بازاندیشی در سیاست آمریکا؛ ایران حذفشدنی نیست

ایران همچنان در معادلات ژئوپلیتیک خلیج فارس، عراق، شامات، دریای کاسپین و مبادلات انرژی اوراسیا، بازیگری تعیینکننده است. جنگ اخیر، آخرین فرصت برای آزمودن سیاست «فشار حداکثری» را فراهم کرد. راهبرد آمریکا بر این محاسبه بنا شده بود که اگر فشار کافی بر تهران وارد شود، یا تن به سازش خواهد داد یا فرو خواهد پاشید. اما هیچیک از این دو سناریو رخ نداد. ایران نه به بازیگری مطیع تبدیل شد و نه نظام سیاسی آن سقوط کرد. سیاست فشار حداکثری، هرچند بخشی از توان پدافندی ایران را تضعیف کرده، اما نتوانسته آن را به بازیگری بیاهمیت تبدیل کند. حاصل این رویکرد، کشوری ضربه خورده اما مقاومتر در برابر فشارهای خارجی و در عین حال مایلتر به چین و روسیه بوده است.
جنگ اخیر، بیش از هر زمان دیگری ناکامی راهبرد آمریکا در قبال ایران را آشکار کرد؛ به ایران میتوان حمله کرد اما نمیتوان این کشور را از معادلات منطقه حذف کرد. زیرساختهای آن را میتوان هدف قرار داد، فرماندهانش را ترور کرد و اقتصادش را بیش از پیش تحت فشار گذاشت؛ اما صبح روز بعد، واشنگتن همچنان با همان ایران روبهرو خواهد بود؛ کشوری با موقعیت ژئوپلیتیک، برخوردار از تابآوری سیاسی قابلتوجه و چنان درهمتنیده با ساختارهای منطقه که حذف آن از نظم غرب آسیا عملا ناممکن است. نادیده گرفتن این واقعیت، آن را تغییر نخواهد داد. جایگزین این وضعیت، نه اتحاد فوری واشنگتن با تهران، نه تغییر رژیم و نه عقبنشینی کامل از سیاستهای گذشته است. آنچه اکنون ضرورت دارد، بازنگری در راهبرد ایالات متحده است؛ بازنگریای که به جای تلاش برای حذف ایران از معادلات منطقهای، واقعیتهای ژئوپلیتیک و جایگاه این کشور را مبنای سیاستگذاری قرار دهد.
تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که ایران را میتوان تحت فشار قرار داد، اما حذف آن از معادلات امنیتی و ژئوپلیتیک غرب آسیا ممکن نیست. چنین تغییری، در وهله نخست، میتواند از تداوم فرسایش منابع، توان نظامی و تمرکز راهبردی ایالات متحده در منطقه جلوگیری کند؛ بهویژه در شرایطی که چین به مهمترین رقیب راهبردی واشنگتن تبدیل شده و روسیه همچنان در اوراسیا نقشی اخلالگر ایفا میکند. در مقابل، تهران نیز به مسیری برای رهایی از خفگی اقتصادی، فرسایش زیرساختها و نزدیکی بیشتر به پکن و مسکو نیاز دارد. از این منظر، هر دو طرف بهصورت راهبردی به منافعی نیاز دارند که تحقق آن، بدون تغییر در رفتار طرف مقابل دشوار است.
راهبرد آمریکا زمانی کارآمد خواهد بود که میان سطوح مختلف تهدید تمایز قائل شود. در چارچوب نظریه «موازنهگری فراساحلی» چین مهمترین رقیب راهبردی ایالات متحده، روسیه قدرتی اخلالگر در اوراسیا و ایران یک قدرت منطقهای محسوب میشود. بنابراین، ایران نباید در همان سطحی تعریف شود که رقبای بزرگ آمریکا قرار دارند. با این حال، واشنگتن طی دهههای گذشته بارها این مرزبندی را نادیده گرفته و با ایران چنان رفتار کرده است که گویی با یک رقیب جهانی مواجه است؛ درحالیکه منطق این راهبرد اقتضا میکند که با ایران باید از طریق ترکیبی از بازدارندگی، مذاکره، چانهزنی و مدیریت رقابت با آن تعامل کرد، نه آنکه همه ظرفیتهای راهبردی آمریکا صرف تلاش برای حذف آن از معادلات منطقه شود.
پیامد این خطای راهبردی، فرسایش تدریجی توان آمریکا بوده است. طی سالهای گذشته، ناوهای هواپیمابر، ظرفیت دیپلماسی و بخش قابلتوجهی از توجه و تمرکز سیاسی واشنگتن بارها در خلیج فارس درگیر شده، درحالیکه چین و روسیه از این درگیری به صورت ممتد سود بردهاند. در واقع، آنچه باید صرف رقابت با قدرتهای بزرگ میشد، به مدیریت بحرانی اختصاص یافت که واشنگتن خود آن را به سطحی فراتر از اهمیت واقعیاش ارتقا داده است. در بنیان خود، رویارویی ایران و آمریکا تا حد زیادی بازتاب یک «معمای امنیتی» است؛ وضعیتی که برداشت نادرست از ماهیت تهدید، آن را تشدید کرده است. هر اقدام دفاعی یک طرف، بدترین تصورات طرف مقابل را تقویت میکند، اما واکنش ایالات متحده همواره فراتر از سطح واقعی تهدید بوده و ایران را نه بهعنوان یک قدرت منطقهای، بلکه در جایگاه رقیبی همسنگ رقبای بزرگ تعریف کرده است.
جنگ سال ۲۰۲۶ هزینه این خطای محاسباتی را آشکارتر از همیشه نشان داد. درحالیکه ایالات متحده بار دیگر ناچار شد منابع، ظرفیت نظامی و تمرکز سیاسی خود را به خلیج فارس معطوف کند، چین با کمترین هزینه کوشید خود را در جایگاه یک میانجی معرفی کند و از پیامدهای ژئوپلیتیک این بحران به سود موقعیت بینالمللی خود بهره ببرد. از سوی دیگر، راهبرد «چرخش به آسیا» نیز عملا به حاشیه رانده شد و واشنگتن بار دیگر به همان صحنهای بازگشت که سالها از ضرورت کاهش حضور در آن سخن میگفت. ناوهای جنگی، تسلیحات و بخش قابلتوجهی از تمرکز سیاسی کاخ سفید دوباره به خاورمیانه معطوف شد؛ درحالیکه چین و روسیه نظارهگر آن بودند که ایالات متحده چگونه یک چالش منطقهای را به فرسایشی راهبردی برای خود تبدیل کرده است. اما مهمترین پیامد این سیاست، ماهیتی ژئوپلیتیک داشت.
راهبرد مبتنی بر اجبار نهتنها ایران را منزوی نکرد، بلکه آن را بیش از پیش به سوی رقبای اصلی آمریکا سوق داد. سفرهای متعدد مقامات عالیرتبه ایران به چین و روسیه در سال جاری تنها دیدارهای دیپلماتیک نبود؛ این رفتوآمدها نشانه تعمیق یک همگرایی راهبردی بود که بخش مهمی از آن، محصول مستقیم تداوم سیاست فشار حداکثری به شمار میرفت. موفقیت یک راهبرد نه با نیت آن، بلکه با پیامدهای آن سنجیده میشود. اگر راهبردی علاوه بر ناکامی در تحقق اهداف خود، به تقویت موقعیت رقبای اصلی نیز بینجامد، نیازمند بازنگری اساسی است. افزون بر این، خطای عمیقتر واشنگتن، درک نادرست از ماهیت ایران بهعنوان یک قدرت منطقهای است. پادشاهیهای عربی حاشیه خلیجفارس از منابع مالی گسترده برخوردارند، اما امنیت آنها همچنان به حمایت خارجی وابسته است.
اسرائیل از توان نظامی قابلتوجهی برخوردار است، اما محدودیتهای ژئوپلیتیک و هزینههای سیاسی حمایت از آن، آزادی عمل آمریکا را کاهش میدهد. ایران، اما، جایگاهی متفاوت دارد. این کشور با برخورداری از عمق راهبردی، جمعیتی نزدیک به ۹۰میلیون نفر، یکی از بزرگترین ذخایر نفت و دومین ذخایر اثباتشده گاز طبیعی جهان، توان موشکی گسترده و شبکهای از شرکای منطقهای در عراق، لبنان، سوریه و یمن، از ظرفیتهای یک قدرت منطقهای برخوردار است. این به معنای آسیبناپذیر بودن ایران نیست؛ بلکه نشان میدهد حذف آن از معادلات منطقه، با واقعیتهای ژئوپلیتیک سازگار نیست. به بیان دیگر، ایران صرفا یکی از چالشهای راهبرد آمریکا در غرب آسیا نیست؛ بلکه بخشی از واقعیت ژئوپلیتیک این منطقه است که هر نظم منطقهای، خواه مبتنی بر رقابت و خواه مبتنی بر همکاری، ناگزیر باید جایگاهی برای آن در نظر بگیرد. نادیده گرفتن این واقعیت، معادلات منطقه را تغییر نمیدهد؛ بلکه تنها هزینههای راهبردی این نادیدهانگاری را افزایش میدهد.
البته یک ملاحظه مهم را نباید نادیده گرفت. این استدلال مطرح میشود که هرگونه کاهش تنش یا توافق با ایران، در نهایت به تقویت موقعیت این کشور و افزایش دامنه مانور منطقهای آن خواهد انجامید. این نگرانی قابل درک است، اما پرسش اساسی آن است که آیا راهبرد جایگزین، یعنی تداوم فشار حداکثری، در عمل نتیجه متفاوتی به همراه داشته است؟ واقعیت آن است که سیاست فشار و انزوا، نه ایران را از معادلات منطقه حذف کرده و نه مانع از تداوم نقشآفرینی آن شده است. برعکس، این راهبرد ضمن تحمیل هزینههای سنگین به ایران، به تعمیق پیوندهای راهبردی تهران با چین و روسیه نیز انجامیده و بخش مهمی از توان و تمرکز ایالات متحده را برای سالها در غرب آسیا درگیر کرده است.
از منظر راهبرد کلان، مساله اصلی نه افزایش یا کاهش قدرت نسبی ایران، بلکه نسبت میان هزینهها و دستاوردهای یک راهبرد است. اگر مهار یک قدرت منطقهای، مستلزم صرف مداوم منابع، فرسایش تمرکز راهبردی و تقویت موقعیت رقبای بزرگتر باشد، آنگاه پرسش اصلی دیگر این نیست که چگونه میتوان ایران را بیش از پیش تحت فشار قرار داد؛ بلکه این است که آیا این راهبرد اساسا با اولویتهای بلندمدت ایالات متحده همخوانی دارد یا خیر. تجربه چند دهه گذشته نشان میدهد که سیاست فشار حداکثری نتوانسته پاسخی موثر به این مساله ارائه کند. در مقابل، کاهش تنش و گشودن مسیرهای محدود تعامل، میتواند فضای تصمیمگیری متفاوتی ایجاد کند.
تجربه سیاست خارجی ایران نیز نشان میدهد که رفتار راهبردی این کشور صرفا بر مبنای ملاحظات ایدئولوژیک شکل نمیگیرد، بلکه متاثر از محاسبات هزینه و فایده، الزامات ژئوپلیتیک و فرصتهای موجود در محیط بینالمللی است. از همین رو، تغییر شرایط محیطی میتواند بر جهتگیریهای سیاست خارجی ایران نیز اثرگذار باشد. در مقابل، تداوم راهبرد کنونی، دامنه انتخابهای ایران را بیش از پیش محدود کرده و وابستگی آن به چین و روسیه را افزایش داده است. فروش نفت با تخفیف به پالایشگاههای چین و گسترش همکاریهای راهبردی با پکن و مسکو را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. این روند بیش از آنکه بازتاب یک ترجیح ایدئولوژیک باشد، محصول محدودیتهایی است که محیط راهبردی موجود بر ایران تحمیل کرده است.
در چارچوب یک راهبرد متفاوت، فضای بیشتری برای تنوعبخشی به روابط خارجی ایران فراهم خواهد شد. گسترش همکاریهای اقتصادی، انرژی و تجاری با اروپا و آمریکا و کاهش وابستگی به چند کشور محدود، میتواند دامنه انتخابهای راهبردی تهران را افزایش دهد. از این منظر، تفاوت اصلی یک راهبرد جایگزین نه در میزان فشار بر ایران، بلکه در نوع جایگاهی است که برای این کشور در نظم منطقهای و بینالمللی تعریف میشود.
در عین حال، تجربه برجام نشان میدهد که هیچ توافق پایداری تنها بر دیپلماسی استوار نمیماند. برجام از متن حقوقی، حمایت سیاسی اروپا و حتی سازوکارهای مالی برخوردار بود، اما نتوانست آن سطح از درهمتنیدگی اقتصادی را ایجاد کند که هزینه خروج یکجانبه آمریکا از توافق را بهطور محسوسی افزایش دهد. از همین رو، هنگامی که واشنگتن از برجام خارج شد، دولتهای اروپایی مخالفت کردند، اما شرکتهای بزرگ اروپایی یکی پس از دیگری بازار ایران را ترک کردند. این، مهمترین ضعف ساختاری برجام بود؛ توافقی که از پشتوانه اقتصادی کافی برخوردار نبود، در برابر تغییرات سیاسی نیز دوام نیاورد.
اگر قرار باشد در آینده توافقی پایدار شکل بگیرد، دوام آن تنها به متن توافق وابسته نخواهد بود. چنین توافقی زمانی ماندگار خواهد شد که هم منافع اقتصادی ملموسی برای همه طرفها ایجاد کند و هم با روندهای بلندمدت ژئوپلیتیک همراستا باشد. تجربه نشان داده است هرچه توافق در شبکهای از منافع اقتصادی، انرژی، تجاری و ژئوپلیتیک ریشهدارتر شود، هزینه خروج از آن نیز برای همه طرفها افزایش خواهد یافت. سرمایهگذاری شرکتهای بزرگ انرژی اروپا در زیرساختهای نفت و گاز ایران، دسترسی ایران به بازارهای متنوع و شکلگیری منافع اقتصادی در بخشهایی از اقتصاد آمریکا، از جمله کشاورزی، حملونقل، بیمه و تامین مالی، میتواند چنین درهمتنیدگیای را ایجاد کند.
در کنار همه این ملاحظات، یک متغیر مهم دیگر نیز وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار میگیرد؛ جامعه. هیچ راهبرد پایداری را نمیتوان بدون در نظر گرفتن ظرفیتهای اجتماعی ارزیابی کرد. جامعه ایران برای استقبال از کاهش تنش و عادیسازی روابط، نیازی به تغییر نگرش نسبت به آمریکا ندارد. مطالبات بخش بزرگی از جامعه بسیار ملموستر از آن است؛ ثبات اقتصادی، حفظ ارزش پول ملی، دسترسی پایدار به دارو، ارتباط دانشگاهها با مراکز علمی جهان، و اقتصادی که از چرخه دائمی تحریم، قاچاق و نااطمینانی فاصله بگیرد. این مطالبات، بیش از آنکه آرمانگرایانه باشند، بازتاب واقعیتهای زندگی روزمره و ظرفیتی برای شکلگیری اجماع سیاسی در حمایت از هر توافقی هستند که بتواند به بهبود شرایط اقتصادی بینجامد.
در ایالات متحده نیز فضای سیاسی نسبت به گذشته دستخوش تغییر شده است. اجماع سنتی درباره خاورمیانه، بهویژه در میان نسلهای جوانتر، دیگر از انسجام گذشته برخوردار نیست. هزینههای جنگهای طولانی، پیامدهای بحران غزه و خستگی از تعهدات نظامی فرسایشی، زمینه را برای بازاندیشی در برخی رویکردهای گذشته فراهم کرده است. این تحول به معنای شکلگیری رویکردی حامی ایران نیست، اما نشان میدهد که هزینه سیاسی بازنگری در سیاست آمریکا نسبت به ایران، در مقایسه با گذشته کاهش یافته است.
در هر دو جامعه، ظرفیتی برای تغییر وجود دارد؛ نه بر پایه اعتماد یا همدلی، بلکه بر پایه خستگی از الگوی پرهزینه و فرسایندهای که طی دهههای گذشته بر روابط دو کشور حاکم بوده است. موفقیت هر راهبرد جدید، بیش از آنکه به تغییر نگرش جوامع وابسته باشد، به توانایی مسوولان در تشخیص این فرصت و تبدیل آن به یک چارچوب پایدار بستگی دارد. در غیر این صورت، روابط ایران و آمریکا بار دیگر در همان چرخه آشنا گرفتار خواهد شد؛ چرخهای متشکل از تحریم، تشدید تنش، اقدامات تلافیجویانه، درگیریهای پرهزینه و مصرف مداوم منابع و توجه راهبردی ایالات متحده در منطقه. تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که این چرخه نه به حذف ایران انجامیده و نه ثباتی پایدار برای غرب آسیا به ارمغان آورده است.
پرسش اصلی نیز دیگر این نیست که سازش تا چه اندازه مطلوب یا نامطلوب است. پرسش این است که آیا راهبردی که نزدیک به نیمقرن دنبال شده، به اهداف اعلامشده خود دست یافته است یا خیر. اگر پاسخ منفی است، بازاندیشی در آن نه نشانه ضعف، بلکه لازمه هر راهبرد عقلانی است. در رقابت میان قدرتهای بزرگ، موفقیت بیش از آنکه در حذف همه رقبا تعریف شود، در توانایی تشخیص اولویتها، تخصیص منابع و پرهیز از گرفتار شدن در رقابتهای فرسایشی معنا پیدا میکند. شاید بزرگترین خطای راهبردی آن باشد که یک قدرت، آنچنان درگیر نبردی فرعی شود که هدف اصلی خود را از یاد ببرد.
* رئیس مرکز دیپلماسی جوانان
** مدیر پژوهش مرکز دیپلماسی جوانان