برای راهاندازی کسب و کار محدودیت سنی وجود ندارد؛
ایده مهم است، اجرا مهمتر
ممکن است با خود بگویید: «اما مارک زاکربرگ ۱۹ ساله بود که فیسبوک را راه انداخت. بیل گیتس مایکروسافت را در ۲۱ سالگی تاسیس کرد؛ شریکش پل آلن هم، ۲۳ ساله بود. استیو جابز در ۲۱ سالگی با شریک ۲۶ سالهاش اپل را بنیانگذاری کرد. جف بزوس مالک آمازون و جنسن هوانگ مالک انویدیا هم ۳۰ ساله بودند.»
باید گفت این افراد استثنا هستند، نه قاعده. مطالعهای که توسط «دفتر ملی پژوهشهای اقتصادی» آمریکا منتشر شده، نشان میدهد میانگین سنی کارآفرینانی که شرکتی را تاسیس کرده و موفق به استخدام حداقل یک کارمند میشوند، ۴۲ سال است. همچنین پژوهشی از سوی اداره آمار و دو استاد دانشگاه امآیتی نشان داد که موفقترین کارآفرینان، حتی در بخش تکنولوژی هم معمولا میانسال هستند. محققان پس از بررسی فهرستی متشکل از ۲.۷میلیون بنیانگذار شرکتهایی که بین سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۴ حداقل یک کارمند استخدام کرده بودند، دریافتند که میانگین سنی موسسان موفقترین شرکتهای تکنولوژی، ۴۵ سال بوده است.
علاوه بر این، آمارها نشان میدهند که روی هم رفته احتمال تاسیس یک شرکت بینهایت موفق توسط یک کارآفرین ۵۰ ساله، تقریبا دو برابر یک کارآفرین ۳۰ ساله است. همچنین احتمال راهاندازی یک استارتآپ موفق توسط یک بنیانگذار ۶۰ ساله، ۳ برابر بیشتر از یک جوان ۳۰ ساله است و احتمال قرارگیری استارتآپ گروه اول در میان ۰.۱ درصد شرکتهای برتر از نظر درآمد، تقریبا دو برابر بیشتر ارزیابی شده است.
بررسی مطالعات منتشرشده توسط دفتر ملی پژوهشهای اقتصادی نشان میدهد که سن رسیدن دانشمندان و مخترعان به لحظه شکوفایی نبوغشان رو به افزایش است. درحالیکه در گذشته میانگین سنی این افراد پایینتر بود، اکنون اکثریت آنها پس از ۴۰ سالگی به بزرگترین دستاوردهایشان در حوزه تخصصی خود میرسند.
پژوهشگران این مطالعه میگویند: «این تحقیق نشان میدهد که عملکرد افراد در میانسالی به اوج خود میرسد. چرخه زندگی با دورهای از آموزش آغاز میشود که در آن خروجی خلاقانه چشمگیری به چشم نمیخورد و بعد اغلب در اواخر دهه ۳۰ یا ۴۰ سالگی میزان تولیدات با رشدی جهشی به اوج میرسد.»
منطقی هم به نظر میرسد. شکی وجود ندارد که کسب مهارت و تسلط واقعی زمانبر است. محققان در این باره میگویند: «ارتباط بین خلاقیت و دانش موجود، نه تنها به کسب دانش از طریق آموزش، بلکه به ماهیت و دشواری فرآیندهای شناختی درگیر در گردآوری و گسترش مجموعههای دانش قبلی بستگی دارد.» یا به بیان سادهتر و به دور از اصطلاحات پژوهشی، صرفا یادگیری و دانستن کافی نیست. ذهن شما باید این توانایی را داشته باشد که آموختههای قبلی را کنار هم قرار دهد و در قالب چارچوبهای بزرگتر درآورد تا بتوانید اتصالات جدیدی برقرار کنید و به پیشرفتهای تازهای دست یابید.
همین اصل درباره راهاندازی کسبوکار هم صدق میکند. ایده عالی است، اما در نهایت اجرا همهچیز است و تا زمانی که تجربه شما محدود باشد، اجرای درست ایده بسیار دشوارتر میشود. بهخصوص زمانی که پای تجربه مدیریتی در میان باشد، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا میکند. من حتی اگر ایدهای حقیقتا خارقالعاده و تحولآفرین هم داشته باشم، تا زمانی که مهارتهای لازم برای تبدیل مجموعهای از افراد به یک تیم منسجم را نداشته باشم، احتمالا شکست میخورم.
اما دلیل عمیقتری هم وجود دارد. افرادی که در سنین پایین به موفقیت میرسند، معمولا به «دستاوردهای بنیادین و نوین» دست مییابند؛ مثل بیل گیتس و ایده «یک کامپیوتر روی هر میز و در هر خانه»، یا بزوس و ایده «همهچیز فروشی.»
اگرچه گیتس و بزوس در ابتدا مهارتهای لازم را برای اداره شرکتهای چندمیلیارد دلاری نداشتند، اما ایدههای تحولآفرینی داشتند که ذات متفاوتی داشت و بعد مهارتهای ضروری را در خود پرورش دادند. میراندا هم ابتدای راه مهارت نوشتن همیلتون را نداشت، اما آن را در خود تقویت کرد. برای مثال، خود او میگوید نوشتن یکی از قطعهها یک سال تمام زمان برد. این وضعیت را با افرادی مقایسه کنید که در سن بالاتری کسبوکاری را آغاز میکنند. اکثر آنها از مهارتها، دانش و تجربهای که پیشتر کسب کردهاند، بهره میبرند.
«ری کراک» پیش از آنکه در ۵۲ سالگی مکدونالدز را بخرد، تجربه چند شغل فروشندگی را داشت. تجربه «سم والتون» از مالکیت فروشگاههای «بن فرانکلین» این بینش بدیع را به او داد که فروشگاههایش را به جای شهرهای بزرگ در شهرهای کوچک راهاندازی کند و همین منجر به پرورش مهارتهای لازم برای مدیریت فروشگاههای زنجیرهای والمارت شد.
این افراد را نمونههایی از کسانی بدانید که دیوید گالنسون در کتاب «استادان قدیمی و نوابغ جوان» آنها را «استاد» مینامد؛ افرادی که ممکن است اوایل زندگی در رشته انتخابی خود یا هر زمینه دیگری چندان ماهر نبوده باشند، اما برای دستیابی به تخصص تلاش کردهاند. آنها در سنین بالاتر اوج گرفتند، چون مهارتهای لازم برای «اجرا» را کسب کرده بودند.
مطمئنا خیلیها ایدههایی مشابه بیل گیتس و جف بزوس داشتند، اما اینها موفق به پیادهسازی آن ایدهها شدند. «سوگیری بازماندگان» (Survivor Bias) که به معنای تمایل ما به درس گرفتن از افراد موفق و نادیده گرفتن شکستخوردگان است، باعث میشود با شنیدن عبارت «بنیانگذار موفق استارتآپ»، ناخودآگاه به یاد افراد «جوان» بیفتیم.
اما تحقیقات نشان میدهد که این موضوع بهندرت صحت دارد. البته اگر واقعا به یک دستاورد مفهومی دست یابید، ممکن است در سنین پایین به موفقیت چشمگیری برسید؛ با این حال در اغلب موارد، کارآفرینان مسنتر حتی در حوزههای تکنولوژی که مدتها تصور میشد قلمرو ی جوانان است، مزیت قاطعی دارند. پس، اگر مثل سام والتون در دهه ۴۰ سالگی خود هستید و میخواهید کسبوکاری راه بیندازید، این کار را انجام دهید. اگر مانند ری کراک در دهه ۵۰ زندگی هستید و قصد شروع دارید، اقدام کنید. اگر مانند کلنل سندرز در دهه ۶۰ زندگی خود هستید و میخواهید حق امتیاز کسبوکارتان را واگذار کنید، تردید نکنید.
درست است که ایده اهمیت دارد، به ویژه ایدههای ناب و واقعا تحولآفرین، اما تقریبا همیشه اجرا مهمتر است. پژوهشها نشان میدهند که سن یک نقطه ضعف رقابتی نیست، بلکه تجربه، مهارتها، ارتباطات و تخصص شماست که باعث موفقیتتان میشود؛ به شرط آنکه این ویژگیها را که با تلاش بسیار به دست آوردهاید به خدمت بگیرید.
منبع: Inc