نوشتن چگونه در دشواریها ما را سرپا نگه میدارد؟
شعر؛ ابزار بقا
این انتخاب بیدلیل نبود. راینر ماریا ریلکه، شاعر اتریشی، سالها پیش در کتاب Letters to a Young Poet (نامههایی به شاعری جوان، ۱۹۲۹) پرسشی بنیادین طرح کرده بود: «از خودت بپرس اگر نوشتن از تو گرفته شود، آیا میمیری یا نه؟ در ساکتترین ساعت شب، فقط همین را بپرس: آیا باید بنویسم؟» این پرسش، بیش از آنکه درباره حرفه باشد، درباره هویت است.
سالها بعد، ویکی فیور، شاعر انگلیسی، در برنامه رادیویی بیبیسی The Essay: Letters to a Young Poet (جستار: نامههایی به شاعری جوان) به همین پرسش پاسخ داد: «نه، بهمعنای واقعی کلمه نمیمُردم، اما بخشی از من میمُرد؛ همانطور که در سالهایی که نمینوشتم، مرد.» جملهای که بهخوبی توضیح میدهد چرا برای بعضیها نوشتن انتخابی لوکس نیست، بلکه ضرورتی حیاتی است.
این معنا برای نویسنده این سطور، پس از مرگ همسرش آرتور گاردنر، معنایی عینی پیدا کرد. گاردنر که در سال ۲۰۰۸ بر اثر بیماری نورون حرکتی درگذشت، از اوایل بزرگسالی شعر میخواند و مینوشت و هرچه سنش بالاتر میرفت، این اشتیاق جدیتر میشد. در ماههای پایانی، وقتی دستها و بازوهایش کاملاً از کار افتاده بود و تنفسش به دستگاه وابسته شده بود، باز هم شعر را رها نکرد. پرستاری از مؤسسه «ماری کوری» هر هفته میآمد و با صبوری شعرهایش را برای او مینوشت؛ گویی نوشتن، حتی بدون دست، هنوز ممکن بود.
ویکی فیور نیز مسیر سادهای به سوی شاعری نداشت. او از کودکی و با خواندن ویلیام بلیک میدانست که میخواهد شاعر شود، اما نوشتن جدیاش را تا اوایل سیسالگی، در میانه زندگی خانوادگی و مادری، به تعویق انداخت. شعر مشهور «۱۹۷۴» در مجموعه I Want! I Want! (میخواهم! میخواهم!) لحظهای کلیدی از این بیداری را ثبت میکند؛ وقتی در مهمانیای از او میپرسند چهکاره است و پاسخ میدهد:
«من شاعرم!» دروغ گفتم
و من شوکی برای زندگیام!
زنی مدفون زیر یخ
با کلماتی که در درونش
میسوختند…
این «شوک» آغاز راهی بود که به انتشار نخستین مجموعهاش، Close Relatives (خویشاوندان نزدیک، ۱۹۸۱) و سپس The Handless Maiden (دوشیزه بیدست) انجامید؛ کتابی که با بازنویسی افسانههای کهن، جوایز متعددی گرفت. در شعر عنوان این مجموعه، زنِ بیدستِ افسانههای برادران گریم، هنگام نجات فرزندش دوباره دست مییابد؛ و دستان، در این جهان شعری، همان امکان نوشتناند: «دستهایی / که این را مینویسند.»
در شعر «Bramble Arm» (بازوی خاردار)، فیور نوشتن را نیرویی خطرناک و رهاییبخش میبیند؛ بازویی که میتواند مجازات شکست سکوت باشد یا نشانه قدرت. نوشتن، در این نگاه، ابزار لطیف تسلی نیست؛ سلاحی است که زنی «بهظاهر ضعیف» را مسلح میکند.
اکنون، در دهه هشتم زندگی، فیور همچنان مینویسد. تازهترین کتابش،The Yellow Kite (بادبادک زرد، ۲۰۲۵)، نخستین مجموعه پس از تشخیص پارکینسون است. در شعر آغازین، «Ode to Parkinson’s» («ستایش پارکینسون»)، بیماری نه فقط دشمن، که محرکی برای بیداری توصیف میشود؛ نیرویی که شاعر را وادار کرده «هر دقیقه باقیمانده» را زندگی کند. واژه «تکاندادن» در این شعر، آگاهانه به همان شوک شعر «۱۹۷۴» بازمیگردد: آنجا پرسش، و اینجا بیماری.
شعرهای این مجموعه ۲۵ قطعه کوتاه و فشرده تجربه زیسته پارکینسون را بیپرده روایت میکنند. در «Her Lost Words» («واژههای گمشدهاش»)، ذهن شاعر به گوی برفیِ تکانخوردهای شبیه میشود که واژهها در آن سرگرداناند. در «Parkinson’s Speaks» («پارکینسون سخن میگوید»)، خود بیماری سخن میگوید؛ صدایی سرد و صبور که به سقوط و شکستگی اشاره میکند، بیهیچ دلسوزی.
بااینحال، این شعرها در دام خود ترحمی یا خوشبینی تصنعی نمیافتند. شعر پایانی، که نام کتاب را بر خود دارد، از بادبادکی میگوید که در کودکی هدیه گرفته شده؛ تصویری از اوج گرفتن روحی که شاعر گمان میکرد هرگز ترمیم نخواهد شد. شعر، در اینجا، نه انکار اندوه، بلکه امکان حرکت دوباره است. برای نویسنده این مقاله نیز نوشتن شعر پس از مرگ همسرش، راهی برای فهم سوگ بود. شعرهای نخست، خام و خودمحور بودند، اما همانها به نظم دادن اندوه کمک کردند. امروز، نوشتن با آگاهی بیشتر از فن و با جاهطلبی ادامه دارد؛ کاری دشوار، گاه فرساینده، اما اغلب عمیقا جذبکننده. باز هم همان پرسش ریلکه باقی میماند: آیا باید بنویسم؟ و پاسخ، همچنان، مثبت است.
منبع: theconversation