اسطوره‌ای که همیشه استقلالی بود

چگونه «پدر» شد؟

شماره روزنامه: ۳۹۰۸ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۲۸۷۳۹۵ ویژه-نامه

<p> <strong>رضا خدادادی</strong> </p> <p> آنها مردانی از جنس تیتر یک بودند؛ ناصر و منصور. به استقلالی‏ها برنخورد اما این خاصیت بزرگان دهه شصت فوتبال ایران بود که زیر پروبالشان کسی دیده نمی‏شد. ستاره کم نداشتند اما کسی در آن قدوقواره‏ها نبود. از این جنس روی آدم‏ها انگشت شمارند. آنها که لب بازکنند «تیتر یک» می‏شوند. عزت و اعتبار می‏خواهد. وزنی باید، شانی باید. مطبوعاتی‏ها بهتر می‏دانند. آنها که پای جلد ایستاده‏اند می‏فهمند که چه کسی باید روی جلد رود تا حرفش در رو باشد. نقد است، نظر است، تکه‏پرانی است یا از سر دلسوزی و کارشناسی. </p>

چگونه «پدر» شد؟

رضا خدادادی

آنها مردانی از جنس تیتر یک بودند؛ ناصر و منصور. به استقلالی‏ها برنخورد اما این خاصیت بزرگان دهه شصت فوتبال ایران بود که زیر پروبالشان کسی دیده نمی‏شد. ستاره کم نداشتند اما کسی در آن قدوقواره‏ها نبود. از این جنس روی آدم‏ها انگشت شمارند. آنها که لب بازکنند «تیتر یک» می‏شوند. عزت و اعتبار می‏خواهد. وزنی باید، شانی باید. مطبوعاتی‏ها بهتر می‏دانند. آنها که پای جلد ایستاده‏اند می‏فهمند که چه کسی باید روی جلد رود تا حرفش در رو باشد. نقد است، نظر است، تکه‏پرانی است یا از سر دلسوزی و کارشناسی. هرچه باشد باید دید که از زبان چه کسی در می‏آید. بله برای قاعده «تیتر یک» شدن، آن مثل معروف که «مهم نیست چه کسی می‏گوید مهم این است که چه می‏گوید» هم صادق نیست. مردان جنس روی جلدها می‏دانند که چه می‏گویند. آنها که حرفشان می‏تواند جریانی به پا کند و با حرف‏های از جنس باد هوا تفاوت دارد. همان‏ها که می‏دانید مخاطب هم گوشش به حرفشان است. در زمانه پرهیاهوی پرحرف همین انگشت‏شمارها بودند که می‏ارزیدند برای تیتر شدن. کمتر کسانی پیدا شدند که در اردوگاه آبی تنه به تنه ایشان زنند؛ منصور و ناصر.

این‏طرف پورحیدری بود و حجازی که ورد زبان سکو‏های آبی بود و آن‏طرف هم یک علی پروین. اگر در اردوگاه قرمز همه راه‏ها به سلطان چشم‏آبی منتهی می‏شد این‏طرف همه برای یک مرد سبیل پرپشت پا می‏چسباندند. همان‏که روایت شد از تیم‏ملی گذشت تا استقلال را دریابد. پس آن اقتدار و محبوبیت بی‏دلیل نبود. کلی جانفشانی و از خودگذشتگی پشتش بود. اگر حجازی شد سمبل خوش‏تیپ‏پسندها، پورحیدری را عشق تعصب‏ها روی سرگذاشتند.او ماند و ماند و شد سنگ کف رودخانه آبی. شد بزرگ‌تر. سایه‏اش بود سایه‌ای که می‌شد زیرش نفسی تازه کرد. مربیان رنگارنگ آمدند و رفتند اما او بود. نه یک ماندن و بودن منفعل و ناکارآمد. نه اینکه فقط باشد، نه اینکه به زور باشد. خیروصلاح می‏خواست. دلشوره استقلال را داشت. زیر سایه‏اش اسطوره‏های دیگر هم متولد شدند؛ فرهاد، علیمنصور و... اما او بود تا همیشه یک موسفید باشد تا حرفش را بخوانند.

سهم نخواست و دعوای قدرت نکرد. تیتر یک بود اما نه از جنس جنجالی‏اش. همان بود که باید باشد، همان دلسوزی که فرزندانش در پس خیرخواهی او رشد می‏کنند. این‏گونه بود که شد «پدر» استقلال. پدری که به‏راستی کسی آخرین بلوای رسانه‏ای‏اش را به یاد ندارد. پدر شد برای یک ملت بزرگ، ملت هواداران آبی. همان‏ها که دیدند او در نبود حجازی بزرگ چگونه این بار را بر دوش کشید. عصا زنان به روی نیمکت آمد و روی تخت بیمارستان هم جویای احوالات و نتایج تیم محبوبش شد. بله محبوبیت اتفاقی نیست. او راه و رسم پدر بودن را هم می‏دانست. مسوولیت بزرگش را درک کرد و به واقع به بهترین کیفیت رسالت تاریخی خود را به انجام رساند.

او درایت هدایت این گروه بزرگ را داشت. آنجا که خیلی پیش از این‏ها دیگر چشمش را به روی هوای سرمربیگری بست و کنار نشست. رفت و بالا نشست و حمایت کرد. شد کوه برای آنها که روی نیمکت نشستند. کوهی که می‏شد به آن تکیه کرد. چشمش را به کم و کاستی‏ها و ضعف‏ها نبست و گفت آنچه باید می‏گفت اما در پس این گفتن ها و تذکر دادن ها همان دلسوزی پدرانه پررنگ بود نه خودنمایی و زور آزمایی. پورحیدری رفت و با خود بخشی از تاریخ استقلال را هم برد. اما مشی و مرامی ‏آموزنده از خود به جای گذاشت. آداب اسطوره بودن و بزرگ‌تر ماندن. چگونه «پدر» بودن. در فوتبالی که البته در آن آداب پدر و فرزندی هم مدت‏هاست به بوته فراموشی سپرده شده...

مشاهده اخبار بیشتر در آخر هفته

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن