علم اقتصاد اهمیت بیشتر کارآیی نسبت به سایر عوامل تعیینکننده تولید را توضیح میدهد
فناوری مهمتر است یا کارآیی؟
اما اگر تفاوت بهرهوری بین کشورهای ثروتمند و فقیر بهطور کامل ناشی از تفاوت فناوری نیست، پس از کجا میآید؟ ما یک منبع اضافی احتمالی از تفاوت بهرهوری را پیشنهاد کردهایم که آن را کارآیی نامیدهایم. ما کارآیی را بهعنوان اثربخشی تعریف میکنیم که عوامل تولید و فناوری با آن ترکیب میشوند تا خروجی تولید کنند.
تفاوت در کارآیی عامل مهمی برای تفاوت در تولید بین کشورها است. اما این استدلال تا حدودی تصادفی است. ما دیدهایم که تفاوتهای زیادی در بهرهوری بین کشورها وجود دارد و به نظر میرسد که این تفاوتها بیش از حد بزرگ به نظر میرسند که نتیجه تفاوتهای فناوری به تنهایی نباشد و بنابراین باید نتیجه تفاوت در کارآیی باشد.
اگرچه این نوع استدلال میتواند مفید باشد، اما اگر بتوانیم کارآیی را بهطور مستقیم مشاهده کنیم، این مورد که کارآیی یک عامل تعیینکننده مهم تولید است، بسیار تقویت میشود. این وظیفهای است که اکنون به آن میپردازیم. متاسفانه ما نمیتوانیم کارآیی را بهطور سیستماتیک در نمونه بزرگی از کشورها (یا در یک کشور واحد در طول زمان) به همان روشی که میتوانیم تولید و انباشت عوامل را اندازهگیری کنیم، مورد سنجش قرار دهیم. در عوض، تعدادی از مطالعات موردی را بررسی خواهیم کرد که در آنها میتوانیم اثر کارآیی را مجزا کنیم. اگر دریابیم که کارآیی در این موارد نقش قوی ایفا میکند، از این استدلال حمایت خواهیم کرد که کارآیی بهطور کلی مهمتر از فناوی است.
برنامهریزی مرکزی در اتحاد جماهیر شوروی
اتحاد جماهیر شوروی یکی از بهترین نمونههای تولید کم در نتیجه ناکارآمدی را ارائه میدهد. اقتصاد شوروی در انباشت عوامل تولید نسبتا خوب بود: نرخ سرمایهگذاری آن در سرمایه فیزیکی بالاتر از ایالات متحده بود و نیروی کار آن نسبتا تحصیلکرده بود. از نظر فناوری، اتحاد جماهیر شوروی در موقعیت پیچیدهتری قرار داشت. در حوزههای مربوط به دفاع ملی، اغلب همتراز با کشورهای ثروتمند غربی بود؛ درحالیکه در حوزههایی که بهعنوان اولویتهای ملی تلقی نمیشدند، مانند تولید کالاهای مصرفی، عقبتر بود. با وجود این، با توجه به ابزارهایی که در اختیار داشت (و توانایی اثبات شده آن برای انطباق فناوریهایی که به عنوان اولویت در نظر گرفته میشدند)، باور اینکه اتحاد جماهیر شوروی از نظر فناوری تا حد زیادی از ثروتمندترین کشورها عقب بود، سخت است.
اتحاد جماهیر شوروی با وجود فناوری خود، از نظر تولید محصول فاجعه بار بود. در سال۱۹۸۵، سالی که میخائیل گورباچف به قدرت رسید، تولید ناخالص داخلی سرانه در اتحاد جماهیر شوروی کمتر از یک سوم سطح ایالات متحده بود و در طول دهه قبل از آن، درآمد سرانه با نرخ کمتر از یکدرصد در سال رشد کرده بود. از آنجا که این عملکرد ضعیف نمیتواند نتیجه نقص در فناوری یا تجمع عوامل باشد، باید نتیجه راندمان و کارآیی پایین باشد.
یکی از دلایل ناکارآمدی اقتصاد شوروی برنامهریزی مرکزی بود که با نخستین برنامه پنج ساله جوزف استالین در سال۱۹۲۸ آغاز شد. بر اساس برنامهریزی مرکزی، بوروکراتهای دولتی تعیین میکردند که چگونه نیروی کار، سرمایه و مواد خام تخصیص داده شود، چه کالاهایی تولید شوند، شرکتها نهادههایی را به شرکتهای دیگر عرضه کنند و ... . در تئوری، چنین اقتصاد برنامهریزیشده مرکزی میتواند به همان اندازه کارآمدتر یا حتی کارآمدتر از اقتصاد بازار، خروجی تولید کند. با این حال، در عمل، برنامهریزان مرکزی در ایفای نقشهایی که قیمتها در هماهنگی فعالیتها در اقتصاد بازار ایفا میکنند، کار ضعیفی انجام دادند، مانند هدایت نهادههای تولیدی به شرکتهایی که بیشترین ارزش را برای آنها دارند و به شرکتها انگیزهای برای تولید کالاهایی با قیمت بالا دادند و همچنین برابر کردن مقادیر هر کالایی که مورد عرضه و تقاضا واقع میشود.
در نتیجه کمبودها بیداد میکرد. انتظار در صف خرید هر کالای مصرفی که در دسترس بود به بخشی پذیرفتهشده از زندگی در اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد و تولید کاهش یافت؛ زیرا شرکتها اغلب قادر به دریافت نهادههای حیاتی نبودند. علاوه بر این، نیاز به تامین سهمیههای تولید اغلب شرکتها را به تولید کالاهای اشتباه سوق میدهد.
دومین منبع ناکارآمدی در اقتصاد شوروی، نبود انگیزه برای مدیران و کارگران بود. از آنجا که شرکتها مالکی نداشتند که به دنبال به حداکثر رساندن سود باشند، مدیران شرکتها انگیزهای برای به حداقل رساندن هزینههای تولید خود نداشتند و انگیزه بسیار کمتری برای پیادهسازی فناوریهای جدیدی که بهرهوری را افزایش میدهد، داشتند. از آنجا که بسیاری از کالاها با کمبود مواجه بودند، شرکتها بهطور مشابه انگیزهای برای حفظ کیفیت تولید خود نداشتند؛ مصرفکنندگان هر آنچه را که شرکتها تولید میکردند، بهدست میآوردند. مدیران کارخانه آزادی تمایل کمی برای اخراج کارگران غیرمولد یا پاداش دادن به کسانی که کارشان را خوب انجام دادند، داشتند؛ بنابراین غیبت در محل کار بیداد میکرد. وضعیت متاسفانه در یک طنز عامیانه به تصویر کشیده شد: یکی از بازدیدکنندگان یک کارخانه از مدیر میپرسد: «چند نفر اینجا کار میکنند؟» مدیر پاسخ میدهد: «حدود نصف».
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان کمونیسم در اوایل دهه ۱۹۹۰، برنامهریزی مرکزی را با مجموعه جدیدی از نهادها جایگزین کرد که تا کنون کمی بهتر شدهاند. بازارهای آزاد گشوده شدهاند؛ اما بسیاری از چارچوبهای اساسی که از یک اقتصاد بازار کارآمد حمایت میکند، مانند حاکمیت قانون و حقوق مالکیت مشخص، هنوز وجود ندارد. منابع عظیمی در مبارزه برای تصاحب منابعی که قبلا متعلق به دولت بود هدر رفته است. مطالعهای که در سال۱۹۹۹ انجام شد، نشان داد که بهطور متوسط، بهرهوری روسیه تنها ۱۹درصد از سطح ایالات متحده بود. تجزیه و تحلیل نشان داد که هشت سال بعد، در سال ۲۰۰۷، بهرهوری ۲۶درصد از سطح ایالات متحده بود. واضح است که این مساله نتیجه راندمان پایین به جای عقبماندگی تکنولوژیک است.
منسوجات در سال ۱۹۱۰
در سال۱۹۱۰، کارگران نساجی در نیوانگلند ۵۰ درصد بیشتر از کارگران مشابه در انگلستان، دو برابر کارگران در فرانسه و آلمان، ۳ برابر بیشتر از ایتالیا و اسپانیا و بیش از ۱۰برابر بیشتر از کارگران ژاپن، هند و چین درآمد داشتند. در اوایل قرن بیستم، دولت ایالات متحده یک مطالعه کامل برای تعیین منشأ این تفاوتهای دستمزدی بزرگ انجام داد. بازرسان برای مشاهده صنعت نساجی پنبه در تمام کشورهای بزرگ تولیدکننده جهان و ثبت اطلاعاتی مانند نوع ماشین آلات مورد استفاده، هزینه مواد اولیه و کیفیت پارچه تولید شده اعزام شدند. نتایج این مطالعه فرصت قابل توجهی را برای بررسی دقیق یک صنعت واحد (در آن زمان، یکی از مهمترین صنعتهای جهان) با جزئیات بسیار ارائه میدهد.
مهمترین یافته تحقیقات دولت این بود که تفاوت در فناوری، به این معناست که برخی کشورها از روشهای تولیدی پیشرفتهتری نسبت به سایرین استفاده میکنند. این یافته برای توضیح تفاوتهای دستمزد تقریبا کاملا بیربط بودند. دلیل آن، این بود که فناوری مورد استفاده در تولید نساجی در کشورهای مورد مطالعه اساسا یکسان بود؛ در واقع، اکثر ماشینهای مورد استفاده در تولید یکسان بودند که در انگلستان تولید و به سراسر جهان ارسال شده بودند. همچنین تفاوت در مواد خام، هیچ یک از تفاوت دستمزدها در بین کشورها را توضیح نمیدهد.
آن زمان دلیل این تفاوتهای زیاد در دستمزدها چه بود؟ به نظر میرسد عامل کلیدی کارآیی کارگران باشد. در صنعت نساجی، خروجی از ترکیب سرمایه، به شکل ماشینهایی مانند ماشین بافندگی، با نیروی کار کارگرانی که از این ماشینها مراقبت میکردند، تولید میشد.
نمودار، دادههای ۱۸ کشور در مورد میزان ماشین آلات مورد نیاز هر کارگر و متوسط دستمزد هفتگی را نشان میدهد. این رابطه قابل توجه است: در کشورهایی که کارگران به ماشین آلات بیشتری مرتبط بودند، دستمزدها بالاتر بود. کارگران در کشورهای با دستمزد بالا تا شش برابر بیشتر از کارگران در کشورهای کم دستمزد به ماشین آلات تمایل داشتند. این واقعیت به همان اندازه تعجبآور است که کارگران در ثروتمندترین کشورها به ماشین آلات بیشتری متصلند، به این معنی نیست که ماشین آلات در این کشورها کمتر مولد هستند، همانطور که میتوان انتظار داشت اگر کشورهای فقیر کار را جایگزین سرمایه میکردند. در عوض، برعکس بود: هر دستگاه بافندگی در کشورهای توسعهیافتهتر، اگرچه به کارگران کمتری متکی بود، اما بازده بیشتری تولید میکرد.
اما اگر تفاوتها در میزان ماشینآلات، تفاوتها در دستمزدها را توضیح میدهد، یک سوال جدید مطرح میشود: چرا کارگران در کشورهای ثروتمند میتوانستند به ماشینآلات بسیار بیشتری رسیدگی کنند؟ به نظر نمیرسد تفاوت در عواملی مانند سلامت و تحصیلات کارگران باشد. در عوض، تفاوت در ساختار کارخانه و در شیوههای کار آشکارا توضیح اصلی است. کارگران در کشورهای فقیرتر قادر به مراقبت از ماشین آلات بیشتری بودند، اما چیزی در نحوه سازماندهی اقتصاد آنها را از انجام این کار باز داشت. این مساله دقیقا مفهوم کارآیی است که در این یادداشت به بررسی آن میپردازیم.
این تنوع عظیم در کارآیی به همان اندازه برای تحلیلگران معاصر صنعت نساجی گیجکننده بود که برای اقتصاددانانی که امروز دادهها را بررسی میکنند، گیجکننده است. یکی از بازدیدکنندگان آمریکایی از هند در دهه ۱۹۲۰، با مشاهده تعداد ماشینهایی که هر کارگر از آن مراقبت میکرد، عنوان کرد که «ظاهرا میتوانستند به راحتی از موارد بیشتری مراقبت کنند، اما این کار را نمیکنند ... . آنها را نمیتوان با هیچ تشویق، جاه طلبی یا فرصتی برای افزایش درآمد متقاعد کرد.» در سال ۱۹۲۸، تلاش مدیران برای افزایش تعداد ماشین آلات به ازای هر کارگر در بمبئی باعث اعتصاب بزرگ شد.
* اقتصاددان