بازی بزرگان؛ سناریوهایی برای همزیستی چین و آمریکا در دهه‌ ۲۰۳۰

 آیا چین وارد بازی خواهد شد؟

آیا چین آماده است که طی دهه آینده، ابتدا به سمت جداسازی کارکردی و متعاقبا به سمت یک «گروه ۲» بالفعل با ایالات متحده حرکت کند؟ رفتار چین تا به امروز تصویری مختلط در این زمینه ترسیم می‌کند: این کشور هر دو را گاهی انجام داده و رهبری اقتصادی جهانی دلگرم‌کننده‌ای را در چندین لحظه کلیدی نشان داده است و گاهی هر دو را رد کرده است. سه ملاحظه مرتبط می‌تواند تعیین‌کننده باشد. 

اول، چین اکنون ممکن است متوجه شده باشد که سیاست اقتصادی خارجی تهاجمی و کلیت سیاست خارجی‌اش، همچون مورد دریای چین جنوبی، در حال ایجاد واکنش جهانی است که اقتصاد و اهداف توسعه‌ای اولویت‌دار آن کشور (و در نتیجه کنترل داخلی حزب کمونیست چین) را به خطر می‌اندازد. اقتصادش می‌تواند برای حفظ نرخ رشد سالانه خود در سطح قابل‌قبول ۵-۴درصد، به همکاری ایالات متحده و متحدانش نیاز داشته باشد. چین تاکنون در جایگزینی مدل صادرات/سرمایه‌گذاری محور خود با مدل تقاضای داخلی/مصرف‌محور و در تلاش خود برای رهبری فناوری، بدون تخصص و تامین مالی خارجی، ناموفق بوده است.

واکنش‌های بین‌المللی، به‌ویژه از سوی شرکای اصلی اقتصادی‌اش (ایالات متحده، اتحادیه اروپا و ژاپن)، همچنان رو به‌ افزایش خواهد بود، مگر اینکه چین سیاست‌های نامطلوب خود را تعدیل کند. به‌طور خاص، چین باید امیدوار باشد که فشار تهاجمی واشنگتن را که شامل کنترل مستقیم بر معاملات دوجانبه است، همراه با ائتلاف روبه‌رشد کشورهایی که استراتژی‌های مشابهی را اتخاذ می‌کنند، خنثی کند. دوم، چین با تاخیر به دنبال گسترش ائتلاف‌های بین‌المللی خود برای رقابت گسترده‌تر با ایالات متحده و شبکه اتحاد نسبتا قوی آن کشور است و کشورهای «جنوب جهانی» را هدف اصلی خود قرار داده است. اما استراتژی‌های چین برای انجام این کار -عمدتا از طریق «ابتکار کمربند و جاده» و «بریکس»- چندان راه به جایی نبرده است. یک موضع رهبری سازنده‌تر، به‌ویژه در مورد مسائل اقتصادی بین‌المللی، احتمالا بیشتر از ادامه جنگ‌طلبی و انحراف از قوانین و هنجارهای بین‌المللی، باعث تغییر نظر می‌شود.

سوم، چین ممکن است متوجه شده باشد که می‌تواند با کارکردن در چارچوب سیستم موجود به‌جای به چالش کشیدن یا مختل کردن آن، به نقش رهبری اقتصادی جهانی مطلوب خود بهتر دست یابد. تاکنون، این کشور با فعالیت همزمان در چارچوب «برتون وودز» (به‌عنوان‌مثال، وام‌دادن از طریق صندوق بین‌المللی پول و پایبندی به تصمیمات سازمان تجارت جهانی) و خارج از آن (به‌عنوان‌مثال، از طریق «بانک سرمایه‌گذاری زیرساخت آسیا» و «ابتکار کمربند و جاده») جایگاه برابر یا برتری نسبت به ایالات متحده را دنبال کرده است. در ارتباط نزدیک با دو نکته قبلی، چین اکنون ممکن است تصمیم بگیرد بر «بازی درون‌سازمانی» تاکید کند تا به نتایج مثبتی مانند جایگاه برابر در «صندوق بین‌المللی پول» و جایگاه اقتصاد بازار در «سازمان تجارت جهانی» دست یابد و واکنش‌های منفی مانند کنترل‌های تجاری و فناوری را به حداقل برساند.

همه اینها نشان می‌دهد که چین ممکن است مایل باشد سیاست‌های اقتصادی سازگارتر بین‌المللی -مثلا در مورد یارانه‌ها و سرقت مالکیت معنوی- را اتخاذ کند و در ازای ادامه صعود به سمت جایگاه رهبری مشترک و روابط قوی‌تر با بازارهای نوظهور، مسوولیت‌های رهبری اقتصادی جهانی پایدارتری را بر عهده بگیرد. بنابراین، به نظر می‌رسد که در طول دهه آینده، این کشور به ابتکارات ایالات متحده در جهت جداسازی کارکردی و حتی تشکیل «گروه ۲» پاسخگو خواهد بود. حتی اگر رویارویی و درگیری بر سر مسائل امنیتی و ارزشی ادامه یابد، نتیجه همانا یک سیستم جهانی سالم‌تر و رابطه‌ای کم‌خطرتر بین دو ابرقدرت خواهد بود.

برای جلوگیری قاطع از در غلتیدن به سمت یک جنگ سرد جدید یا بدتر از آن، باید اعتماد بیشتری بین این دو برقرار شود. چین باید ایالات متحده را متقاعد کند که به دنبال کنار زدن این کشور از جایگاه رهبری اقتصادی جهانی خود نیست، بلکه می‌خواهد آن رهبری را به اشتراک بگذارد. ایالات متحده باید چین را متقاعد کند که به دنبال جلوگیری از صعود آن کشور به جایگاه رهبری مشترک نیست. این امر مستلزم اصلاح دیدگاه‌های سنتی و فعلی هر دو طرف است. یک «گروه۲» کارآمد که همکاری عملی و موثری را در مجموعه‌ای روبه‌رشد از مسائل، عمدتا اقتصادی، نشان دهد، پیشرفت بزرگی خواهد بود.