قسمت سی و نهم

یقه‌قرمزهای اکون‌آباد

شماره روزنامه: ۳۰۰۸ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۲۸۰۳۳۷ ویژه-نامه

پوریا عالمی به اینجا رسیدیم که بادمجان‌محور و موزمحور جایی بیرون شهر با آقای قرمزیان دیدار کردند و از او دستوراتی گرفتند. . . و حالا ادامه ماجرا. ازگیل‌محور که هنوز دهانش از تعجب بازمانده بود برگشت به داخل اکون‌آباد. بادمجان‌محور یک دستمال قرمز بسته بود دور یقه‌اش و اکون‌آبادی‌ها را جمع کرده بود و داشت برایشان حرف می‌زد: - ای برادران، ای دوستان، ای جانان، ای سرو بستان، ای رنجوران، ای کارگران. . . اکون‌آبادی‌ها به هم نگاه کردند و دنبال کارگران می‌گشتند. بعد گفتند: کارگران یعنی کی‌ها؟ بادمجان‌محور گفت: شما.

یقه‌قرمزهای اکون‌آباد

پوریا عالمی به اینجا رسیدیم که بادمجان‌محور و موزمحور جایی بیرون شهر با آقای قرمزیان دیدار کردند و از او دستوراتی گرفتند... و حالا ادامه ماجرا.

ازگیل‌محور که هنوز دهانش از تعجب بازمانده بود برگشت به داخل اکون‌آباد.
بادمجان‌محور یک دستمال قرمز بسته بود دور یقه‌اش و اکون‌آبادی‌ها را جمع کرده بود و داشت برایشان حرف می‌زد:
- ای برادران، ای دوستان، ای جانان، ای سرو بستان، ای رنجوران، ای کارگران...
اکون‌آبادی‌ها به هم نگاه کردند و دنبال کارگران می‌گشتند. بعد گفتند: کارگران یعنی کی‌ها؟
بادمجان‌محور گفت: شما... تک تک شما... برادران من... کارگران زحمت‌کشی هستید که حق‌تان تا همین الان، درست همین الان، خورده شده بود.
ازگیل‌محور آمد داخل جمعیت و گفت: منظورت بانک موز یه که اکون‌آبادی‌ها را مقروض کرده؟ یا خودت که آب چاه اکون‌آبادی‌ها را می‌کنی توی شیشه و می‌فروشی به خودشان؟
بادمجان‌محور گفت: کسی چیزی گفت؟ من که چیزی نشنیدم... بله کارگران... برادران... شما از امروز هویت خود را باز می‌یابید. روی پای خودتان می‌ایستید و برای جلوروی اکون‌آباد تلاش می‌کنید.
اکون‌آبادی‌ها سرشان را به معنای تایید تکان می‌دادند.
بادمجان‌محور گفت: ای سرافرازان، ای مفاخر اکون‌آباد، ای باحال‌ها، از همین امروز شروع کنیم.
اکون‌آبادی‌ها سرشان را تکان می‌دادند.
بادمجان‌محور گفت: آنجا را نگاه... این یک هدیه است... و موزمحور یک دستمال قرمز با برچسب بانک موزی داد دست اکون‌آبادی‌ها و زیر لب می‌گفت: قابل نداره... قابل نداره... مبارک‌تون باشه... به شادی مصرف شه... در ضمن اینها ربطی به شمائو و استالیم نداره.
اکون‌آبادی‌ها گفتند: شمائو؟ چه بامزه. شما و کی؟ هه هه. استالیم؟ چه بامزه. هه هه و خندیدند.
موزمحور گفت: برید بابا. من رو باش نگران کی‌ها بودم.
موزمحور بعد با خودش گفت: ولی واقعا اینها کی هستند؟ یه چیزهایی ازگیل‌محور فقط گفت. من حتی نمی‌دونم آدم هستند اینها یا ماده شیمیایی. و برای خودش آه کشید که ندیده و نشناخته داشت دستمال قرمز پخش می‌کرد.
موزمحور یک‌هو به خودش آمد و خواست اعتراض کند که دوتا آدم قدکوتاه که پاش را قلقلک داده بودند، یهو از تو جیبش درآمدند و بهش چپ چپ نگاه کردند.
خلاصه اکون‌آبادی‌ها دستمال‌ها را قاپیدند و دستمال یقه‌اش کردند. یکی یک لبخند هم روی لب‌شان بود انگار تا حالا از کسی هدیه نگرفته بودند.
بادمجان‌محور گفت: حالا آنجا را...
و آنجا یک عالم بیل و کلنگ و تبر بود.
ازگیل‌محور خواست دهان باز کند که بادمجان‌محور گفت: برادران، این هم ابزار. روی پای خودتان بایستید و نشان بدهید که بلدید آن بالا یک کوشک باحال بسازید. شروع کنید. این خانه را بسازید که معلوم شود چقدر متحدید.
کسی نپرسید چرا. ولی رفتند بیل و کلنگ را برداشتند و دویدند سمت آن بالا تا کوشک را بنا کنند.
وقتی اکون‌آبادی‌ها میدان را خالی کردند، ازگیل‌محور با همان دهان باز زیر دست و پای بیل و کلنگ به‌دست‌های یقه‌قرمز له و لورده شده بود، اما هنوز دهانش از تعجب باز مانده بود.

این قسمت سی و نهم بود. قسمت بعد را اگر نمردیم / نمردید هفته بعد بخوانید.

مشاهده اخبار بیشتر در آخر هفته

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن