سوئد و «لیبرتارینیسم دولت بزرگ»

از نگاه آن سناتور عبوس، این کشور اسکاندیناوی سرچشمه‌ای از عقل سلیم سوسیالیستی است که آمریکا باید از آن الگوبرداری کند. برای آن چهره سرسخت محافظه‌کار، که یک سال پیش هنگام تبلیغ و ترویج باورهای راست‌گرایانه خود در یک دانشگاه به قتل رسید، سرزمین ای‌کیا و اسپاتیفای نیز به همان اندازه شایسته تحسین بود. بااین‌حال، از نظر او، سوئد نه به دلیل دولت بزرگش، بلکه به‌رغم آن شکوفا شده بود؛ همه‌چیز به نوعی فردگرایی ذاتی و «به حریم من دست نزن» بازمی‌گشت که شاید یک تگزاسی هم آن را خوب درک کند.

اینکه دو سوی مخالف طیف سیاسی، موفقیت یکی از کشورهایی را که بهترین شیوه اداره در جهان را دارند، به ایده‌های خود نسبت دهند، چندان تعجب‌آور نیست. چیزی که شاید عجیب‌تر باشد این است که هر دو طرف تا حدی حق دارند: سوئد، به‌گونه‌ای متناقض، سرزمین «فردگراییِ جمعی‌شده» است.

استدلال در دفاع از سوئد به‌عنوان یک آرمان‌شهر سوسیالیستی، به اندازه رول‌های دارچینی این کشور قدیمی و ریشه‌دار است. این کشوری است که برای تامین مالی دولتی که مخارجش تقریبا به نیمی از تولید ناخالص داخلی می‌رسد (یکی از بالاترین سطوح در جهان) از ثروتمندان مالیات سنگینی می‌گیرد؛ نرخ بالای مالیات بر درآمد در سوئد به ۵۲درصد می‌رسد و بخش قابل‌توجهی از ثروت را می‌بلعد.

دولت رفاه در سوئد به اندازه مبلمان آماده مونتاژش مشهور است. این حمایت‌های همه‌جانبه عملا از همان گهواره آغاز می‌شود؛ والدین تازه‌فرزنددارشده می‌توانند در مجموع از ۴۸۰ روز مرخصی با حقوق برخوردار شوند. دیگر مؤلفه‌های سنتی چپ نیز شامل دانشگاه‌های رایگان، نابرابری پایین درآمدی و گسترده‌ترین نظام کنترل اجاره در میان کشورهای ثروتمند جهان است.

دوسوم کارگران سوئدی عضو اتحادیه‌های کارگری هستند؛ سهمی که در میان تمام کشورها، به‌جز ایسلند کوچک، بالاترین میزان است. این همه تاکید بر برادری و همبستگی انسانی در عرصه سیاست نیز بازتاب یافته است: ماه آینده، سوسیال‌دموکرات‌های چپِ میانه برای سی‌وسومین انتخابات پارلمانی پیاپی در صدر قرار خواهند گرفت؛ روندی که بیش از یک قرن قدمت دارد، هرچند این حزب در مقاطعی در قدرت نبوده، زیرا رقبایش ائتلاف‌های حاکم را تشکیل داده‌اند.

بااین‌حال، به همان اندازه منصفانه است که بگوییم سوئد جنبه‌ای لیبرتارین نیز دارد. بله، مالیات بر درآمد در این کشور سرسام‌آور است و میزان بازتوزیع درآمد نیز از چیزی که طرفداران بازار آزاد احتمالا توصیه می‌کنند بیشتر است. اما از بسیاری جهات دیگر، این کشور با همان سرسختی یک بقاگرای اهل مونتانا از آزادی‌های فردی دفاع می‌کند.

دولت ممکن است بزرگ باشد، اما خدمات عمومی در سوئد اغلب توسط بخش خصوصی ارائه می‌شوند: حدود یک‌سوم دانش‌آموزان سوئدی که دبیرستان را به پایان می‌رسانند، در موسساتی تحصیل کرده‌اند که توسط اپراتورهای غیردولتی اداره می‌شوند و بسیاری از آنها نیز انتفاعی هستند.

سوئد همچنین یکی از معدود کشورهایی است که مالیات بر ارث ندارد. در دوران همه‌گیری کووید-۱۹ نیز با اعمال محدودیت‌های کمتر از بسیاری از کشورها (چه قرنطینه‌های سخت‌گیرانه و چه الزام استفاده از ماسک) متمایز شد. این کشور حداقل دستمزد ملی ندارد و از این جهت برخلاف رویه معمول در اقتصادهای ثروتمند، از جمله آمریکا، عمل می‌کند. کارفرمایان نیز تا حد زیادی در استخدام و اخراج کارکنان آزادی عمل دارند؛ برخلاف بسیاری از کشورهای اروپایی.

نتیجه همه اینها آن است که سوئد به ازای هر نفر حدود ۵۰درصد‌ میلیاردر بیشتری نسبت به آمریکا دارد. اگر این سوسیالیسم است، ظاهرا گونه‌ای از سوسیالیسم است که برای فروش قایق‌های تفریحی لوکس بسیار مناسب است.

هر دو طرف، در شتاب خود برای نسبت دادن موفقیت سوئد به دیدگاه‌های خویش، بخشی از داستان را اشتباه روایت می‌کنند. استدلال سوسیالیستی پیش از آنکه دولت در اوایل دهه ۱۹۹۰ به‌شدت کوچک شود، اعتبار بیشتری داشت. از سوی دیگر، لیبرتارین‌هایی که با شور و شوق از نبود حداقل دستمزد سخن می‌گویند، متوجه نیستند که در بیشتر بخش‌های اقتصادی، سطح دستمزدها از طریق چانه‌زنی میان اتحادیه‌های کارگری و کارفرمایان تعیین می‌شود؛ چیزی که به‌سختی می‌توان آن را رؤیای میلتون فریدمن دانست.

اما این پارادوکس اسکاندیناویایی به این دلیل وجود دارد که اتفاقی عجیب‌تر در جریان است. سوئد واقعا متفاوت است. در کشورهای توسعه‌یافته، جمع‌گرایی و آزادی فردی معمولا رقیب یکدیگر تلقی می‌شوند: هرچه مسوولیت‌های بیشتری بر عهده دولت باشد، فضای کمتری برای شهروندان باقی می‌ماند تا خودشان از عهده امورشان برآیند.

اما سوئد مسیر متفاوتی را پیمود. دولت در طول قرن بیستم نه صرفا برای کاهش نابرابری یا بیمه کردن مردم در برابر دشواری‌های زندگی گسترش یافت، بلکه هدف دیگری نیز داشت: کاهش وابستگی افراد به دیگران، از جمله اعضای خانواده خودشان.

در این نگاه، یک دولت بزرگ و غیرشخصی می‌تواند استقلال فردی را تقویت کند: وقتی فرد نیازمند کمک است، سوئدی‌ها ترجیح می‌دهند به یک بوروکراسی غیرشخصی وابسته باشند تا به والدین خود یا یک نهاد خیریه. از این منظر، دولت بزرگ‌تر به آزادی بیشتر، نه آزادی کمتر، منجر می‌شود.

حاصل این وضعیت چیزی است که دو مورخ، هنریک برگگرن و لارس تراگورد، آن را «فردگرایی دولت‌محور»(statist individualism) می‌نامند. آنها در کتاب خود با عنوان «نظریه سوئدی عشق» که به‌تازگی نسخه انگلیسی آن نیز به‌روزرسانی شده است، استدلال می‌کنند که سوئدی‌ها به‌تدریج ارزش بیشتری برای روابطی قائل شده‌اند که آزادانه انتخاب می‌شوند، نه روابطی که از سر ضرورت مادی حفظ می‌شوند. مراقبت عمومی از کودکان به زنان کمک می‌کند از وابستگی مالی به شوهران خود اجتناب کنند؛ خانه‌های سالمندان دولتی، فرزندان را از تعهدات مربوط به مراقبت از والدین سالخورده آزاد می‌کنند و به همین ترتیب. حتی ازدواج نیز تا حدی با سوءظن نگریسته می‌شود: در فرانسه یا آلمان، خانوار واحد اصلی محاسبه مالیات است، اما در سوئد تمام بزرگسالان به‌طور مستقل اظهارنامه مالیاتی ارائه می‌کنند. والدین آمریکایی که فرزندان خود را به دانشگاه می‌فرستند، برای آنکه فرزندانشان واجد شرایط دریافت بورسیه تحصیلی شوند، باید مدارکی درباره درآمد خود ارائه کنند. در مقابل، در سوئد فرض بر این است که جوانان از نظر مالی روی پای خودشان ایستاده‌اند؛ درآمد والدینشان هیچ اهمیتی ندارد. استقلال آنها هدیه دولت است؛ هرچند حفظ این استقلال هزینه زیادی برای دولت دارد.

مدل مورد اقبال سوئدی

تحولات تاریخی یک کشور نسبتا کوچک اروپایی ممکن است برای دیگر اروپایی‌ها، چه رسد به آمریکایی‌ها، موضوعی حاشیه‌ای و کم‌ارتباط به نظر برسد. کشورهای کمی می‌توانند شرایطی را که فردگرایی جمعی سوئدی را ممکن ساخت، داشته باشند: حدود هفت قرن حاکمیت قانون، اعتماد عمیق و ریشه‌دار به دولت، و گرایشی به اجماع که گاه می‌تواند این کشور را به‌شدت همنوا و یکدست و حتی خفه‌کننده نشان دهد. اکنون که یک‌پنجم جمعیت سوئد در خارج از این کشور متولد شده‌اند، آیا خود سوئد می‌تواند همچنان مسیر منحصربه‌فرد خود را حفظ کند؟

بااین‌حال، بررسی‌های فرامرزی درباره نگرش‌های اجتماعی نشان می‌دهند که بیشتر کشورها در حال شبیه‌تر شدن به سوئد و همسایگانش هستند: جوامعی سکولار که خودابرازی و تحقق فردی را بر اطاعت و فرمان‌برداری از خانواده یا سنت مقدم می‌دانند. از این رو، الگوی خاص سوئد (نوعی دولت‌گرایی سنگین و مداخله‌گر که به مردم کمک کرده است نه‌تنها از نیاز اقتصادی، بلکه از فشارهای اجتماعی نیز رها شوند) چیزی فراتر از یک کنجکاوی مختص کشورهای نوردیک است.

برای ناظران بیرونی، چه در آمریکا و چه در دیگر نقاط جهان، مفهوم «لیبرتاریانیسمِ دولت‌بزرگ» می‌تواند گیج‌کننده باشد. اما از نگاه سوئدی‌ها هیچ تناقضی در کار نیست: آنها فقط می‌خواهند آزاد و آسوده به حال خودشان گذاشته شوند؛ اما در کنار یکدیگر.