مصدق از نگاه شایگان
سقوط مصدق و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که به کمک آمریکا انجام گرفت، در وجدان ایرانیان شکستگیهای دردناکی بهجا گذاشت که بسیاری از آنان هرگز از آن شفا نیافتند. این زخم باز، پیشداوریهای بسیاری را نسبت به مشروعیت شاه بهوجود آورد. اما واقعیت آن است که پس از انقلاب با گذشت زمان زخمها جوش خوردهاند و ایرانیان میتوانند امروز به آینده بهتر بنگرند. بهطوریکه میتوان نوعی بازسنجی وقایع تاریخی و فاصلهگیری از آنها را نزد بسیاری از ایرانیان ملاحظه کرد.
اما من از خود میپرسم که آیا بخش مهمی از مسوولیت این بدبختی برعهده مصدق نبود؟ آیا او خود مسبب و محرک سقوطش نبود؟ او که خود را در بنبستی نهاده بود که بیرون شدی از آن وجود نداشت، به یک معنا سرنوشت شهید سیاسی را برای خود رقم زده بود. همیشه لحظهای وجود دارد که هر دولتمردی باید تن به مصالحه دهد، از تنگنا بیرون آید و طلسم بنیادگرایی را بشکند تا از افتادن در دام گفتههای خود، از گم کردن حس واقعیت، از کنار کشیدن و سرانجام، از به بار آوردن شر بیشتر جلوگیری کند. گاه تسلیمشدن به واقعیت ـ هر قدر هم که دردناک باشد ـ شجاعت بیشتری میخواهد تا آنکه انسان به عذر وفادارنبودن به خود تا آخر بر سر حرف خویش باقی بماند. من نسبت به مصدق احساسی مبهم دارم. و از وقتی که خاطرات او را خواندهام این احساس در من تقویت شده است. او در پایان خاطراتش تکههایی طولانی از کتاب ماموریت برای وطنمِ شاه را نقل میکند و با قراردادن انتقادهای شاه در برابر پاسخهای خود، میکوشد حقانیت سیاست خود را ثابت کند. اما، در واقع، دلایل مصدق نه تنها قانعکننده نیستند، بلکه ضعفها، وسواسها و سدهای فکری او را بیشتر مینمایاند.