جنگ روایت‌ها در آینه تضادها

 «شورای آتلانتیک» در تحلیلی در این رابطه نوشت، جنگ، به‌طور کامل نتیجه‌ کوته‌بینی روسیه بوده و به تسریع افول این کشور و ایجاد زخم‌های خودتحمیلی گسترده منجر شده است. مشابه سایر جنگ‌های «نو استعماری» مانند جنگ فرانسه در الجزایر، هلند در اندونزی و پرتغال در جنوب آفریقا، این جنگ، روسیه را به‌عنوان یک مدعی جایگاه قدرت بزرگ و سایه‌ای از یک امپراتوری که روزگاری قدرتمند بود نشان داده است. درحالی‌که مسکو ممکن است شهرهای بیشتری در مناطق شرقی اوکراین به دست آورد، اما هر پیروزی دیگری، «پیروزی‌های شکست‌آمیز» خواهند بود؛ زیرا روسیه به دنبال منافع فعلی، چشم‌اندازهای آینده خود را قربانی می‌کند.

بسیاری از شکست‌های روسیه به سرسختی مداوم اوکراینی‌ها و همچنین تمایل غرب به حمایت از نیروهای اوکراینی برمی‌گردد. اما بخش قابل توجهی از این فاجعه نیز ناشی از مجموعه‌ای از روایت‌های مبهم است که روسیه درباره دلیل اصلی آغاز این تهاجم گسترده ارائه داده است. با ارائه اهداف و توجیهات گسترده و گاه متناقض و بدون یک روایت واضح برای جلب حمایت یا موفقیت، مسکو سال‌هاست که در حال تلاش بی‌فایده است و از یک توجیه به توجیه دیگر می‌رود، در حالی که سربازانش در مقیاس گسترده کشته می‌شوند و مردمش همچنان درد و استرس فزاینده‌ای را با طولانی شدن جنگ تجربه می‌کند. دلایل عمومی که کرملین برای جنگ در اوکراین ارائه می‌دهد، به دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند: 

دسته اول: به رابطه روسیه با اوکراین مربوط می‌شود و بر پیوندهای تاریخی و معاصر بین مسکو و کی‌یف تمرکز دارد. این روایت‌ها را می‌توان به سه بخش اصلی تقسیم کرد: 

1. جنگ به ظاهر برای «نجات» روس‌ها و روس‌زبانان، به‌ویژه در شرق و جنوب اوکراین است. این ایده بر این فرض استوار است که اوکراین توسط «فاشیست‌ها» و «نازی‌ها» اداره می‌شود که از کودتای2014 قدرت گرفته‌اند.

2. روسیه و اوکراین در واقع «برادر» هستند و اوکراینی‌ها صرفا در مورد رابطه خود به‌عنوان تابع روسیه «گمراه» هستند. این ایده بر این باور استوار است که اوکراین «روسیه کوچک» است و بخشی از ایالات سه گانه روسیه، بلاروس و اوکراین بوده و به‌طور طبیعی بخشی از غرب نیست. جنگ برای بازگرداندن این وضعیت است. همچنین، هدف بازگرداندن کنترل استعماری روسیه بر اوکراین و حفظ این کشور به‌عنوان یک نهاد تابع روسیه است.

3. «اوکراین» در واقع وجود ندارد و یک امر ساختگی لنینیستی است. این ایده بر این باور استوار است که ولادیمیر لنین و سایر رهبران سوسیالیستی در ترسیم مرزهای داخلی در اتحاد جماهیر شوروی اشتباه کرده‌اند و کل «خارج نزدیک» متعلق به روسیه است. جنگ برای اصلاح این اشتباه لنینیستی است.

دسته دوم: روایت‌های کرملین فراتر از خود اوکراین گسترش یافته‌اند و بر جایگاه جهانی روسیه تمرکز دارند. این روایت‌ها را نیز می‌توان به سه بخش اصلی تقسیم کرد: 

1. این جنگ در درجه اول برای مقابله با ناتو و گسترش غرب است. ناتو در سال1990 «تعهد» کرد که مرزهای خود را گسترش ندهد و این جنگ صرفا برای وادار کردن ناتو به پایبندی به این تعهد است. این جنگ یک «جنگ دفاعی» است که هدف آن جلوگیری از «محاصره» روسیه است. 

2. این جنگ در مورد مقاومت جهان غیرغربی در برابر سلطه‌جویی، ریاکاری و تباهی غرب است. روسیه در خط مقدم مبارزه جهان غیرغربی علیه «استعمار» غربی قرار دارد و تلاش می‌کند «ارزش‌های سنتی» را که غرب در سراسر جهان در تلاش برای نابودی آنها است، احیا کند.

3. این جنگ در مورد بازگرداندن جایگاه روسیه به‌عنوان یک «قدرت بزرگ» در اروپا و جهان است. هدف اصلی آن ایجاد یک «جهان چند قطبی» است که در آن «دولت- تمدن»هایی مانند چین و هند به توازن در برابر ایالات متحده برسند.

هیچ‌کدام از این روایت‌ها منحصرا مستقل از یکدیگر نیستند. در واقع، یکی از دشواری‌های ارزیابی این عناصر روایت‌ها، وجود تکرار مضامین و موضوعات است. به‌عنوان مثال، ایده برادری روسیه و اوکراین - یا حتی ایده نبود اوکراین - می‌تواند مستقیما به ایده این که ناتو هرگز نباید به اوکراین گسترش یابد و جنگ به‌طور ذاتی دفاعی است، مرتبط باشد. ادعای نادرست مبنی بر اینکه انقلاب 2014 اوکراین درواقع یک کودتا بود، اغلب با ایده این که جنگ در مورد بازگرداندن نفوذ غربی و مداخله در کشورهای غیرغربی است، همراه است. این روایت‌ها اغلب به‌طور همزمان عمل می‌کنند و در سخنرانی‌ها و نوشته‌های ولادیمیر پوتین و متحدان او به‌کار می‌روند.علاوه بر این، بسیاری از این روایت‌ها با یکدیگر در تضاد هستند. برای مثال، پوتین به‌طور مفصل در مورد رابطه برادری بین روسیه و اوکراین سخن گفته، اما در عین حال ادعا کرده که اوکراین صرفا یک موجودیت ساختگی است که قرار است ابطال شود. به‌طور مشابه، این ایده که جنگ فعلی یک جنگ ضد استعماری است، با ادعای اینکه برخی کشورها «دولت-تمدن»هایی هستند که برای حکومت بر کشورهای کوچک‌تر محکوم هستند، در تضاد است.

جنگ‌ها اغلب می‌توانند روایت‌های متعددی داشته باشند. برای مثال، حمله آمریکا به عراق در ابتدا برای از بین بردن برنامه تسلیحات کشتار جمعی این کشور بود؛ اما بعدا هدف آن «توسعه دموکراسی» برای عراقی‌ها اعلام شد. جنگ داخلی آمریکا در ابتدا برای بازگرداندن حاکمیت دولت فدرال آغاز شد؛ اما سپس برای ریشه‌کن کردن برده‌داری در سراسر ایالات متحده تغییر کرد. جنگی با روایت‌های متعدد لزوما به معنای موفقیت یا شکست نیست. با این حال، جنگ‌هایی که این تعداد روایت متضاد را ارائه می‌دهند - مانند روایت‌هایی که روسیه در اوکراین ارائه داده - به ندرت دیده می‌شوند.

در واقع، به سختی می‌توان جنگ دیگری را تصور کرد که از طرف کشور متجاوز، این‌قدر توجیهات مختلفی داشته باشد. به سختی می‌توان جنگ دیگری را شناسایی کرد که این‌قدر تفاوت در مقیاس این روایت‌ها وجود داشته باشد، از تغییرات منطقه‌ای ساده تا بازسازی کامل نظام جهانی. اما همان‌طور که قبلا دیدیم، این دقیقا همان چیزی است که روسیه با حمله به اوکراین برای آن تلاش کرده است. از محافظت از مناطق روس‌ها در دونباس تا ایجاد یک عصر ژئوپلیتیک کاملا جدید، از بازگرداندن وحدت اسلاوی ادعایی تا از بین بردن ارزش‌های لیبرال، توجیهات روسیه برای جنگش از نظر گستره چشم‌گیر بوده است.

این توجیهات همچنین بی‌نظم، گیج‌کننده و شاهدی بر فاجعه بودن کل جنگ برای مسکو بوده‌اند. به جای یک‌سری اهداف روشن، رهبری روسیه برای توجیه حمله خود به دنبال بهانه‌ بوده و ایده‌ای را پس از ایده ای دیگر رها کرده تا ببیند کدام یک ممکن است موفق شود. این سردرگمی در روایت‌ها تا حد زیادی ناشی از شکست‌های کلی روسیه در اوکراین بوده است و این امر، کرملین را مجبور کرده تا با طولانی شدن جنگ، توجیهات بیشتری ارائه دهد. در عین حال، این سردرگمی نقش مهمی در شکست‌های استراتژیک کلی روسیه در اوکراین و سایر نقاط داشته است؛ بدون مجموعه‌ای روشن از اهداف استراتژیک، دلیل چندانی برای این وجود ندارد که موفقیت‌های تاکتیکی یا میدانی دنبال شوند. البته، بخش زیادی از این موضوع  به کوته‌نظری تاریخی کرملین در رابطه با تاریخ اوکراین و هویت ملی اوکراینی برمی‌گردد؛ به جای یک بخش تشکیلاتی از نوعی روسیه بزرگ‌تر، اوکراین یک نهاد متمایز با تاریخ جداگانه است؛ واقعیتی که صدها هزار نفر از روس‌ها اکنون برای درک آن جان باخته‌اند. درحالی‌که روسیه ممکن است به اشغال بخش‌هایی از خاک اوکراین ادامه دهد، کرملین تقریبا تضمین کرده که کی‌یف مجهز همچنان بزرگ‌ترین دشمن ژئوپلیتیک روسیه برای دهه‌ها، شاید هم بیشتر، باقی خواهد ماند.

برای کسانی که به آینده نگاه می‌کنند، این سردرگمی در روایت‌ها یک چیز را برجسته می‌کند: دلیل چندانی برای این وجود ندارد که فکر کنیم پوتین از شناسایی ساده حاکمیت روسیه بر مناطقی مانند دونتسک یا خرسون راضی خواهد شد. همان‌طور که مقامات روسی ادعا کرده‌اند، این جنگ در مورد بسیار فراتر از وضعیت برخی مناطق شرقی اوکراین یا حتی عضویت اوکراین در ناتو است. کرملین اهداف بسیار گسترده‌تر و ناپایدارکننده‌تری دارد: از معکوس کردن منافع ایالات متحده و متحدانش تا تایید سلطه روسیه بر همه همسایگانش (به جز چین و کره شمالی) و ایجاد جهانی که حقوق کشورهای کوچک‌تر زیر سیطره و سلیقه چند قدرت بزرگ قرار گیرد. با توجه به سرسختی پوتین در مورد پایان دادن به جنگ و یافتن یک راه خروج، این واضح است که برای او، این جنگ بسیار فراتر از وضعیت جغرافیایی بخش‌هایی از شرق یا جنوب اوکراین است.