جهان در آستانه تکرار ۱۹۱۴؟
مبارزه اقتصادی شی و ترامپ

امروز جهان بهشکلی نگرانکننده در مسیر تحولاتی مشابه آنچه در جنگ جهانی اول رخ داد، قرار دارد. نه فقط بهخاطر جنگهای منطقهای مانند ایران و اوکراین، بلکه بهخاطر بازگشت به جهانی چندقطبی که در آن قدرتهایی چون چین، روسیه و ایالات متحده با حساسیت بالا از جایگاه خود محافظت میکنند. ملیگرایی، تروریسم، رقابت اقتصادی و فناوری، و کاهش سرعت روند جهانیشدن، همگی یادآور اوایل قرن بیستم هستند. رهبران با یکدیگر گفتوگو میکنند، اما فهم متقابل اندکی میان آنها وجود دارد و درست مانند ۱۹۱۴، این احساس وجود دارد که زمان برای حل اختلافات رو به پایان است. این موضوع بیش از هر جا در روابط چین و آمریکا به چشم میخورد. جهان امروز بیشتر شبیه دوران گذار اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است که وابستگی اقتصادی زیر سوال رفت و قدرتهای بزرگ برای بازتعریف جایگاه خود رقابت کردند.
براساس روایتی، در اوایل دهه ۱۹۱۰ ادواردگری، وزیر خارجه بریتانیا، از دفترش در وایتهال به جهان پرتنش اطرافش نگاه میکرد. جنگهای کوچک در نقاط مختلف جریان داشت، اما هیچیک نشانهای از درگیری میان قدرتهای بزرگ نبود. او بعدها در خاطراتش نوشت: حتی در ماههای نخست ۱۹۱۴، آسمان سیاست بینالملل از همیشه صافتر به نظر میرسید. اما تنها چند ماه بعد، جنگ جهانی اول شعلهور شد و ۴۰میلیون قربانی برجای گذاشت. در آن دوره تقریبا هیچکس وقوع آن را پیشبینی نکرده بود، اما بسیاری پس از وقوع فاجعه به این نتیجه رسیدند که جنگ از دل مجموعهای از بحرانهای کوچک حلنشده زاده شد.
حساسیت قدرتهای بزرگ به جایگاه اقتصادی
امروزه مقایسه اقتصادی ایالات متحده و چین، پرسشهایی را زنده میکند که پیش از جنگ جهانی اول میان بریتانیا و آلمان مطرح بود. همانطور که بریتانیا در اوایل قرن بیستم از موقعیت برتری مطلق فاصله گرفت و به یکی از چند قدرت بزرگ بدل شد، اکنون نیز آمریکا از جایگاه بیرقیب خود فاصله گرفته است. در حال حاضر چین در تولید صنعتی از آمریکا پیشی گرفته و واشنگتن با بیش از صد کشور کسری تجاری دارد که بزرگترین آن، با حدود ۲۰۰میلیارد دلار در سال ۲۰۲۵، مربوط به چین است. با این حال درست مانند بریتانیا، روایت «افول آمریکا» تنها در معنای نسبی درست است. ایالات متحده همچنان از مزایایی همچون سلطه بر نظام مالی جهانی، ارز مرجع جهان، و نقشآفرینی در تعیین قواعد بازی بینالمللی برخوردار است که بریتانیا نیز پیش از ۱۹۱۴ از آنها بهره میبرد.
افزون بر این، آمریکا امروز امتیازاتی همچون سرمایهگذاری عظیم در تحقیق و توسعه(حدود 3.5 درصد تولید ناخالص داخلی)، بازار داخلی بزرگ، جمعیت جوانتر، و منابع طبیعی گسترده دارد که بریتانیا هرگز نداشت. به عبارتی روایت افول آمریکا ریشه در تغییرات چشمگیر جایگاه این کشور طی یک قرن گذشته دارد. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا حدود ۴۰ درصد اقتصاد جهان را در اختیار داشت و حتی پس از پایان جنگ سرد نیز سهم آن بالای ۲۰ درصد بود. با این حال این موقعیت محصول شرایطی استثنایی بود: ویرانی اروپا و ژاپن، و یک قرن جنگ و انقلاب در چین که اقتصاد آن را عقب نگه داشت. اکنون، پس از دههها ثبات نسبی، طبیعی است که قدرتهای صنعتی مجددا به آمریکا نزدیک شوند. در ۱۹۹۰، ژاپن با ۱۰ درصد اقتصاد جهانی نزدیکترین رقیب آمریکا بود.
چین تنها ۴ درصد سهم داشت، اما امروز به ۱۹ درصد رسیده است. در چنین شرایطی، سهم ۱۵ درصدی آمریکا چندان هم ناچیز نیست اما تصور افول، نارضایتی ایجاد کرده است. در این میان که آمریکاییها نسبت به روشهایی که چین برای رشد اقتصادی خود به کار گرفته، بدبین هستند. پیش از جنگ جهانی اول نیز اتهاماتی مشابه علیه آلمان مطرح بود که از جمله آنان میتوان به شبکه گسترده جاسوسی صنعتی، حمایتهای دولتی، موانع غیرتعرفهای و انتقال اجباری فناوری اشاره کرد. در این میان اگرچه بسیاری از کشورها از جمله آمریکا در دورههایی از چنین روشهایی استفاده کردهاند، اما مقیاس تلاش چین بیسابقه به نظر میرسد.
همچنین نشریه foreign affairs به این نکته اشاره میکند که بخشی از بدبینی آمریکا بازتاب مشکلات داخلی خود این کشور است. بین ۷۰ تا ۸۰ درصد آمریکاییها باور دارند که بخش بزرگی از مشاغل از دسترفته به خارج، بهویژه چین، منتقل شده است. این تصور با واقعیت از دست رفتن دستکم5میلیون شغل صنعتی از سال ۲۰۰۰ تقویت شده است. با این حال همانطور که بریتانیا پیش از ۱۹۱۴ در سرمایهگذاری برای مهارتآموزی و انتقال نیروی کار به مشاغل جدید کوتاهی کرد، آمریکا نیز در این زمینه عقب مانده است که نتیجه آن، نارضایتی عمیق طبقهای است که با دستمزدهای کم و نبود بیمه درمانی مناسب، مرخصی استعلاجی، و برنامه بازنشستگی دستوپنجه نرم میکند. در چنین فضایی، مقصر دانستن قدرتهای خارجی آسانتر از مواجهه با ریشههای داخلی بحران است.
نقطهضعف مشترک دو امپراتوری
یکی دیگر از ضعفهای آشکار آمریکا، افزایش نابرابری داخلی است. بریتانیا نیز در اوایل قرن بیستم با این مشکل روبهرو بود. در سال ۱۹۱۰، 5 درصد بالای جامعه بریتانیا نزدیک به ۹۰ درصد ثروت کشور را در اختیار داشتند. امروزه در آمریکا، 5 درصد بالایی حدود دوسوم ثروت را در اختیار داشته و این سهم رو به افزایش است. اگرچه نابرابری در بسیاری از کشورها رو به افزایش است، اما پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن در آمریکا شدیدتر است زیرا استاندارد زندگی طبقه کارگر آمریکایی در گذشته بسیار بالاتر بوده است. طبیعی است که بخشی از جامعه باور کند نخبگان داخلی با قدرتهای خارجی همدست شدهاند تا نظام اقتصادی جهانی را به سود خود و به زیان کارگران آمریکایی حفظ کنند.
روی دیگر معجزه اقتصادی چین
بخش بزرگی از نارضایتی اقتصادی در آمریکا متوجه چین است. نخست به دلیل رشد خیرهکننده آن و دوم بهخاطر شیوههایی که برای رسیدن به این رشد به کار گرفته است. از سوی دیگر انتقاد از کشوری با نظام سیاسی کاملا متفاوت نیز آسانتر است. با این حال، هر چند بخشی از این سرزنشها اغراقآمیز است، اما تسلط چین بر زنجیرههای تامین جهانی تهدیدی واقعی برای ایالات متحده به شمار میرود. این وضعیت یادآور نگرانیهای بریتانیا و فرانسه نسبت به آلمان پیش از ۱۹۱۴ است، با این تفاوت که آن دو کشور امپراتوریهای گستردهای داشتند و میتوانستند مواد اولیه و کالاهای مورد نیاز خود را از مستعمرات تامین کنند. آمریکا امروز چنین پشتوانهای ندارد و در عین حال، ظرفیت تولیدی چین با سهم ۲۸ درصدی از تولید جهانی، بسیار فراتر از سهم ۱۵ درصدی آلمان در سال ۱۹۱۳ است.
از نظر جایگاه اقتصادی، چین چالشی جدی برای جهان است که تنها با صعود بریتانیا در قرن نوزدهم و آمریکا در قرن بیستم قابل مقایسه است. با این حال همانطور که آلمان پیش از جنگ جهانی اول با مشکلات داخلی روبهرو بود، چین نیز امروز با چالشهایی مواجه است که شاید دستکم به اندازه مشکلات آمریکا پیچیده باشند. نخست اینکه دوران رشد پرشتاب چین به پایان رسیده است. این اتفاق دیر یا زود باید رخ میداد، اما همهگیری کرونا این گذار را ناگهانیتر و دردناکتر کرد. دادهها نشان میدهند آخرین سالی که چین رشد بالای ۱۰ درصد داشت، ۲۰۱۰ بود. این رقم در ۲۰۱9 به ۶ درصد رسید و در ۲۰۲۴، به ۲ تا ۳ درصد سقوط کرد. این کاهش سریع، بیکاری جوانان و شکاف میان انتظارات و واقعیت اقتصادی را بهشدت افزایش داده است. در کنار آن، اقتصاد چین با بدهیهای سنگین دستوپنجه نرم میکند که پدیدهای طبیعی پس از دورهای طولانی از رشد سریع است. در این میان دولت نیز به دلایل سیاسی، در ارائه راهکارهای جدید برای کاهش بدهی ناتوان مانده و همین امر فضای بیاعتمادی ایجاد کرده است.
چالشهای مختص چین
دو مشکل ساختاری وجود دارد که مختص چین است. نخست بحران جمعیتی. سیاست تکفرزندی که حزب کمونیست بیش از یک نسل بر آن پافشاری کرد، اکنون به فاجعهای تمامعیار تبدیل شده است. چین نخستین کشوری است که «پیر» میشود پیش از آنکه «ثروتمند» شده باشد. جمعیت این کشور در سال ۲۰۲۳ حدود 2.5میلیون نفر کاهش یافت. براساس تخمینها تا سال ۲۰۵۰، چین دستکم ۲۰۰میلیون نفر از جمعیت خود را از دست خواهد داد و بیش از ۴۰ درصد جمعیت باقیمانده بالای ۶۰ سال خواهند بود. این رقم در آمریکا حدود ۳۰ درصد و در هند تنها ۲۰ درصد خواهد بود. این یعنیمیلیونها نفر نیازمند مراقبت و خدمات درمانی خواهند بود و این یک بمب ساعتی اقتصادی محسوب میشود.
چالش دوم، بیاعتمادی عمیق حزب کمونیست به بخش خصوصی بهویژه شرکتهایی که بیش از حد موفق و بزرگ میشوند، است. طی سالهای اخیر دولت علیه برخی از بزرگترین شرکتهای چینی اقدام کرده است. در ظاهر این اقدامات با عنوانهای ضد انحصار، امنیت داده و حمایت از مصرفکننده توجیه میشود، اما هدف واقعی قرار دادن شرکتهای بزرگ خصوصی زیر کنترل حزب است. دامنه این فشارها در دوران شی جینپینگ مشخص نیست، اما بازداشتها و بازجوییها باعث شده بسیاری از کارآفرینان برجسته زمان بیشتری را خارج از کشور بگذرانند.
در کنار مشکلات داخلی، چین با خشم سیاستگذاران آمریکایی نیز روبهرو است که معتقدند چین از آمریکا سوءاستفاده کرده تا به جایگاه کنونی برسد. نتیجه این نگاه، افزایش تعرفهها، محدودیتهای صادراتی، محدودیت سرمایهگذاری و تلاش برای حذف چین از بخشهایی از زنجیره تامین جهانی است. واشنگتن همچنین در تلاش است متحدانش را نیز به اتخاذ سیاستهای مشابه ترغیب کند. با این حال این اقدامات تاکنون دستاورد چندانی نداشته و تنها خشم رهبران چین و بخش بزرگی از افکار عمومی این کشور را برانگیخته است. با این حال خطر اصلی این است که چنین فشارهایی در پکن این تصور را تقویت کند که آمریکا در حال مهار اقتصادی چین است. اگر شهروندان چینی به این نتیجه برسند که هدف آمریکا جلوگیری از رشد اقتصادی آنهاست، احتمال تبدیل این خشم به تنشهای جدیتر بهطور چشمگیری افزایش مییابد.
نقطه اوج پکن
چین و ایالات متحده در بسیاری از چالشهای اقتصادی مشابه یکدیگرند. چین نیز مانند آمریکا با افزایش نابرابری اجتماعی و اقتصادی روبهروست. این شکاف در پکن میتواند به بیثباتی جدی منجر شود، زیرا بسیاری از شهروندان گمان میکنند ثروتهای عظیمی که برخی چینیها اندوختهاند، محصول فساد و سوءاستفاده بوده است. در کنار آن، تردیدهایی درباره ابتکار «کمربند و جاده» وجود دارد. اینکه این پروژهها بیش از آنکه برای سودآوری شرکتهای چینی طراحی شده باشند، ابزاری برای نمایش قدرت و اعتبار ملی بودهاند. در یک نظام اقتدارگرا، بیان چنین انتقادهایی پرهزینه است، اما نارضایتی از اتلاف منابع، فساد، ریسک بالا، کیفیت پایین پروژهها و بازدهی اندک سرمایهگذاریهای خارجی چین رو به افزایش است.
این نگرانیهای اقتصادی مشابه آنچه در آلمان پیش از ۱۹۱۴ دیده میشد، در میان نخبگان چینی این تصور را تقویت کرده که آینده شاید به اندازه گذشته روشن نباشد و اینکه اکنون، یا دستکم بهزودی، چین در اوج قدرت نسبی خود قرار دارد. چنین برداشتی در آلمان پیش از جنگ جهانی اول به پذیرش ریسک جنگ کمک کرد و اگر امروز بحرانی در شرق آسیا شکل بگیرد، ممکن است همین منطق در پکن نیز فعال شود. همه تصمیمگیران حزب کمونیست چنین نمیاندیشند، اما در پایتخت چین این بحث وجود دارد که کشور در نقطه اوج نفوذ اقتصادی خود ایستاده و بنابراین فرصت مناسبی برای بازچینش نظم منطقهای به سود خود دارد.
اهمیت نشست رهبران
در نشست میان ترامپ و شی، احتمالا دو رهبر باید از نقطهای آغاز کنند که در آن آرزوهای چین و نیازهای ایالات متحده در تضاد با یکدیگر قرار نمیگیرد. هرچند چین و آمریکا امروز همتراز اقتصادیاند، اما جمعیت چین چهار برابر آمریکا است و تولید ناخالص داخلی سرانهاش تنها یکپنجم ایالات متحده است. به عبارتی چین هنوز باید فضای قابلتوجهی برای رشد اقتصادی بیابد تا انتظارات مردمش را برآورده کند. تنظیمات پایدار تجاری، بازارهای مالی باز و همکاریهای فناورانه از جمله راهحلها است و شرکتهای آمریکایی و دیگر بازیگران خارجی میتوانند در چین نقشآفرینی کنند، به شرط آنکه اجازه رقابت در شرایط برابر داشته باشند.
همچنین در حالی که دو کشور با چنین مسائل دشواری روبهرو هستند، سبک رهبری ترامپ و شی بهشدت با یکدیگر ناسازگار به نظر میرسد. ترامپ رفتار مبهمی دارد و اهداف کلیاش روزبهروز نامشخصتر میشود. در مقابل شی استراتژیستتر است و قدرتمندترین رهبر چین پس از دنگ شیائوپینگ محسوب میشود، اما بهسختی از چارچوبهای ازپیشتعیینشده خارج میشود و توانایی اندکی برای گفتوگوهای خصوصی و ابتکاری دارد.