افسانه رابین هود و شاه «جان» را اغلب ما از دوران کودکی بهخاطر داریم. این افسانه به انگلستان قرن سیزدهم برمیگردد؛ زمانی که برادر شاه جان، ریچارد شیردل، راهی جنگهای صلیبی شد و قدرت را به برادر کوچکتر خود سپرد. شاه جان در استفاده بیحساب و کتاب از قدرت برای اعمال جریمههای نامحدود، اخذ وجوه بهطور مکرر به بهانههای مختلف و توقیف املاک بارونهای ثروتمند سنگ تمام گذاشت. وی تا آنجا پیش رفت که نه تنها اموال یک بارون سرشناس و ثروتمند به نام «ویلیام د بروز» را مصادره کرد، بلکه زن و فرزند او را به سیاهچال انداخت و به نحو بیرحمانهای کشت. نهایتا کار به طغیان بارونها کشید و شاه را واداشتند تا در سال۱۲۱۵ توافقی را امضا کند که بعدها به نام «مگنا کارتا» شناخته شد. برابر این توافقنامه، اوامر پادشاه در زمینه قبض جان و ضبط اموال افراد تنها زمانی لازمالرعایه بود که روند دادرسی عادلانه طی شده باشد. این قانون از جمله نخستین قوانینی بود که دستاندازی خودسرانه پادشاه به مالکیت خصوصی را محدود میساخت.