گذار از انفعال تاریخی به خودآگاهی انتقادی در شهر ایرانی با تأملی بر تجربه تنکابن
بحران مدرنیته و امکان بومیسازی
پرسش عباسمیرزا از ژوبر فرانسوی را میتوان نقطه عطف شکلگیری این خودآگاهی دردناک دانست: «چه شد که شما پیشرفت کردید و ما عقب ماندیم؟» این پرسش که از سر اضطرار بقا برخاسته بود، با شکستهای ایران در قفقاز، بهمثابه زخمی باز بر روح جمعی ما سنگینی کرد. اما مساله تنها آگاهی از این فاصله نبود؛ مساله، ناتوانی در تبدیل این شناخت به یک مسیر درونی و خودجوش برای تغییر بود. فاصله شناخت تا عمل، بهتدریج به شکافی عمیق بدل شد؛ شکافی که در نهایت با گسستی تاریخی از سنت هزارانساله همراه شد.
تاسیس نهادهای مدرن در ایران، از جمله شهرداریها، یکی از نخستین پاسخهای نهادی به این بحران بود. اما شکلگیری نهادهای جدید، بهخودیخود به معنای درونیشدن مدرنیته نبود. آنچه غایب بود، سوژهای بود که بتواند این نهادها و منطق پشت آنها را از درون بفهمد، نقد کند و متناسب با تجربه تاریخی خود بازآفرینی کند.
بنابراین، بحران توسعه در ایران نه صرفا در فقدان نهاد، بلکه در فقدان نحوه درونیسازی مدرنیته و غفلت از پرورش «سوژه منتقد» نهفته است؛ سوژهای که بتواند نسبت خود را با جهان جدید آگاهانه تعیین کند.
مدرنیته در غرب نیز، سیری پیوسته و از پیش روشن نبوده است؛ بلکه از دل مجموعهای از بحرانها، تضادها و پاسخهای دیالکتیکی به آنها شکل گرفته است. غرب با عبور از این بحرانها، به نوعی خودآگاهی انتقادی نسبت به مدرنیته رسید. از این منظر، مدرنیته دیگر صرفا مرحلهای تاریخی نیست که بتوان از آن عبور کرد و به گذشته بازگشت؛ بلکه به افقی تاریخی تبدیل شده که راه بازگشت به جهان پیشامدرن را مسدود کرده است.
پس راه علاج ما نه در انکار مدرنیته، بلکه در پذیرش آگاهانه آن و پرورش یک خودآگاهی انتقادی نهفته است؛ خودآگاهیای که میداند برای اصلاح، باید درون همان قفس آهنین، مرکزیتهای معنایی تازهای خلق کرد. اما این مسیر برای ما دشوارتر است؛ چرا که به دلیل گرفتار شدن در یک ناهمزمانی معرفتشناختی، هرگز بهطور کامل در آن سیر درونزای تمدنی شرکت نکردهایم.
از همینجا، «آشتی با گذشته» نیز میتواند به خطایی تازه بدل شود. این آشتی اگر به معنای یک «بازگشت رمانتیک» فهم شود، به جای درونیسازی مدرنیته، به نفی بنیادین آن و پناه بردن به تصویری آرمانی از نظم پیشین میانجامد. این واکنش، هرچند از سر اعتراض به زخمهای مدرنیته باشد، در غیاب سوژه منتقد به یک «نفی بدون سنتز» تبدیل میشود؛ یعنی به جای عبور آگاهانه از دل مدرنیته، به بازگشتی توهمی به سوی کلیت گمشده پیشامدرن پناه میبرد.و در نتیجه، انفعال از میان نمیرود؛ بلکه در قالبی تازه، به صورت یک «انفعال فعال» یا کنشگری کاذب بازتولید میشود.
بنابراین، نسخه علاج ما انجام یک سیر درونیِ دیرهنگام است؛ سفری که با پذیرش تاریخ پرفرازونشیب خود آغاز میشود و در آن، گذشته نه ستایش میشود و نه انکار؛ بلکه دوباره خوانده میشود. این جستوجو را میتوان در تجربه شهر تنکابن به شکلی عینی دنبال کرد؛ شهری که دگرگونی تاریخی آن را میتوان در نسبت میان جاده، رودخانه، طبیعت و فضای عمومی مشاهده کرد.
در گیلان و مازندران، سکونتگاههای انسانی نه در دشت، بلکه در ارتفاعات و کوهپایهها شکل گرفته بودند. بخش بزرگی از جمعیت روستایی در این آبادیها بهمثابه یک «کلیت مستقر» عمل میکردند؛ کلیتی که در آن فرد در دل روابط طایفهای و چارچوب کلگرای سنت تعریف میشد و طبیعت، سرزمین نیاکان و بستر بازتولید زندگی جمعی بود.
اما مدرنیته با احداث جادههای آسفالته و گسترش مسیرهای ارتباطی، بهمثابه «آنتیتز» این سنت هزارانساله عمل کرد و پیکره این کلیت را دچار بحران ساخت. جاده، انسانِ عضو طایفه را به نیروی کار منفرد و سیالی تبدیل کرد و ارزش تبادلی بازار را جایگزین ارزشهای قدسی کرد. با این جابهجایی جمعیتی و مهاجرت گسترده به شهرها، بافت جمعیتی کشور دستخوش تغییر شد و شهرها به کانون اعمال مدرنیته و حاکمیت دولت مدرن تبدیل شدند. تنکابن نیز در همین بستر، در حاشیه جاده مدرن پدیدار شد.
اما این جاده آسفالته تنها یک مسیر جدید نبود؛ بلکه بهتدریج به یک ماشین اقتصادی و کارخانه تولید ارزش تبدیل شد و همین تغییر، شکل شهر را نیز دگرگون کرد. نگاه سختافزاری به مدرنیته، رشد کالبدی شهر را به سمت حاشیه جاده کشاند و جاده به مرکز ثقل هویت شهری و دال مرکزی تنکابن تبدیل شد و شهر در امتداد این محور خطی رشد کرد و منطق عبور، حرکت و مبادله بر تجربه زیستن در شهر غلبه یافت.
اما این انفعال تاریخی پایان روایت نیست؛ بلکه میتواند سرآغاز یک بیداری باشد، چرا که در درون خود بذر یک خودآگاهی انتقادی را، نهفته دارد.
در این نقطه، پل تاریخی چشمهکیله و ساختمان شهرداری، نه در قامت میراثی برای ستایش و نه خطایی برای انکار، بلکه بهعنوان مواد خام خودآگاهی تاریخی ما اهمیت پیدا میکنند. آنها بخشی از همان مسیری هستند که ما را به وضعیت امروز رساندهاند؛ تجسم عینی مواجهه اولیه ما با مدرنیته و بخشی از تاریخ پرتنش این مواجهه هستند.
به تعبیر هگل، حقیقت از درون خطا بیرون میآید. بنابراین، پذیرش این خطا و مواجهه انتقادی با آن، امکان آشتی با گذشته را فراهم میکند؛ آشتیای که به معنای بازگشت به گذشته نیست، بلکه به معنای فهمیدن آن و عبور آگاهانه از آن است. از همینجاست که سیر خودآگاهی انتقادی، فرصت تبدیل شدن به کنش را مییابد.
در همین نقطه است که «پل طبیعت»، که هماکنون در حال ساخت است، بهعنوان پاسخی فیزیکی به این سیر درونی پدیدار میشود؛ پلی که نه برای تسهیل شتاب عبور، بلکه امکانی برای توقف، تماشا و تجربه «اینجا و اکنون» در برابر شتاب بیوقفه جاده عرضه میدارد. این پل، بذر نخستین «کانون معنایی تازه» در درون همان قفس آهنین مدرنیته است؛ کانونی که مسیر را برای گام نهایی، یعنی تغییر مرکز ثقل هویتی تنکابن از جاده به رودخانه، هموار میکند.
در واقع، پل طبیعت تنها یک بنای منفرد نیست، بلکه نقطه عطف یک تغییر بنیادین در مرکز ثقل شهر است. تا پیش از این، جاده اصلی بهعنوان یک محور خطی و افقی، مرکزیت شهر را تعریف میکرد و توسعه را بهصورت نوار طولی از ورودی تا خروجی شهر شکل میداد.
اما امروز، با لایروبی رودخانه چشمهکیله و احداث پیادهراههای زیبا در کنار آن، مرکز ثقل شهری از خط افقی جاده به سمت عمق حرکت کرده و رودخانه، بهعنوان یک محور طبیعی و زنده، جایگزینِ جاده، بهعنوان هسته معنایی شهر شده است. و با این چرخش است، که تنکابن از یک شهر کنار جادهای به شهری در میان کوه و دریا تبدیل میشود؛ شهری که به جای عبور، ایستادن را نیز به شهروندانش پیشنهاد میکند و «بومیسازی» جایگزین «فرار رمانتیک» میشود.
اما اگر پل طبیعت پاسخی فیزیکی به بحران جاده است، «طرح محلهمجی» روح معنایی و سنتز نهایی این سیر درونی و بومیسازی مدرنیته است. اما این طرح نباید به یک رویداد فرهنگی صرف یا یک پروژه عمرانی دیگر تقلیل یابد؛ چرا که در این صورت، دوباره در دام همان نگاهی خواهیم افتاد که شهر را صرفا مجموعهای از کالبدها و پروژهها میبیند.
در این چارچوب، نهاد شهرداری تولیدکننده معنا نیست، بلکه کاتالیزور و بسترساز آن است؛ بستری که در آن، سوژههای منفعل حاشیه جاده میتوانند به فاعلان تولیدکننده خاطرات و آیین شهری بدل شوند.
این گذار، با حضور در فضای عمومی آغاز میشود:و حضور، تعامل میآفریند؛ تعامل، خاطره میسازد؛ خاطره به تعلق میانجامد و تعلق، امکان مشارکت را به وجود میآورد. و در اینجاست که شهروند از مصرفکننده شهر به همآفرین سکونت تبدیل میشود.
طرح محلهمجی، در این معنا، نوعی بومیسازی مدرنیته است؛ پیوند دادن آیینهای بومی و خاطره جمعی با امکانات فضای شهری جدید، بدون آنکه به دام نوستالژی یا نفی جهان مدرن بیفتیم. دیگر در پی گریز از قفس آهنین مدرنیته نیستیم؛ بلکه با ابزارهای خود مدرنیته، کانونهای معنایی تازهای درون آن میآفرینیم.
این دقیقا همان عبور از «انفعال تاریخی» است؛ جایی که شهروند تنکابنی گذشته جادهای را بهعنوان بخشی از تاریخ خود میپذیرد، اما با تکیه بر رودخانه، طبیعت، خاطره و مشارکت اجتماعی، معنای تازهای برای شهر میسازد.
تنکابن از این منظر، نه نمونهای از یک کپیبرداری تقلیدی، که آزمایشگاهی زنده برای بومیسازی مدرنیته است؛ شهری که در آن میتوان دید چگونه یک گسست تاریخی میتواند به نقطه آغاز خودآگاهی تازهای تبدیل شود و چگونه شهر، به جای آنکه فقط محل عبور باشد، دوباره میتواند به محل حضور، خاطره و زندگی تبدیل شود.
* پژوهشگر فلسفه