درحالیکه بحران را با خسارتهای ملموس میشناسند، این پدیده میتواند آثار به مراتب مخربتری داشته باشد. بر این اساس، سیاستهای نادرستی که به واسطه بحران تشدید میشوند، کارکرد نهادها را تحلیل میبرند و شکاف انتظارات عمومی و توان اجتماعی، انسجام اجتماعی را تهدید میکنند.
ایران و ایالات متحده طی چهار دهه گذشته رابطهای پیچیده، نوسانی و مبتنی بر چرخهای از «نزدیکی و تخاصم» را تجربه کردهاند. در این دوره، دو کشور در مقاطع مختلف به توافق نزدیک شده یا حتی به تفاهمهای عملی نیز رسیدهاند؛ اما این روند هیچگاه به یک ثبات پایدار منجر نشده و بارها با بازگشت تنشها و بیاعتمادی متوقف شده است. خروج آمریکا از برجام -که بسیاری از کارشناسان بینالمللی آن را بهترین دستاورد ممکن در چارچوب مذاکرات هستهای میدانستند- بار دیگر سطح بیاعتمادی را در روابط دو کشور افزایش داد و مسیر همکاری را دشوارتر کرد. در ادامه، روابط دو کشور پس از حمایتهای گسترده آمریکا از اسرائیل در جریان جنگ ۱۲ روزه و سپس ورود مستقیم به درگیری ۴۰روزه، وارد مرحلهای کاملا جدید شد. نهایتا با امضای یک تفاهمنامه مشترک در ۲۷خرداد۱۴۰۵، چشمانداز تازهای در روابط تهران و واشنگتن شکل گرفت. این تفاهمنامه (Memorandum of Understanding) چارچوبی اولیه برای توقف جنگ و حرکت بهسوی یک توافق جامع طی ۶۰ روز آینده ارائه میدهد.
در روزهای اخیر و در پی موجی از تحرکات دیپلماتیک، به نظر میرسد ایران و ایالات متحده سرانجام به یک توافق اولیه برای پایان دادن به درگیریها و بازگشایی تنگه هرمز به روی تردد دریایی دست یافتهاند.
فقط مردی با ناآگاهی بیهمتا از تاریخ، مانند دونالد ترامپ، میتوانست «معاهده صلح آمریکا با ایران» را در ورسای امضا کند؛ جایی که خود، نماد تحقیر ملی است و فقط مردی با شوخطبعی شیطنتآمیز مانند امانوئل مکرون میتوانست چنین چیزی را پیشنهاد دهد. بهراحتی میتوان ترامپ را در نقش کنت آلمانیِ تحقیرشده و آسیبدیده، اولریش فون بروکدورف-رانتسائو، قرار داد.
برقراری صلح از آغاز کردن جنگها دشوارتر است. رئیسجمهور دونالد ترامپ طی ماههای گذشته بهطور دردناکی این واقعیت را تجربه کرده است. اکنون که ترتیبات آتشبس یا یادداشتتفاهم (MoU)، بهصورت عمومی منتشر شده، میتوان آنچه را که مورد توافق قرار گرفته است، با معیارهای حقوق بینالملل و رویههای موجود سنجید.