مذاکره را با نتیجه نسنجیم
در سیاست خارجی، دولتها هرگز با اطلاعات کامل، افق روشن و گزینههای کمهزینه تصمیم نمیگیرند. آنها در شرایط عدمقطعیت، میان گزینههایی ناقص، پرریسک و گاه بازگشتناپذیر ناچار به انتخاب هستند. از این رو، پرسش تحلیلی درست آن نیست که آیا مذاکره در نهایت موفق شد یا جنگ به پیروزی انجامید. پرسش درست این است که با اطلاعاتی که در همان مقطع در دسترس بود، کدام گزینه مطلوبیت مورد انتظار بیشتری داشت. شکست یک مسیر، بهخودیخود ثابت نمیکند که انتخاب آن از ابتدا غیرعقلانی بوده است. برای اثبات این مدعا باید نشان داد که در همان زمان، با همان اطلاعات محدود، گزینه جایگزین چشمانداز بهتری داشته است. این تمایز، شاید مهمترین اصل فراموششده در تحلیل سیاست خارجی ایران باشد.
بخش مهمی از نقدهای وارد شده به سیاست مذاکره بر یک فرض ساده بنا شده است: اینکه مذاکرهکنندگان گمان میکردند میتوان با ایالات متحده به توافقی پایدار، قابلاتکا و مبتنی بر اعتماد رسید. اگر این فرض از ابتدا نادرست باشد، بخش بزرگی از آن نقدها نیز فرو میریزد. مساله اصلی آن نیست که آیا تصمیمگیران به یک مصالحه نهایی خوشبین بودند؛ مساله این است که آیا مذاکره، حتی با احتمال پایین موفقیت، در آن مقطع کارکرد راهبردی داشت. در منطق واقعگرایانه سیاست بینالملل، مذاکره الزاما ابزار حل اختلاف نیست؛ اغلب ابزار مدیریت موقت آن است. دولتها مذاکره میکنند تا زمان بخرند، فشارها را مهار کنند، احتمال تشدید بحران را کاهش دهند و برای بازسازی ظرفیتهای داخلی خود فرصت به دست آورند. در این معنا، مذاکره نه علامت اعتماد است و نه نشانه سادهلوحی؛ مذاکره خود یکی از اشکال اعمال قدرت در شرایط عدمقطعیت است.
اگر تصمیمگیران ایرانی از ابتدا احتمال موفقیت یک توافق جامع را پایین میدانستند، اما همزمان برآورد میکردند که ورود به مذاکره میتواند از شدت فشارهای فوری بکاهد، احتمال گسترش جنگ را محدود کند، اقتصاد را از شوکهای بیشتر حفظ کند، فرصت ترمیم زیرساختها را فراهم آورد و از شکلگیری ائتلافهای تازه علیه ایران جلوگیری کند، در آن صورت ارزش مذاکره را نباید تنها با امضای یک توافق سنجید. ارزش آن را باید با کارکرد راهبردیاش سنجید. در این چارچوب، استدلال رایجی که میگوید «دیدید مذاکره شکست خورد و دوباره جنگ شد» بهتنهایی تعیینکننده نیست. شکست نهایی مذاکره فقط زمانی میتواند نادرستی اصل انتخاب مذاکره را ثابت کند که منتقدان بتوانند نشان دهند گزینه جایگزین، ادامه جنگ، تشدید تقابل، یا ترک هرگونه کانال دیپلماتیک، در همان زمان مطلوبیت مورد انتظار بالاتری داشته است.
این دقیقا همان نقطهای است که بسیاری از قضاوتهای پسینی از آن میگذرند بیآنکه واقعا به آن پاسخ دهند. پیشبینی شکست مذاکره آسانتر از اثبات برتری گزینه جایگزین است. پرسش دشوار این نیست که آیا بدبینی نسبت به طرف مقابل موجه بود. پرسش دشوار این است که آیا ادامه جنگ، با در نظر گرفتن همه هزینهها، ریسکها و پیامدهای ثانویهاش، انتخاب بهتری بود. بسیاری از تحلیلها دقیقا در این نقطه فرو میریزند، زیرا بهجای مقایسه واقعی گزینهها، صرفا از نتیجه نهایی برای مشروعیتبخشی به یک ترجیح پیشینی استفاده میکنند.
ادامه جنگ صرفا به معنای تداوم درگیری نظامی نیست. جنگ، هرچه طولانیتر شود، محیط راهبردی را نیز دگرگون میکند. هر روز اضافه، فرصتهای تازهای برای همه بازیگران میسازد، نه فقط برای یک طرف. اگر دامنه درگیری به کشورهای عربی خلیج فارس، پایگاههای آمریکا یا امنیت انرژی جهانی کشیده میشد، محاسبات دولتهای منطقه نیز بهتدریج تغییر میکرد. بازیگرانی که شاید در آغاز بحران ترجیح میدادند فاصله خود را حفظ کنند، در صورت تهدید مستقیم منافعشان ممکن بود به همکاری امنیتی گستردهتر با ایالات متحده سوق یابند. در سیاست بینالملل، ائتلافها بیش از آنکه محصول دوستی باشند، محصول ادراک مشترک از تهدید هستند. همزمان، اسرائیل نیز در یک جنگ فرسایشی فرصت بیشتری برای تطبیق تاکتیکی، بازسازی ظرفیتها، هدف قرار دادن شبکههای همپیمان ایران و بهرهگیری از پشتیبانی خارجی پیدا میکرد. زمان، برخلاف تصور رایج، همیشه به سود طرفی که مقاومت میکند عمل نمیکند.
در اینجا ممکن است یک اعتراض مهم مطرح شود: آیا خود مذاکره نیز به طرف مقابل زمان نمیدهد؟ آیا دیپلماسی، بهویژه وقتی به نتیجه نهایی نمیرسد، صرفا به رقیب فرصت بازیابی و آمادهسازی بیشتر نمیبخشد؟ این اعتراض جدی است و نباید نادیده گرفته شود. اما پاسخ تحلیلی به آن، نفی مساله نیست، بلکه مقایسه گزینههاست. اگر هر دو مسیر، هم مذاکره و هم ادامه جنگ، برای طرف مقابل زمان میخریدند، آنگاه پرسش تعیینکننده این است که کدام مسیر برای ایران هزینه کمتری داشت، انعطاف بیشتری ایجاد میکرد، دامنه خطر را محدودتر نگه میداشت و امکان بازسازی ظرفیتهای داخلی را بیشتر فراهم میآورد. عقلانیت راهبردی در چنین موقعیتهایی نه از حذف کامل هزینه، بلکه از انتخاب هزینه کمتر حاصل میشود.
همین منطق درباره بازدارندگی نیز صدق میکند. در فضای سیاسی، گاه چنین فرض میشود که ادامه جنگ میتوانست بازدارندگی قاطعتر و پایدارتری تولید کند. اما بازدارندگی، دارایی ثابتی نیست که یکبار در میدان نبرد به دست آید و برای همیشه حفظ شود. بازدارندگی حاصل موازنهای پیوستهمتغیر میان توان نظامی، ظرفیت اقتصادی، انسجام سیاسی، نوآوری فناورانه، اعتبار تهدید و برداشت طرف مقابل از مجموعه این عوامل است. حتی پیروزی در یک جنگ نیز تضمین نمیکند که چند سال بعد همان سطح از بازدارندگی همچنان پابرجا بماند. تجربه بینالمللی بارها نشان داده است که هیچ موفقیت نظامی، امنیت دائمی تولید نمیکند.
از این رو، پرسش درست این است که آیا افزایش احتمالی بازدارندگی، ارزش هزینههای اضافی، ریسکهای جانبی و تغییرات نامطلوب در محیط راهبردی را داشت. این تمایز مهم است، زیرا در بسیاری از بحثهای سیاسی، بازدارندگی نه بهعنوان متغیری وابسته به هزینه و زمان، بلکه بهصورت یک دستاورد مطلق و خودبسنده تصویر میشود. همین ملاحظه درباره تنگه هرمز نیز برقرار است. در فضای سیاسی، گاه چنین وانمود میشود که ایران میتوانست با انسداد کامل این آبراه، معادله جنگ را یکباره تغییر دهد. اما میان توان ایجاد اختلال و توان انسداد کامل، پایدار و کمهزینه تفاوتی اساسی وجود دارد. مهمتر از آن، هرگونه اختلال گسترده در عبور و مرور دریایی نهتنها بر اقتصاد جهانی، بلکه بر تجارت، صادرات، هزینههای بیمه، روابط منطقهای و موقعیت دیپلماتیک خود ایران نیز اثر میگذاشت.
افزایش قیمت جهانی نفت نیز لزوما معادل افزایش قدرت چانهزنی نیست. اگر همزمان مسیرهای صادراتی، حملونقل دریایی و مناسبات مالی با محدودیت روبهرو شوند، افزایش قیمت میتواند بیش از آنکه مزیت تولید کند، به عاملی برای تشدید فشار بینالمللی و تسریع همگرایی علیه ایران بدل شود. در نهایت، شکاف اصلی در سیاست خارجی ایران را نباید میان «مقاومت» و «مذاکره» جستوجو کرد. این دو در بسیاری از موارد ابزارهایی مکملاند، نه راهبردهایی ذاتا متضاد. شکاف واقعی میان دو شیوه نگاه به سیاست بینالملل است: یک نگاه، موفقیت را در درست از آب درآمدن پیشبینی میبیند؛ نگاه دیگر، آن را در کیفیت محاسبه پیش از روشن شدن نتیجه میسنجد. نگاه نخست پس از هر بحران میتواند با آسودگی بگوید «از ابتدا معلوم بود».
اما نگاه دوم پرسش دشوارتری مطرح میکند: اگر همان شرایط دوباره تکرار شود، با همان اطلاعات ناقص، همان محدودیت زمانی و همان افق مبهم، آیا باز هم همان تصمیم گرفته خواهد شد؟ این پرسش، معیار واقعی عقلانیت راهبردی است. دولتها با قطعیت تصمیم نمیگیرند، بلکه با احتمال؛ نه میان گزینه خوب و بد، بلکه میان گزینههای پرهزینه و کمهزینه؛ نه در جهانی که آینده آن روشن است، بلکه در جهانی که هر انتخاب شکلی از قمار حسابشده بر سر آینده است. هنر سیاست خارجی در پیشبینی آینده نیست؛ در مدیریت عدمقطعیت است. ارزش یک راهبرد را نیز نباید با تعداد پیشبینیهای درست سنجید، بلکه باید با کیفیت محاسبهای سنجید که پیش از آشکار شدن نتیجه انجام گرفته است.
* کارشناس حقوق بینالملل