مسئول باجه گفت : برو پیش همکارم تا انجام بدند من تایید کردم 

رفتم پیش متصدی بعدی و کارم انجام شد کنار من صندلی بود که آقایی نشسته بود و من کارم تموم شد و ایشون هم از صندلی بلند شد به من نگاهی کرد و رفت، من توجهی نکردم و از بانک خارج شدم صدای کسی را پشت سرم شنیدم که گفت : عذر میخام خانم یک لحظه 

گفتم : بله بفرمایید 

گفت : میتونم یه لحظه باهاتون صحبت کنم 

گفتم: در چه مورد؟

گفت: دلم میخواد باهاتون آشنا بشم 

گفتم : من باید برم کار دارم 

اما آقای جوان همچنان اصرار داشت و فردای آن روز تماس گرفت بعد از احوالپرسی گفت : راستی اون روز یادم رفت بپرسم دستت چرا زیر آستینت بود ؟ مشکلی داره؟

من از این جمله ناخودآگاه ناراحت شدم و گفتم خداحافظ 

و از اون روز به بعد باهاش حرف نزدم چون دلم شکست شاید او منظوری نداشت اما میتونست به شکل بهتر بپرسه یا صبر کنه تا خودم در مورد موضوع صحبت کنم 

دست چپم به دلیل آمپول اشتباه که در کودکی بهم زدند مشکل پیدا کرد و من همیشه با باند می‌بستمش

آدما ممکنه به هر دلیلی مشکلات جسمی داشته باشند و گاهی وقتی بهش فکر میکنند ناراحت میشن و پرسیدن دیگران بیشتر اونا رو می‌رنجونه و بعضیا میگن فقط یه سواله اما من میگم هر سوالی پرسیدن نداره و هر حرفی زدن ندارن چون کلمات و جملات هم زنده هستند و می‌توانند دل بشکنند هنوز هم گاهی که از جلوی اون بانک رد میشم باز اون جملات توی ذهنم رژه می‌ره و خود نمایی می‌کنه کاش آدما  بدونن که دل دیگران ظرف چینی نیست وقتی شکستند با بند زدن و توضیح دادن تَرَکش ترمیم نمیشه.....