ماهیت موانع ورود به بازار

به نظر می‌رسد این علت بنیادین امر مهمی باشد. احتمالا باید آن را درک کنیم. موانع ورود علاوه بر اینکه موضوعی رایج در آموزش اقتصاد هستند، به تکرار در بحث‌های مربوط به آنتی‌تراست (ضد انحصار) و سایر مقررات نیز مطرح می‌شوند، بنابراین باید دقیقا بدانیم که آنها چه هستند.

پس موانع ورود چه هستند؟ مساله به این سادگی‌ها نیست.

موانع ورود از نظر «بین» (Bain)

اولین فرمول‌بندی تا حدی مدرنِ موانع ورود در حوزه سازماندهی صنعتی (IO)، توسط جو بین (Joe Bain) ارائه شد که به خاطر الگوی «ساختار-رفتار-عملکرد» (SCP) شهرت دارد. تعریف بین بر پیامدهای موانع ورود از نظر رفتار قیمت‌گذاری و سودآوری تمرکز دارد. طبق تعریف بین، موانع ورود زمانی وجود دارند که شرکت‌های مستقر و قدیمی بتوانند قیمت‌ها را بالاتر از حداقل هزینه‌های متوسط تولید تعیین کنند، بدون اینکه این کار باعث جذب تازه‌واردان به بازار شود. از دیدگاه بین، معیار کلیدی برای شناسایی موانع ورود این است که آیا پس از متوقف شدن ورود شرکت‌های جدید، قیمت‌ها از هزینه‌های متوسط فراتر می‌روند یا خیر. بله، ممکن است امروز به دلیل نوعی شوک تقاضا که شرکت‌ها بلافاصله خود را با آن تطبیق نمی‌دهند سودهایی وجود داشته باشد، اما در نهایت، بدون وجود موانع ورود، سودها دوباره به سمت پایین کشیده خواهند شد. این یک استدلال استاندارد در درس کلیات اقتصاد است.

دیدگاه بین، بر پیوند میان موانع ورود و قدرت بازار تاکید می‌کند؛ چراکه شرکت‌های مستقر به دلیل توانایی خود در تعیین قیمت‌هایی بالاتر از سطح رقابتی، می‌توانند از سودهای فراتر از حد نرمال بهره‌مند شوند.

اگرچه تعریف بین از موانع ورود بر اساس شرایطی که اجازه افزایش قیمت در بلندمدت را می‌دهد، برای کسانی که با تفکر کلیات اقتصاد خو گرفته اند جذابیت شهودی دارد، اما تحلیل او در ارائه یک نظریه منسجم برای توضیح رابطه بین موانع ورودِ شناسایی‌شده و قیمت‌ها ناتوان است. همان‌طور که دنیس کارلتون اشاره می‌کند، مشکلات فرمول‌بندی بین از مشکلات عمومی ادبیاتِ ساختار-رفتار-عملکرد (SCP) ناشی می‌شود.

مشکل تحلیل بین از موانع ورود، ناشی از تعریف او نیست، بلکه از ناتوانی استاندارد الگوی SCP در تمایز درست میان علت و معلول یا تمایز بین متغیرهای برون‌زا (exogenous) و درون‌زا (endogenous) سرچشمه می‌گیرد. در چارچوب فکری او، موانع ورود مانند صرفه‌های مقیاس، نیاز به سرمایه کلان و تمایز محصول در دنیای بیرون وجود دارند (یعنی برون‌زا هستند) و باعث می‌شوند قیمت بالاتر از هزینه‌ها قرار گیرد.

اما بسیاری از موانع ورود، درون‌زا هستند. تمایز محصول، انتخابی است که توسط خود شرکت‌ها صورت می‌گیرد. صرفه‌های مقیاس نیز تا حدودی یک انتخاب است که احتمالا بر اساس سرمایه‌گذاری‌های گذشته شکل گرفته است. اتکای بین به چارچوب SCP، ماهیت پویای رقابت، نقش عوامل درون‌زا در تعیین سودآوری و پتانسیل نوآوری برای درهم‌شکستن موانع سنتی را نادیده می‌گیرد.

به‌عنوان مثال، پارادایم پایه‌ای SCP واقعا نمی‌تواند نقش نوآوری را توضیح دهد. در چارچوب SCP، مجموعه محصولات ثابت فرض می‌شود و ساختار بازار برای آن کالای خاص، مستقیما استراتژی‌های قیمت‌گذاری را تعیین می‌کند. در واقعیت، کارآفرینان ممکن است مدل‌های کسب‌وکار، فناوری‌ها یا گوشه‌های دنجی از بازار را شناسایی کنند که به آنها اجازه می‌دهد حتی در صنایعی که به طور سنتی با موانع بالا شناخته می‌شوند، وارد شده و به طور موثر رقابت کنند. در دنیای واقعی، مجموعه محصولات ثابت نیست. توابع تولید و توابع هزینه ثابت نیستند. در مدل پایه‌ای SCP هیچ جایی برای محاسبه و در نظر گرفتن این موارد وجود ندارد.

تصمیم برای ورود به یک صنعت، در درجه اول بر اساس انتظارات از سودآوری هدایت می‌شود، با در نظر گرفتن باورهای شرکتِ تازه‌وارد درباره تغییر تمام این عوامل. یک واردشونده بالقوه، سودآوریِ ورود به یک صنعت را نه تنها با در نظر گرفتن عوامل برون‌زا (مانند هزینه‌ها)، بلکه با سنجش فضای رقابتی، رفتار شرکت‌های موجود و پاسخ‌های احتمالی به ورود ارزیابی می‌کند. سودآوری، حاصل تعامل میان این عوامل است، از جمله توانایی در متمایز کردن محصولات، دستیابی به صرفه‌های مقیاس، مدیریت هزینه‌ها و پاسخ به شرایط بازار.

از منظر تجربی، آزمودن موانع ورود مدنظر بین، نیازمند اجرای رگرسیون روی صنایع متعدد است تا تلاش شود سودهای بالاتر از میانگین شناسایی شوند. ایده اصلی این است که اگر بتوان سرمایه را به هر بازاری هدایت کرد، سود باید در تمام فرصت‌های سرمایه‌گذاری ممکنی که در تعادل وجود دارند، یکسان شود. یک مشکل این است که بازدهی‌های نهایی (marginal returns) باید یکسان شوند؛ درحالی‌که داده‌های واقعی همیشه درباره نوعی بازدهی میانگین (average return) هستند.

اگر تمایز میان نهایی-میانگین را کنار بگذاریم، اجرای این رگرسیون‌ها مشکل‌ساز است، زیرا شکل و شدت رقابت می‌تواند در میان صنایع مختلف به شدت متفاوت باشد. باز هم تاکید می‌شود که این مساله مستقیما از تعداد رقبا ناشی نمی‌شود. در نتیجه، صنایعی که با رقابت شدید مشخص می‌شوند، گاهی اوقات سطوح بالاتری از تمرکز را در مقایسه با صنایعی با رقابت کم‌شدت‌تر نشان می‌دهند. هیچ رابطه ساده‌ای بین موانع ورود، تعداد رقبا و سطح سود وجود ندارد. بسیار گمراه‌کننده است که تعداد شرکت‌ها را به عنوان معلولِ مستقیم موانع ورود در نظر بگیرید و رگرسیون‌های خود را اجرا کنید.

مانع ورود از نظر «استیگلر»

در پاسخ به برخی از این اشکالات در تعریف بین، جورج استیگلر موانع ورود را این‌گونه تعریف کرد: «هزینه‌ای برای تولید (در برخی یا تمام نرخ‌های تولید) که باید توسط شرکتی که به دنبال ورود به یک صنعت است متحمل شود، اما توسط شرکت‌هایی که از قبل در آن صنعت حضور دارند متحمل نمی‌شود.» برای استیگلر، موانع ورود حول محور یک عدم تقارن بنیادی در هزینه‌ها بین شرکت‌های مستقر (قدیمی) و تازه‌واردان می‌چرخد. این موانع، ورود و رقابت شرکت‌های جدید با شرکت‌های جاافتاده را دشوار می‌سازند.

تعریف استیگلر بر هزینه‌های متحمل‌شده توسط تازه‌واردانِ بالقوه تاکید دارد، از جمله موانع آشکار (صریح) و پنهان (ضمنی) مانند نیازهای سرمایه‌ای، وفاداری به برند، صرفه‌های مقیاس و محدودیت‌های مقرراتی. استیگلر تشخیص می‌دهد که این موانع، ورود و رقابت موثر شرکت‌های جدید را دشوار می‌کنند.

دیدگاه گسترده‌تر استیگلر، ماهیت پیچیده موانع ورود و تاثیر بالقوه آنها بر رقابت و پویایی‌های بازار را به رسمیت می‌شناسد. در مقابل، تعریف بین تمرکز را به رفتار قیمت‌گذاری و سودآوری شرکت‌های مستقر محدود می‌کند و موانع ورود را به توانایی آنها در حفظ قیمت‌ها بالاتر از هزینه‌ها و کسب سودهای فراتر از حد نرمال پیوند می‌دهد.

اتلاف وقت روی موانع ورود؟

مشکلات زیادی در هر دو تعریف بین و استیگلر وجود دارد. اغلب، تفکر بر اساس موانع ورود شما را به سمت تفکر در قالب کوتاه‌مدت و بلندمدت سوق می‌دهد. در کوتاه‌مدت، هیچ ورودی امکان‌پذیر نیست: انواع کالاها و تعداد فروشندگان ثابت هستند. در نقطه مقابل، بلندمدت قرار دارد که در آن تمام تعدیل‌ها از قبل صورت گرفته است. دوره بلندمدت این هزینه و فایده را دارد که پویایی‌های چگونگی حرکت بازارها به سمت آن وضعیت جدید را کنار می‌زند.

متاسفانه، مفهوم بلندمدت برای بسیاری از پرسش‌های سیاستی که مردم ممکن است داشته باشند مفید نیست، پرسش‌هایی مانند: «اگر این ادغام (merger) انجام شود، تا دو سال دیگر چه بلایی سر قیمت‌ها می‌آید؟» در عوض، ما باید به این فکر کنیم که هزینه‌ها در افق‌های زمانی مختلف، از زمان حالِ فوری گرفته تا بلندمدت و تمام فواصل بین آن‌ها، چگونه تفاوت دارند. همان‌طور که آرمن آلچیان اشاره کرده است (اگرچه نه در بستر موانع ورود)، بازارها نیازی به مفاهیم کوتاه‌مدت و بلندمدت ندارند.

علاوه بر آلچیان، همکار او در دانشگاه یوسی‌ال‌ای،‌ هارولد دمستز، کسی بود که به نقص‌های مهلک پارادایم SCP، از جمله بحث موانع ورود اشاره کرد.

دمستز مثالی از دولتی می‌آورد که ۱۰۰ مجوز تاکسی صادر می‌کند که می‌توانند در یک بازار آزاد فروخته شوند. تعریف استیگلر این محدودیتِ ورود را به عنوان یک «مانع ورود» طبقه‌بندی نمی‌کند؛ زیرا شرکت‌های بیرونی و درونی هر دو می‌توانند با یک قیمت تعادلی بازار به مجوزها دسترسی داشته باشند. هیچ تفاوت هزینه‌ای وجود ندارد. دمستز استدلال می‌کند که استفاده از زبان به شیوه‌ای غیرطبیعی می‌تواند در فرآیندهای ضد انحصار و مقررات‌گذاری، جایی که دقت و صراحت ملاحظات حیاتی هستند، سردرگمی ایجاد کند. تعریف بین نیز کمکی به ما نمی‌کند؛ زیرا قیمت مجوز باعث از بین رفتن سود (مستهلک شدن آن در هزینه‌ها) می‌شود، بنابراین قیمت بالاتر از حداقل هزینه‌های متوسط نخواهد بود.

در تعریف استیگلر، آیا تمام تفاوت‌های هزینه‌ای، مانع ورود محسوب می‌شوند؟ فرض کنید شرکت مستقر بهترین مالک و مدیرعامل را دارد. او را نمی‌توان مثل مجوزهای تاکسی با پول خرید و جذب کرد. آیا باید این را یک مانع ورود بنامیم؟ این یک تفاوت هزینه‌ای است، ولو اینکه در هیچ دفتر حسابداری نشان داده نشود، بنابراین استیگلر باید آن را مانع ورود بنامد. از نظر من، بسیار گمراه‌کننده خواهد بود (حداقل برای اهداف سیاستگذاری) که چیزی شبیه به این را همراه با انحصارات اعطاشده از سوی دولت، تحت عنوان موانع ورود یک‌جا دسته‌بندی کنیم.

دلیلی که من با مانع ورود نامیدنِ یک مدیرعاملِ بهتر احساس راحتی نمی‌کنم این است که، همان‌طور که دمستز اشاره کرد، مانع ورود نامیدن یک چیز، نتیجه‌گیری هنجاری را درون خود پنهان دارد. آنچه به‌طور پیش‌فرض در ذهن است این است که این مانع به نوعی «بد» است. روی دیگر سکه این است که چیزی را «رقابت» بنامیم با این پندار فرعی که آن چیز «خوب» است. این برچسب زدن روشی است برای قضاوت پیش‌هنگام درباره بد بودن چیزی، بدون اینکه مستقیما آن را به زبان بیاوریم.

در یک دنیای ایده‌آل، هیچ‌کدام از ما فرض نمی‌کردیم که مانع ورود بد است (یا رقابت خوب است). اما این کار را می‌کنیم. به عنوان مثال، در تعریف کوئن و تبرک آنها می‌گویند مانع ورود «چیزی است که هزینه ورود شرکت‌های جدید به صنعت را افزایش می‌دهد.» این برای یک خواننده کلیات اقتصاد مطلوب است، اما مطمئنم بسیاری از دانشجویان نتیجه خواهند گرفت که موانع بد هستند. هر چه باشد، هزینه‌های بالا بد هستند، به همین دلیل است که به آنها هزینه می‌گویند. اگر خوب بودند، مزیت نامیده می‌شدند. اما افزایش هزینه‌ها در مقایسه با چه چیزی؟ این موضوع به طور کلی روشن نیست. در مثال مجوز تاکسی، ما می‌توانیم دنیایی بدون مجوزها را تصور کنیم، بنابراین احتمالا مقایسه ضمنی با آن وضعیت است.

اما موارد دیگر به این آسانی نیستند، همان‌طور که دمستز در مقاله‌ای در سال ۱۹۸۲ اشاره می‌کند. آیا پتنت‌ها به این دلیل که هزینه‌ها را بالا می‌برند، موانع ورود هستند؟ احتمالا. قانون می‌گوید شما نمی‌توانید اختراع مرا کپی کنید، که این امر هزینه ورود به صنعت جدید را نسبت به دنیایی که در آن می‌توانستید اختراع مرا کپی کنید، افزایش می‌دهد.

اما آیا قوانین علیه سرقت نیز موانع ورود هستند؟ اگر من قوی‌ترین فرد پیرامون نباشم، احتمالا کسی در آن بیرون وجود دارد که در صورت نبود قوانین علیه سرقت، تصاحب فیزیکی اختراع من، کم‌هزینه‌ترین راه او برای ورود به بازار خواهد بود. آیا این قانون یک مانع ورود است؟ قطعا خیر.

اگر کل مالکیت یک مانع ورود باشد، سخت است که ببینیم این اصطلاح چه عایدی و فایده‌ای برای شما دارد. حقوق مالکیت همه‌جا لازم الاجراست. هیچ‌کس حقوق مالکیت را به عنوان موانع ورود برچسب نمی‌زند، اما در فرمول‌بندی دمستز، آنها دقیقا همان هستند. همه چیز صرفا حقوق مالکیت است.

به جای فکر کردن به موانع ورود، فرمول‌بندی کلی‌تر این است که در قالب حقوق مالکیت فکر کنیم. برخی از شرکت‌ها دارای برخی حقوق مالکیت هستند. شرکت‌های دیگر حقوق مالکیت متفاوتی دارند. این بستگی به ترتیبات نهادی، سیاست‌های جاری و بسیاری از عوامل دیگر دارد. اما اگر در تلاش برای درک بازار هستیم، باید این موانع ورود را در بستر حقوق مالکیتِ متعدد قرار دهیم. هر سودی که یک شرکت به دست می‌آورد، صرفا بازدهیِ حاصل از آن حقوق مالکیت است، همان‌طور که در مورد حاشیه سود (markups) توضیح داده شد.

در بخش سیاستگذاری، خوشبختانه، آنتی‌تراست مدرن از بسیاری جهات فراتر از پارادایم SCP حرکت کرده است. دیگر تمرکز بر این نیست که آیا موانع ورود وجود دارند یا خیر، بلکه بر این است که چه نیروهایی به سمت ورود سریع‌تر یا کندتر فشار می‌آورند؟ آیا سیاستگذاری می‌تواند زمان‌بندی و ابعاد ورود را تغییر دهد؟

طبق دستورالعمل‌های گذشته، ورود زمانی اهمیت می‌یابد که به موقع باشد، در یک بازه زمانی مشخص (مانند دو سال) رخ دهد و از ابعاد کافی برای جلوگیری از افزایش قیمت فراتر از سطوح فعلی برخوردار باشد. وزارت دادگستری و کمیسیون تجارت فدرال می‌گویند ما باید بر سرعتی تمرکز کنیم که ورود شرکت‌های جدید از طریق آن، هرگونه افزایش قیمت ناشی از ادغام را خنثی کرده و فرسایش می‌دهد؛ به جای اینکه صرفا بررسی کنیم که آیا در نهایت به دلیل نبود موانع ورود، این فرسایش حاصل می‌شود یا خیر.

* اقتصاددان