ظرفیت دولت مهمتر از اندازه دولت
دولت توسعهگرا دولتی است که توسعه اقتصادی را به پروژه محوری خود تبدیل میکند؛ دولتی که حاضر است بخش مهمی از ظرفیت اداری، سیاسی و حتی ایدئولوژیک خود را در خدمت رشد اقتصادی، صنعتیسازی، افزایش بهرهوری و ارتقای قدرت ملی از مسیر توسعه قرار دهد. در چنین الگویی، توسعه از اینکه صرفا یک شعار یا برنامه اقتصادی باشد به منطق اصلی حکمرانی تبدیل میشود. بسیاری از تصمیمات کلان، از سیاست خارجی گرفته تا نظام آموزشی و بودجهریزی، بر اساس این پرسش تنظیم میشوند که «آیا این تصمیم به توسعه کشور کمک میکند یا خیر؟».
اهمیت دولت توسعهگرا از آنجا ناشی میشود که توسعه اقتصادی، برخلاف تصور رایج، فرآیندی کاملا خودکار و طبیعی نیست. بازارها بهتنهایی لزوما صنعتیسازی نمیکنند، زیرساخت نمیسازند، فناوری تولید نمیکنند و مزیت رقابتی بلندمدت به وجود نمیآورند. بهویژه در کشورهای فقیر یا در حال توسعه، بخش خصوصی معمولا توان، سرمایه یا افق بلندمدت لازم برای ورود به پروژههای بزرگ توسعهای را ندارد. در این شرایط، تنها نهادی که میتواند هماهنگی ملی ایجاد کند، دولت است.
اما هر دولتی الزاما توسعهگرا نیست. بسیاری از دولتها عمدتا درگیر مدیریت روزمره، بقا، توزیع رانت یا رقابتهای سیاسی هستند. دولت توسعهگرا زمانی شکل میگیرد که حکومت تصمیم بگیرد مشروعیت خود را نه صرفا از ایدئولوژی، پوپولیسم یا توزیع منابع، بلکه از عملکرد توسعهای کسب کند. یعنی دولت به مردم این پیام را میدهد که بقای سیاسیاش با بهبود رفاه، رشد اقتصادی، اشتغال و پیشرفت ملی گره خورده است.
نمونه بارز این مساله را میتوان در شرق آسیا مشاهده کرد. کرهجنوبی در دهه ۱۹۶۰ کشوری فقیر، جنگزده و وابسته به کمک خارجی بود. اما دولت وقت، توسعه را به محور اصلی حکمرانی تبدیل کرد. تقریبا تمام ساختار سیاسی و اقتصادی کشور در خدمت صنعتیسازی و صادرات قرار گرفت. دولت از شرکتهای بزرگ حمایت میکرد، اما در مقابل از آنها صادرات، رقابتپذیری و بهرهوری میخواست. نظام آموزشی متناسب با نیاز صنعت طراحی شد، بانکها در خدمت توسعه صنعتی قرار گرفتند و حتی سیاست خارجی کشور نیز تا حد زیادی بر مبنای جذب سرمایه و فناوری تنظیم شد.
سنگاپور نیز تجربهای مشابه داشت. این کشور کوچک و فاقد منابع طبیعی، بهخوبی درک کرد که بقای آن تنها از مسیر توسعه اقتصادی ممکن است. دولت لی کوان یو نوعی بوروکراسی بسیار حرفهای و کمفساد ایجاد کرد که هدف اصلی آن جذب سرمایه، توسعه زیرساخت، ارتقای آموزش و تبدیل سنگاپور به مرکز تجارت و خدمات جهانی بود. در اینجا نیز توسعه صرفا یک بخش از سیاست نبود؛ بلکه فلسفه اداره کشور بود.
نکته مهم آن است که دولت توسعهگرا لزوما به معنای دولت اقتدارگرا نیست، هرچند بسیاری از نمونههای تاریخی آن در ساختارهای غیرلیبرال شکل گرفتهاند، بلکه کیفیت حکمرانی و اولویتبندی توسعه، حتی از نوع نظام سیاسی مهمتر است. حتی در کشورهای غیر دموکراتیک نیز زمانی که اجماع نخبگان حول توسعه شکل گرفته، دولت توانسته نقش توسعهگرا ایفا کند. تفاوت اصلی در این است که آیا ساختار سیاسی میتواند تصمیمات بلندمدت و گاه پرهزینه توسعهای -که ممکن است منافع گروههای ذینفع را به خطر بیندازند- را حفظ کند یا نه.
دولت توسعهگرا همچنین نیازمند نوعی بوروکراسی حرفهای و متخصص است. توسعه را نمیتوان صرفا با شعار یا اراده سیاسی پیش برد. اگر نهادهای اجرایی ناکارآمد باشند، اگر تصمیمات دائما تغییر کنند، اگر انتصابها بر مبنای وفاداری باشد نه تخصص، پروژه توسعه بهتدریج فرسوده میشود. به همین دلیل، بسیاری از نظریهپردازان توسعه معتقدند که ظرفیت دولت حتی مهمتر از اندازه دولت است. کشوری ممکن است دولت کوچکی داشته باشد اما بسیار کارآمد و توسعهگرا عمل کند، و کشوری دیگر ممکن است دولت عظیمی داشته باشد اما فاقد توان اجرایی لازم باشد.
یکی دیگر از ویژگیهای مهم دولت توسعهگرا، توانایی آن در ایجاد افق بلندمدت است. توسعه اقتصادی معمولا در بازههای کوتاهمدت نتیجه نمیدهد. اصلاح نظام آموزشی، توسعه زیرساخت، صنعتیسازی یا ارتقای فناوری ممکن است دههها زمان ببرد. بنابراین، دولت توسعهگرا باید بتواند جامعه را قانع کند که برخی هزینههای کوتاهمدت را برای منافع بلندمدت بپذیرد. این مساله نیازمند اعتماد عمومی، ثبات نهادی و نوعی انسجام در سیاستگذاری است.
در جهان امروز، مفهوم دولت توسعهگرا دوباره اهمیت پیدا کرده است. بحرانهای جهانی، جنگ فناوری، رقابت بر سر هوش مصنوعی، امنیت انرژی و زنجیرههای تامین، باعث شده حتی اقتصادهای بازارمحور نیز بار دیگر به نقش فعال دولت بازگردند. آمریکا، اتحادیه اروپا و چین، همگی در حال اجرای سیاستهای صنعتی گسترده برای حمایت از صنایع راهبردی هستند. این تحولات نشان میدهد که حتی در عصر جهانیسازی نیز توسعه بدون دولت ممکن نیست.
در نهایت، شاید مهمترین ویژگی دولت توسعهگرا این باشد که آینده را به حال ترجیح میدهد. چنین دولتی حاضر است بخشی از منابع، انرژی و ظرفیت سیاسی خود را صرف ساختن زیرساختهایی کند که ممکن است ثمره آن سالها بعد دیده شود. تاریخ توسعه نشان داده کشورهایی که توانستهاند توسعه را به مساله اصلی حکمرانی تبدیل کنند، حتی با وجود فقر، کمبود منابع یا بحرانهای سیاسی، شانس بیشتری برای جهش تاریخی داشتهاند.
توسعه، پیش از آنکه یک فرآیند اقتصادی باشد، یک انتخاب سیاسی است؛ انتخابی که تعیین میکند حاکمیت میخواهد صرفا با از این ستون به آن ستون تابآوری امروز را ارتقا بخشد یا میتواند برای فردایی آباد برنامهریزی کند.