14dfd805-5397-4b4a-bc08-700f96633e0c_874x751 copy

فیلسوفان و اقتصاددانان به‌ندرت خود را در یک اتاق و در کنار یکدیگر می‌یابند. هنگامی که ناگزیر به تعامل با یکدیگر می‌شوند، معمولا نتیجه بیشتر جدال و مناقشه است تا روشن‌شدن مساله. برای نمونه، این مناظره نسبتا ناموجه میان رابرت نوزیک، فیلسوف‌ هاروارد، و جیمز توبین، اقتصاددان ییل و برنده جایزه نوبل، را در نظر بگیرید:

پروفسور توبین: در میزان نابرابری فرصت‌ها و نابرابری پیامدها، حدی وجود دارد که اگر بخواهیم شبکه رضایتی را که جامعه دموکراتیک بر آن استوار است حفظ کنیم، نمی‌توان از آن فراتر رفت. چند روز پیش خواندم که رئیس شرکت موبیل اویل سالانه 1.5میلیون دلار حقوق می‌گیرد. اگر این رقم را با حداقل دستمزد مقایسه کنید، با تفاوتی عظیم روبه‌رو می‌شوید.

پروفسور نوزیک: درباره درآمد رئیس موبیل، تصور می‌کنم پروفسور توبین می‌تواند این موضوع را با سهامداران آن شرکت مطرح کند؛ اگر آنها بیش از حد به رئیس شرکت دستمزد می‌دهند و شخص دیگری می‌تواند همان کار را با همان میزان کارآیی انجام دهد، این مساله به خودشان مربوط است و دغدغه من نیست.

پروفسور توبین: هیچ‌چیز خطرناک‌تر از فیلسوفی که کمی اقتصاد آموخته باشد وجود ندارد.

پروفسور نوزیک: مگر اینکه اقتصاددانی باشد که هیچ فلسفه‌ای نیاموخته باشد.

در مساله خطر نسبیِ «اقتصاددانِ غیر فلسفی» و «فیلسوفِ مدعیِ صلاحیت اقتصادی»، عموما باید جانب نوزیک را گرفت. بااین‌حال، عملکرد خود او در این مناظره با موضعش ناسازگار است و باعث تردید در این موضع می‌شود. نمونه جالب‌تر، مناظره‌ای است که در سال ۱۹۰۱ میان فیلسوف ایتالیایی، بندتو کروچه، و هم‌وطنش، ویلفردو پارتو، شکل گرفت. این مباحثه که به جایگاه علم اقتصاد در نسبت با سایر علوم مربوط می‌شد، از طریق مجموعه‌ای از نامه‌ها در نشریه‌ای به نام Giornale degli Economisti صورت گرفت؛ نشریه‌ای که امروزه دیگر منتشر نمی‌شود. اعتبار کروچه از آن زمان تاکنون به میزان قابل‌توجهی کاهش یافته است، اما در آن دوره او یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان اروپا بود. برای خوانندگان انگلیسی‌زبان، میراث او عمدتا در نظریه‌های زیبایی‌شناختی آر. جی. کالینگوود باقی مانده است؛ یکی از خلاق‌ترین پیروان کروچه که خود نیز فیلسوفی برجسته به شمار می‌آمد. از سوی دیگر، پارتو امروزه تقریبا به‌طور همگانی یکی از بزرگ‌ترین اقتصاددانانی شناخته می‌شود که تاکنون زیسته‌اند. دامنه مشارکت‌های او در اقتصاد و آمار چنان گسترده است که حتی توانسته است بر فراموشی عمومی بسیاری از اقتصاددانان نسبت به تاریخ رشته خود غلبه کند.

در واقع، اینجا با آب‌های عمیق تاریخ علم اقتصاد روبه‌رو هستیم و برای چارچوب‌بندی این مباحثه، اندکی زمینه تاریخی بیشتر می‌تواند مفید باشد. حدود بیست سال پیش از آن، هنگامی که کارل منگر، اقتصاددان اتریشی، رساله خود با عنوان «اشتباهات مکتب تاریخی در اقتصاد آلمان» (۱۸۸۴) را منتشر کرد، انقلابی کوچک رخ داده بود. این اثر آغازگر چیزی شد که بعدها به Methodenstreit یا «مناقشه روش‌شناختی» معروف شد؛ مناقشه‌ای که سرانجام به کناررفتن «مکتب تاریخی آلمان» و ظهور اقتصادی جدید بر پایه اصول مارجینالیسم انجامید. 

همان‌گونه که اغلب در تاریخ اندیشه رخ می‌دهد، مفهوم محوری‌بودن تحلیل نهایی به‌طور مستقل و همزمان توسط شماری از اقتصاددانان توسعه یافت؛ از جمله ویلیام استنلی جِوِنز در بریتانیا و لئون والراس در فرانسه. اثر ترکیبی این «انقلاب‌های نهایی» آن بود که شیوه درک اقتصاد از روش‌ها و اهداف خود را به‌طور بنیادی تغییر داد و آن را از تاریخ و فلسفه دور کرد و به سوی علوم طبیعی سوق داد. پارتو یکی از شیواترین مدافعان این انقلاب بود و خواستار آن شد که اقتصاددانان مدل‌هایی را که از مکانیک عقلانی گرفته شده‌اند به کار گیرند. آثار نظری خود او نیز هم امکان‌پذیری و هم بارآوری این رویکرد را نشان دادند.

از یک منظر، مکاتبات کروچه و پارتو ممکن است همچون نبردی از سر ناچاری به نظر برسد که میان ارتدوکسیِ در حال عقب‌نشینی (یعنی کروچه) و پیشتازان یک علم جدید و شورشی (یعنی پارتو) درگرفته است. اما چنین برداشتی موضع کروچه را نادرست توصیف می‌کند؛ زیرا دیدگاه او به همان اندازه که از مکتب تاریخی فاصله داشت، از موضع پارتو نیز دور بود. کروچه بحث را با این پیشنهاد آغاز می‌کند که اقتصاد را بهتر است علمِ «فعالیت‌های عملی انسان‌ها، از آن حیث که به‌عنوان فعالیت‌های عملی در نظر گرفته می‌شوند و مستقل از هرگونه تعیین اخلاقی هستند» بدانیم. این «فعالیت‌های عملی» که داده‌های بنیادی علم اقتصاد را تشکیل می‌دهند، همگی از نظر کروچه «واقعیت‌های ذهنی» هستند؛ زیرا مستلزم انتخاب آزادانه عوامل انسانیِ آگاه‌اند. کروچه «واقعیت‌های ذهنی» مانند انتخاب را در برابر «واقعیت‌های طبیعی» مانند حرکت قرار می‌دهد؛ جایی که هیچ «اراده‌ای» در کار نیست، و تمام رویکرد او به علم اقتصاد از همین تمایز سرچشمه می‌گیرد.

واقعیت‌های طبیعی را می‌توان با استفاده از روش‌های فیزیک توصیف کرد، زیرا ویژگی مرتبط با این واقعیت‌ها نظم و قاعده‌مندی آن‌هاست؛ نظم و قاعده‌مندی‌ای که قدرت خودجوشِ انتخاب آزاد نمی‌تواند در آن اختلال ایجاد کند. اما درباره واقعیت‌های ذهنی، به گفته کروچه، «خودِ امکانِ دیدگاه مکانیکی منتفی است؛ نه به این معنا که می‌توان آن را از واقعیت انتزاع کرد یا نکرد، بلکه به این دلیل که چنین دیدگاهی از اساس متناقض است.»

نتیجه سخت‌گیری‌های روش‌شناختی کروچه، ایجاد حوزه‌ای برای تحقیق است که تقریبا مجموعه‌ای تهی به شمار می‌آید. دست‌کم این استدلال خود پارتو در این مناظره است. دو پاسخ او به کروچه، دفاعی از نوعی عمل‌گرایی روش‌شناختی یا آنارشیسم روش‌شناختی هستند که به دانشمند آزادی می‌دهد هر چیزی را که می‌خواهد و با هر وسیله‌ای که در اختیار دارد مطالعه کند. تنها چیزی که اهمیت دارد، یافتن معادلات درست برای «بیان وابستگی متقابل تمامی پدیده‌های به‌ظاهر نامرتبط» است:

«اتلاف وقت برای بحث پیشینی درباره کارآمدی یک روش بی‌فایده است. انسان، صنعتگر ماهر را از روی کارش می‌شناسد. این افراد خوب، به‌جای آنکه این‌همه از روشی که دیگران دنبال می‌کنند شکایت کنند، باید خودشان روش بهتری پیدا کنند تاکنون هیچ چیزی پیدا نکرده‌اند و اکنون می‌کوشند به هر نحوی از زیر بار آن شانه خالی کنند». خواندن نامه‌های پارتو این پرسش را به ذهن متبادر می‌کند که آیا انقلاب‌های علمی نه آن‌قدر که توماس کوهن، فیلسوف علم، تصور می‌کرد، در نتیجه «ظهور ناهنجاری‌ها» در نظریه‌ها، بلکه در اثر نوعی ملال و دلزدگی پدید نمی‌آیند که زمانی آغاز می‌شود که یک پارادایم مشخص دیگر قادر به طرح پرسش‌های جالب نیست. در آن نقطه، یا انقلاب اجتناب‌ناپذیر می‌شود، یا علم رو به زوال می‌گذارد و از میان می‌رود. همچنین گمان می‌کنم پارتو با قطعه زیر از یادداشت‌های خودزندگی‌نامه‌ای آلبرت اینشتین کاملا موافق می‌بود؛ قطعه‌ای که موضع خود او را به زیبایی خلاصه می‌کند: «شرایط بیرونی‌ای که واقعیات تجربی برای دانشمند تعیین می‌کنند، به او اجازه نمی‌دهند که در ساختن جهان مفهومی خود، بیش از حد به یک نظام معرفت‌شناختی مقید باشد. ازاین‌رو، او از نظر معرفت‌شناسِ نظام‌مند باید همچون نوعی فرصت‌طلبِ بی‌پروا به نظر برسد».

در رویارویی میان آن دو بر سر مساله روش‌شناسی، فرصت‌طلبیِ بی‌پروای پارتو آشکارا بر نظام‌مندی کروچه غلبه کرد و روند بعدی نظریه اقتصادی نیز به‌طور کامل درستی دیدگاه او را تایید کرد. بااین‌حال، این بدان معنا نیست که پارتو از این مناقشه کاملا بی‌آسیب بیرون آمد. نقد کروچه در دو نکته مرتبط با یکدیگر توانست ضربه خود را وارد کند. نخستین نکته به چیزی مربوط می‌شود که کروچه آن را «متافیزیک مستتر» در نظریه‌های پارتو می‌نامد:

«اگر به شما بگویم که اختلاف‌نظر میان ما از اینجا ناشی می‌شود که شما می‌خواهید یک پیش‌فرض متافیزیکی را وارد علم اقتصاد کنید، درحالی‌که من در اینجا می‌خواهم هر پیش‌فرض متافیزیکی را کنار بگذارم و خود را به تحلیل واقعیت‌های داده‌شده محدود کنم، قطعا شگفت‌زده خواهید شد. اتهام متافیزیکی‌بودن، از نظر شما احتمالا آخرین اتهامی خواهد بود که ممکن است علیه شما مطرح شود. بااین‌حال، پیش‌فرض متافیزیکیِ مستتر در دیدگاه شما این است: اینکه واقعیت‌های فعالیت انسان از سرشتی مشابه واقعیت‌های فیزیکی برخوردارند».

کروچه از اینجا تنها ضربه استدلالیِ واقعا موثر خود در این مناظره را وارد می‌کند؛ بخشی که باید آن را به‌طور کامل نقل کرد: «ریاضی‌دانانی که درک سریعی از شیوه کار علمی دارند، با احیای شأن تحلیل انتزاعی در علم اقتصاد، که در زیر انبوه حکایت‌ها و روایت‌های مکتب تاریخی تیره و مدفون شده بود، خدمات بسیاری به این علم کرده‌اند. اما در عین حال، همان‌گونه که طبیعی است، تعصب حرفه خود را نیز وارد این علم کرده‌اند؛ و از آنجا که خودشان پژوهشگر شرایط کلی جهان فیزیکی هستند، این پیش‌داوری خاص را نیز وارد کرده‌اند که ریاضیات باید در قبال اقتصاد، که علم انسان و علم یکی از اشکال فعالیت آگاهانه انسان است، همان رویکردی را اتخاذ کند که به‌درستی در قبال علوم تجربی طبیعی اتخاذ می‌کند.» به بیان دیگر، مشکل از «ریاضی‌سازی» اقتصاد ناشی نمی‌شود؛ بلکه مساله، ریاضی‌سازی «ساده‌انگارانه‌ای» است که آن‌قدر تأمل‌نشده و انتقادی نیست که متوجه شود یک پیش‌داوری را با پیش‌داوری دیگری جایگزین کرده است. نقد کروچه در این خصوص همچنان بی‌پاسخ مانده است.