را بخوانند، نه اینکه درباره زندگی روزمره‌اش کنجکاوی کنند.

همین نگاه سبب شد روایت‌های شخصی درباره او بسیار محدود باشد و خاطرات همسرش، مارگیت فون میزس، بعدها اهمیت ویژه‌ای پیدا کند. مارگیت در سال۱۹۲۵ با میزس آشنا شد. او بازیگر بود و ازدواج قبل خود دو فرزند داشت. نخستین ملاقاتشان در یک مهمانی شام در وین اتفاق افتاد و میزس بخش قابل‌توجهی از شام را درباره اقتصاد صحبت کرد. مارگیت بعدها از مردی با لباس رسمی، موهای مرتب و نگاه بسیار متمرکز یاد کرد که شنونده‌ای دقیق بود و چندان اهل نمایش احساسات نبود. آنها پس از شام به یک باشگاه رقص رفتند؛ اما میزس که ظاهرا رقصنده چندان قابلی نبود، بیشتر شب را به گفت‌وگو گذراند.

روز بعد برای مارگیت گل رز فرستاد. رابطه آنها نیز مانند مسیر فکری میزس، ساده و خطی نبود. آنها در ۶ژوئیه۱۹۳۸، در ژنو با یکدیگر ازدواج کردند؛‌ هانس کلسن، دوست دوران مدرسه میزس، و گوتفرید‌ هابرلر از شاهدان ازدواج بودند. میزس در آن زمان ۵۶سال داشت. اما این ازدواج درست در زمانی اتفاق افتاد که اروپا به سمت جنگ می‌رفت. یک‌سال بعد، جنگ جهانی دوم آغاز شد و پیشروی نازی‌ها امنیت یهودیان و مخالفان فکری آنان را در اروپا تهدید کرد. میزس و مارگیت در سال۱۹۴۰ ژنو را ترک کردند و راهی آمریکا شدند. مهاجرت برای میزس آغاز دوباره زندگی بود؛ آن هم زمانی که دیگر جوان نبود. مردی که در اروپا جایگاه علمی و حرفه‌ای مشخصی پیدا کرده بود، در نیویورک ناچار شد از ابتدا جای خود را پیدا کند. ابتدا با نهادهای پژوهشی و اقتصادی همکاری کرد و سرانجام در سال ۱۹۴۵ به دانشگاه نیویورک رفت؛ جایی که تا سال‌های پایانی عمر به تدریس و فعالیت فکری ادامه داد. او در سال۱۹۴۶ تابعیت آمریکا گرفت.

این دوره از زندگی او یک وجه انسانی جالب دارد: میزس، با وجود شهرت و سابقه علمی‌اش، در آمریکا زندگی ساده‌ای داشت و بخش عظیمی از وقت خود را صرف مطالعه و نوشتن می‌کرد. مارگیت بعدها از مردی روایت کرد که زندگی‌اش به شکل عجیبی حول کتاب‌ها و کار فکری می‌چرخید. برای میزس، مطالعه سرگرمی جداگانه‌ای از زندگی نبود؛ خود زندگی بود. او تا سنین بسیار بالا کار کرد. آخرین سال‌های زندگی‌اش نیز بیشتر به مطالعه، تدریس و سمینار گذشت. در سال۱۹۶۹ آخرین سمینار خود را در دانشگاه نیویورک برگزار کرد، اما فعالیت فکری‌اش متوقف نشد و تا سال‌های بعد همچنان در بحث‌ها و سمینارهای اقتصادی حضور داشت. سرانجام میزس در ۱۰اکتبر۱۹۷۳ در نیویورک درحالی‌که ۹۲ساله بود، درگذشت.

میزس از نسل عجیبی بود که هم پایان یک جهان را دید و هم تولد جهان دیگری را. او در وینِ همان سال‌هایی جوان شد که بعدها از آن به‌عنوان یکی از پربارترین دوره‌های تاریخ فکری اروپا یاد شد؛ دوره‌ای که منگر، فروید، ویتگنشتاین، کلسن و ده‌ها چهره دیگر در فاصله‌ای نه‌چندان دور از یکدیگر زندگی و کار می‌کردند. با این حال، برخلاف گیل پندر در «نیمه‌شب در پاریس»، میزس ظاهرا چندان اهل حسرت خوردن برای گذشته نبود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف ساختن یک دستگاه فکری کرد که برایش از زندگی شخصی مهم‌تر بود. شاید به همین دلیل هم ترجیح می‌داد چیزی که از او باقی می‌ماند، نه تصویری از مردی با کت‌وشلوار مرتب در خیابان‌های وین، نه داستان عشق دیرهنگامش با مارگیت و نه خاطرات خانه و مهاجرت، بلکه افکاری باشد که دهه‌ها درباره پول، بازار، دولت، سوسیالیسم و کنش انسان نوشته بود.

احتمالا هم اگر آقای میزس این نوشتار را بخواند، شاکی می‌شود که چرا تا این حد از زندگی شخصی او صحبت کردیم. میزس کمتر به دنبال عصر طلایی می‌گشت و بیشتر می‌خواست درباره سازوکار جهان واقعی توضیحی پیدا کند. اتفاقا جهان واقعی هم برای او کم داستان نداشت؛ امپراتوری فروپاشید، پول بی‌ارزش شد، جنگ آمد، اروپا برایش ناامن شد، به آمریکا مهاجرت کرد و در سنی که بسیاری از آدم‌ها زندگی حرفه‌ای خود را جمع می‌کنند، او دوباره شروع کرد و تبدیل به همان اندیشمندی شد که ما می‌شناسیم.

* خبرنگار