چگونه با تجربههای ناشناخته مسیر شغلی خود را تغییر دهیم؟
ارتقای بهرهوری با ماجراجویی
وقتی به پنج دهه فعالیت حرفهای خود نگاه میکنم، آنچه بیش از هر چیز در ذهنم مانده، صرفا پیشرفت تدریجی در سمتهای شغلی و دستاوردهایم نیست، بلکه تاثیر عمیق و ماندگار لحظههای تکرارشوندهای از ماجراجویی است که من را از تجربههای معمول زندگی و کارم فراتر برد.
آن روزها این ماجراجوییها سرشار از ابهام بودند و به نظر میرسید هیچ ارتباط روشنی با مسیر پیشرفت حرفهای من ندارند. حتی احساس میکردم انجام آنها نوعی زیادهخواهی یا تجمل است؛ از مسافرت به شیوه «هیچهایک» (سفر رایگان با ماشینهای عبوری) برای پژوهش درباره شیوههای تربیت کودک گرفته، تا سفر به پرو و بولیوی در دهه ۳۰ زندگی، گشتوگذار در کشورهای مختلف آفریقا در دهه ۵۰ زندگی و اکنون، در دهه ۷۰، سفر به هند برای شناخت عمیقتر ادیان این کشور.
وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن تجربهها صرفا وقفههایی در مسیر زندگی نبودند، بلکه نقش مهمی در شکل دادن به مسیر حرفهایام داشتند. این تجربه فقط به من محدود نمیشود. هر بار که با دیگران درباره سالهای طولانی فعالیت شغلیشان گفتوگو میکنم، الگوی مشابهی دیده میشود. آنها از لحظههایی سخن میگویند که با ماجراجویی، از دنیای آشنا و امن خود فاصله گرفتند. برخی مدتی را در کشوری دیگر گذراندند و برخی دیگر با تغییراتی کوچک اما چالشبرانگیز روبهرو شدند؛ مانند پذیرفتن مسوولیتی ناآشنا یا ورود به محیطی که دیگر متخصص و کارشناس اصلی آن نبودند.
برداشتن چنین گامهایی، با طولانیتر شدن عمر انسانها اهمیت بیشتری پیدا میکند. زندگی طولانیتر هم فرصتهای بیشتری در اختیار ما میگذارد و هم چالشهای تازهای ایجاد میکند. زمان بیشتری برای یادگیری، اثرگذاری و کشف تجربههای جدید خواهیم داشت، اما در عین حال نمیتوان با یک شیوه ثابت کار کردن، فکر کردن یا زندگی کردن، تمام این مسیر را طی کرد. هرچه عمر کاری طولانیتر شود، احتمال اینکه در نسخهای از خودمان گرفتار شویم که دیگر با آینده پیشرو سازگار نیست، بیشتر خواهد شد.
چالش اصلی فقط دوام آوردن و ادامه دادن نیست، بلکه توانایی بازآفرینی خود است. این بازآفرینی نیز بهطور خودکار یا اتفاقی رخ نمیدهد، بلکه نیازمند آن است که آگاهانه از محدودههای آشنا خارج شویم، تجربههای تازه را بپذیریم و خود را در موقعیتهایی قرار دهیم که ما را وادار به یادگیری، تغییر و رشد کنند.
تصور کنید زندگی کاری شما تا دهه هفتم عمرتان ادامه پیدا کند. در این صورت، چگونه میتوانید این مسیر طولانی را به شکلی پایدار ادامه دهید؟ بسیاری از افراد بر حفظ بهرهوری یا ایجاد آرامش و سلامت روان تمرکز میکنند. اما همان عواملی که به بهرهوری و آرامش کمک میکنند - مانند نقشهای شغلی مشخص، هویتهای تثبیتشده و عادتهای ریشهدار - ممکن است بهتدریج تغییر کردن را دشوارتر کنند. آنچه اهمیت دارد، فقط کارهایی نیست که امروز انجام میدهیم، بلکه این است که در آینده میتوانیم به چه کسی تبدیل شویم. تجربههای تازه، دامنه هویتهایی را که میتوانیم در زندگی و کار بر عهده بگیریم گسترش میدهند و این نگاه گستردهتر به خود، در بلندمدت نیز باقی میماند. من به این نتیجه رسیدهام که ماجراجویی از سه مسیر اساسی میتواند به داشتن یک زندگی کاری طولانی و موفق کمک کند:
۱- ماجراجویی، الگوهای ذهنی ما را برهم میزند
وقتی کاملا از محیط همیشگی خود فاصله میگیرید، مثلا مدتی را در کشوری دیگر سپری میکنید یا در موقعیتی مشغول به کار میشوید که تخصص و تجربه قبلیتان چندان به کار نمیآید، همهچیز تغییر میکند. قواعد بازی متفاوت است، نشانهها برایتان ناآشنا هستند و معیارهای موفقیت نیز دیگر مانند گذشته روشن و مشخص نیستند. در چنین شرایطی، انتخابها و رفتارهایی که پیشتر کاملا خودکار و بدیهی به نظر میرسیدند، دوباره در معرض توجه قرار میگیرند.
کسانی که خود را در چنین موقعیتهایی قرار میدهند، معمولا میگویند با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنند، بیشتر مشاهده میکنند، راحتتر سوال میپرسند و آگاهانهتر خود را با شرایط جدید تطبیق میدهند. آنچه دچار تغییر میشود، فقط برنامههای روزمره نیست، بلکه الگوهای عمیق فکر کردن و عمل کردن است که طی سالها در وجود فرد شکل گرفتهاند.
در چنین تجربههایی اتفاق مهمی رخ میدهد: فرد میتواند عادتها، پیشفرضها و واکنشهای همیشگی خود را از زاویهای بیرونی ببیند و آنها را با نگاهی تازه ارزیابی کند.
۲- ماجراجویی، هویت ما را گسترش میدهد
اگر تداوم و ثبات، هویت انسان را استوار میکند، ماجراجویی آن را به چالش میکشد. پژوهشهای مربوط به هویت، از مفهومی به نام «خودهای ممکن» سخن میگویند؛ یعنی نسخههای متفاوتی از خودمان که میتوانیم در آینده به آنها تبدیل شویم. بیشتر این تصویرها در حد تصور باقی میمانند، اما تجربههایی که ما را از محیط آشنا و امنمان بیرون میبرند، این امکانها را واقعیتر و ملموستر میکنند. این تغییر از طریق عمل و تجربه رخ میدهد. برای مثال، مدیری ارشد را تصور کنید که یک سال در یک کسبوکار کوچک و ناآشنا در کشوری دیگر مشغول به کار میشود؛ جایی که تجربه و سابقه حرفهای او دیگر اعتبار و نفوذ همیشگی را ندارد. در آن محیط، او با نسخهای متفاوت از خود روبهرو میشود؛ فردی که باید یاد بگیرد، خود را با شرایط تازه تطبیق دهد و با ابهام و ناآشنایی کنار بیاید. یا یک متخصص فنی را در نظر بگیرید که تدریس را آغاز میکند و بهتدریج خود را نه فقط یک متخصص، بلکه یک معلم و آموزشدهنده میبیند. همین هویت تازه میتواند مسیر آینده حرفهای او را دگرگون کند.
۳- ماجراجویی، نقاط عطف زندگی را میسازد
تجربههای ما بهصورت جداگانه و مستقل در ذهن باقی نمیمانند، بلکه به بخشی از روایتی تبدیل میشوند که از زندگی خود برای خودمان تعریف میکنیم. بعضی لحظهها به نقطههای عطف این روایت تبدیل میشوند؛ لحظههایی که مسیر زندگی را به قبل و بعد از خود تقسیم میکنند. ماجراجوییها اغلب چنین نقشی دارند و پس از تجربه آنها، دیگر هرگز کاملا به همان آدم سابق بازنمیگردیم.
هراکلیت، فیلسوف یونانی، زندگی را به رودخانهای تشبیه میکند که همواره در جریان است. اگر از رودخانه بیرون بیایید و بعد دوباره به آن بازگردید، دیگر با همان آب و همان جریان روبهرو نخواهید شد. زندگی نیز همینگونه است؛ هم جهان تغییر میکند و هم خود ما.
سالها بعد، وقتی به این تجربهها نگاه میکنیم، از آنها برای درک بهتر تواناییها، ارزشها و اولویتهای خود استفاده میکنیم. این تجربهها میان نسخههای مختلف ما در طول زندگی پیوند برقرار میکنند و باعث میشوند تغییر، نه یک گسست ناگهانی، بلکه ادامه طبیعی مسیری به نظر برسد که پیش از این نیز آن را پیمودهایم.
نکته جالب این است که ماجراجوییها در طول زندگی بهطور یکنواخت توزیع نمیشوند. در سالهای نخست زندگی، چه در دوران تحصیل و چه در ابتدای مسیر شغلی، ماجراجویی را امری ارزشمند میدانیم و حتی دیگران را به آن تشویق میکنیم. اما هرچه در حرفه خود پیش میرویم، توجیه کردن، فراهم کردن فرصت و اختصاص زمان برای چنین تجربههایی دشوارتر میشود و آنها را مدام به آینده موکول میکنیم. ماجراجویی را برای یک جوان ۲۰ ساله تشویق میکنیم، اما برای افراد ۴۰ یا ۵۰ ساله، اغلب آن را انتخابی نامناسب میدانیم. این الگو ریشه در ساختار سنتی زندگی سهمرحلهای دارد: نخست آموزش، سپس سالهای طولانی کار تماموقت و در نهایت بازنشستگی. در چنین مدلی، فرصت تجربه کردن و کشف ناشناختهها عمدتا به آغاز و پایان زندگی محدود میشود. در مقابل، میانه زندگی بر تداوم، پیشرفت تدریجی و تخصصیتر شدن استوار است.
سازمانهایی که بر پایه این الگو شکل گرفتهاند، بیش از هر چیز بر کارآیی، ثبات عملکرد و نتایج قابل پیشبینی تاکید دارند. هنگامی که نقشها کاملا مشخص و انتظارات روشن باشد، هرگونه وقفه یا خروج از مسیر معمول، هم برای کارکنان و هم برای کارفرمایان پرهزینه به نظر میرسد. اما تناقض ماجرا اینجاست که همان تجربههایی که بیش از همه نگاه، توانایی و ظرفیت افراد را گسترش میدهند، دقیقا در مقطعی از زندگی کنار گذاشته میشوند که بیش از هر زمان دیگری به آنها نیاز داریم.
امروزه زندگی کاری بسیاری از افراد، اغلب به انتخاب خودشان، تا دهههای ۶۰ و ۷۰ زندگی ادامه پیدا میکند. با طولانیتر شدن دوران اشتغال، الگوی سنتی سهمرحلهای زندگی با چالش روبهرو شده است، زیرا حفظ مدلی که بر دههها کار مداوم و بدون وقفه استوار باشد، دشوارتر شده است. بهتدریج، الگوی تازهای در حال شکلگیری است؛ الگویی چندمرحلهای که در آن جابهجایی، تنوع و حق انتخاب بیشتری وجود دارد. در چنین مدلی، فرصت کشف تجربههای تازه و ماجراجویی میتواند در مقاطع مختلف زندگی، میان دو شغل، در مسیر تغییر حرفه یا حتی در دل همان شغل ایجاد شود.
نشانههای این تغییر از هماکنون قابل مشاهده است. مرخصیهای بلندمدت، فعالیت همزمان در چند مسیر شغلی و تغییرات حرفهای در میانسالی، بیش از گذشته رواج یافتهاند. آنچه اهمیت دارد، شکل دقیق این تغییرات نیست، بلکه اصل ماجراست: اینکه یک زندگی کاری طولانی، علاوه بر تداوم، به دورههایی از فاصله گرفتن از مسیر معمول و تجربههای تازه نیز نیاز دارد.
البته همه افراد از چنین فرصتهایی برخوردار نیستند. در محیطهای دانشگاهی معمولا انعطاف بیشتری برای وقفههای شغلی یا تجربههای جدید وجود دارد، اما بسیاری از افراد در ساختارهایی کار میکنند که امکان استراحت، تغییر مسیر یا پذیرش ریسک در آنها بسیار محدود است. بنابراین، ایجاد فرصت برای کسب تجربههای تازه فقط به انتخاب فردی بستگی ندارد. سازمانها نیز باید در همه مراحل زندگی حرفهای، امکان تجربه و کشف مسیرهای جدید را به رسمیت بشناسند، فضایی برای جابهجایی و تغییر فراهم کنند و افرادی را که برای مدتی از مسیر معمول فاصله میگیرند، با مجازات یا نگاه منفی مواجه نسازند.
برای افراد، چالش متفاوت است اما به همان اندازه واقعی. با پیشرفت در مسیر شغلی، زمان محدودتر میشود، مسوولیتها افزایش مییابد و فاصله گرفتن از کار دشوارتر به نظر میرسد. در نتیجه، ماجراجویی به تعویق میافتد؛ تا زمانی که وقت بیشتری باشد، اطمینان بیشتری حاصل شود یا تعهدات کمتری وجود داشته باشد. اما در یک زندگی کاری، چنین لحظهای بهندرت فرا میرسد.
ایجاد فضا برای ماجراجویی نیازمند تغییر در شیوه تفکر ماست. ما عادت کردهایم که مهارت و بهرهوری را ارزش اصلی بدانیم و ماجراجویی را امری اختیاری و حاشیهای تلقی کنیم. اما در زندگیهای طولانیتر، این فرض دیگر درست به نظر نمیرسد. ماجراجویی چیزی است که یک زندگی و یک مسیر شغلی را زنده نگه میدارد. این همان چیزی است که اجازه میدهد یک حرفه در طول دههها باز، سازگار و قابل نوسازی باقی بماند.
بنابراین زمانی را برای سفرهای طولانی کنار بگذارید. در محیطهای ناآشنا داوطلب شوید. در محل کار درخواست کنید وظیفهای تازه را امتحان کنید. یک چالش جسمی یا خلاقانه دشوار را تجربه کنید. نسخهای متفاوت از خودتان را امتحان کنید. برخی از این ماجراجوییها بزرگ و چشمگیرند و برخی کاملا شخصی و درونی. در زندگیهای کاری طولانی، پرسش فقط این نیست که تا چه زمانی میتوانیم ادامه دهیم، بلکه این است که چند بار میتوانیم از مرز دانستهها و عادتهای خود فراتر برویم.
منبع: London Business School