سودآوری با ایجاد حس خوب

این صنایع صرفا کالا نمی‌فروختند؛ آنها شادی می‌فروختند. و در هر دوره‌ای که جامعه با اضطراب و نااطمینانی عمیق روبه‌رو بوده، همین شادی به مقاوم‌ترین ارزش پیشنهادی در برابر رکود اقتصادی تبدیل شده است.

تحلیلگران روندهای آینده، نام پدیده‌ای را که امروز با ابعادی گسترده‌تر و فوریتی بیشتر در حال شکل‌گیری است، «اقتصاد شادزیستی» گذاشته‌اند. برای مدیرانی که هنوز سازمان‌های خود را بر پایه‌ فرض‌های مدیریتی مبتنی بر ترس اداره می‌کنند، اقتصاد شادزیستی حتی از هوش مصنوعی نیز دگرگونی عمیق‌تر و بنیادی‌تری به همراه خواهد داشت.

از روند تا دگرگونی اقتصادی

اصطلاح اقتصاد شادزیستی نخستین بار در سال ۲۰۲۳ مطرح شد؛ زمانی که شرکت تحلیل روند VML آن را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین روندهای رفتار مصرف‌کنندگان معرفی کرد. این گزارش نشان می‌داد برندهایی که به جای تمرکز بر معیارهای کمی و عدد و رقم، از رنگ‌های جسورانه، ایجاد ارتباطات مثبت، بازی و سرگرمی بی‌قید و شرط و تجربه‌هایی که برای بهبود حال ‌و هوای افراد استفاده می‌کردند، از رقبایشان در صنایع مختلف پیشی می‌گرفتند. در ۲۰۲۵، مجله «فوربس» نیز اقتصاد شادزیستی را یکی از نیروهای اصلی دگرگون‌کننده شیوه فعالیت کسب‌وکارهای موفق معرفی کرد.

این مفهوم صرفا نام تازه‌ای برای خوش‌بینی یا نگاه مثبت نبود، بلکه توصیفی از یک تغییر ساختاری بود: اینکه توجه، وفاداری و هزینه‌کرد مصرف‌کنندگان به کدام سو در حال حرکت است و چرا. برای رهبران سازمان‌ها، مساله این نیست که آیا باید وارد اقتصاد شادزیستی شوند یا نه؛ مساله این است که برای فضاسازی این تحول، چه باورها، رویه‌ها و شیوه‌های مدیریتی را باید کنار بگذارند.

نیروی محرک اصلی این تحول، اضطراب است. در جهانی که با نااطمینانی‌های مداوم دست‌وپنجه نرم می‌کند - از بی‌ثباتی‌های ژئوپلیتیک و دگرگونی‌های اقتصادی ناشی از هوش مصنوعی گرفته تا هجوم بی‌وقفه اطلاعات - مصرف‌کنندگان به‌آرامی اما به شکلی تعیین‌کننده در حال تغییر رفتار خود هستند. آنها بیش از گذشته به سوی برندهایی گرایش پیدا می‌کنند که احساسی سازنده، امیدبخش و انرژی‌بخش در آنها ایجاد می‌کنند، نه برندهایی که از ترس و نگرانی‌شان برای جلب توجه و فروش بیشتر بهره می‌برند.

مصرف‌کنندگان همچنین بیش از هر زمان دیگری یاد گرفته‌اند که از قدرت خرید خود به‌عنوان ابزاری برای بیان ارزش‌ها و باورهایشان استفاده کنند. امروز ۶۴ درصد مصرف‌کنندگان در سراسر جهان می‌گویند برندهایی را که با ارزش‌هایشان همسو نیستند، تحریم می‌کنند. در چنین شرایطی، بازاریابی مبتنی بر ترس که دهه‌ها یکی از ستون‌های اصلی استراتژی برندها بوده، به‌تدریج اثرگذاری خود را از دست می‌دهد؛ زیرا همان عواملی که زمانی آن را کارآمد می‌کرد، اکنون برای مخاطبان به وضعیتی غیرقابل‌تحمل تبدیل شده است.

نقش هوش مصنوعی چیست؟

اقتصاد شادزیستی و انقلاب هوش مصنوعی دو روند جداگانه نیستند، بلکه هر دو پاسخی به یک فشار و تحول بنیادین مشترک‌اند. هرچه هوش مصنوعی در جهت بالا بردن بهره‌وری حرکت می‌کند (با اتوماتیک‌سازی تحلیل، تسریع اجرا، و فشرده‌سازی برنامه‌های زمانی) ویژگی‌هایی که انسان را منحصربه‌فرد می‌کنند، به مهم‌ترین عامل تمایز تبدیل می‌شوند. هدفمندی، بازی و سرگرمی، همدلی و طنین عاطفی، حس تعلق به یک جامعه، و توانایی اینکه به افراد احساس دیده‌ شدن و درک‌ شدن واقعی بدهیم، دیگر ویژگی‌های فرعی یا «مهارت‌های نرم» نیستند. اینها همان قابلیت‌هایی هستند که هوش مصنوعی قادر به بازآفرینی آنها نیست و دقیقا همان چیزهایی‌اند که امروز مصرف‌کنندگان، کارکنان و سرمایه‌گذاران بیش از پیش بر اساس آنها انتخاب و تصمیم‌گیری می‌کنند.

«جی. نیکول اسمیت»، استراتژیست برند و بنیان‌گذار آژانس Joy First که نزدیک به دو دهه است روی ساخت آنچه «برندهای شادی‌محور» می‌نامد کار می‌کند، این تحول را به‌خوبی توضیح می‌دهد. به باور او، ما در حال ورود به اقتصادی هستیم که در آن سازمان‌های هدف‌محور، بازیگوش و شفاف – یعنی سازمان‌هایی که شادزیستی را به محور اصلی محصولات، بازاریابی و فرهنگ سازمانی خود تبدیل کرده‌اند - در مقایسه با کسب ‌و کارهایی که همچنان بر تعامل مبتنی بر ترس تکیه دارند، از یک مزیت رقابتی ساختاری برخوردار خواهند بود. داده‌ها نیز این واقعیت را تایید می‌کنند. ارزش برندهای هدف‌محور طی دوازده سال، ۱۷۵ درصد رشد کرده است، درحالی‌که این رقم برای سایر برندها ۷۰ درصد بوده است.

 کار متفاوت رهبران اقتصاد شادزیستی

جی. نیکول اسمیت، پنج ویژگی را عامل تمایز سازمان‌هایی می‌داند که در اقتصاد شادزیستی پیشرو هستند: شفافیت در هدف و رسالت، روحیه بازیگوشی و خلاقیت، شفافیت در عملکرد، نهادینه ‌کردن شادزیستی در سازمان، و جامعه‌محوری. هیچ‌یک از این مفاهیم تازه نیستند؛ آنچه جدید است، ضرورت اقتصادی و تجاری آنهاست. برای نمونه، تنها به تفاوت در زبان و شیوه ارتباط برندها توجه کنید. برندهای لوکس، که از حرفه‌ای‌ترین بازاریابان جهان به شمار می‌روند، در پیام‌ها و ارتباطات خود حدود ۴۰ درصد بیشتر از رقبای بازار انبوه، از زبان و واژگان با بار عاطفی مثبت استفاده می‌کنند. این رویکرد، احساساتی‌گری یا خوش‌بینی تصادفی نیست، بلکه طراحی آگاهانه تجربه‌ای است که میل و اشتیاق مشتری را بر پایه شادی شکل می‌دهد، نه بر پایه اضطراب و ترس.

از این منظر، اقتصاد شادزیستی را می‌توان گسترش همان درسی دانست که برندهای لوکس سال‌هاست به آن رسیده‌اند: مردم برای برندهایی که واقعا حس خوبی در آنها ایجاد می‌کنند، حاضرند بیشتر هزینه کنند، مدت طولانی‌تری وفادار بمانند و با اشتیاق بیشتری آنها را به دیگران توصیه کنند.

مصرف‌کنندگان بیش از گذشته به سمت فضاهای مثبت در شبکه‌های اجتماعی و حلقه‌های ارتباطی امیدبخش گرایش پیدا می‌کنند و حتی در مواجهه با دشواری‌های مداوم، تلاش می‌کنند روحیه، تاب‌آوری و شادی خود را حفظ کنند. در همین راستا، مک‌دونالد وعده‌های «هپی میل» را برای بزرگسالان عرضه کرد. 

مثلا شرکت‌های سازنده ابزارهای پایش تناسب اندام، تمرکز خود را از سنجش عملکرد و شاخص‌های کمی به سمت حال خوب، شادی و بازی تغییر داده‌اند. یا شرکت «اولتا بیوتی» با راه‌اندازی پروژه‌ای به نام «جوی پراجکت» و تشکیل شورایی از «سفیران شادی»، تلاش کرده با آنچه این شرکت «کمبود فراگیر شادی» در میان نوجوانان و بزرگسالان آمریکایی می‌نامد، مقابله کند.

این اقدامات صرفا ابتکارهایی برای ایجاد حس خوب نیستند؛ بلکه سرمایه‌گذاری‌های راهبردی بر مبنای این واقعیت‌اند که روان‌شناسی مصرف‌کنندگان در حال تغییر است.

پژوهش‌ها نیز این تغییر را تایید می‌کنند. ۸۵ درصد مصرف‌کنندگان در سراسر جهان می‌گویند دوست دارند بازی، سرگرمی و نشاط بیشتری را وارد زندگی خود کنند. این یافته باید نگاه مدیران را به طراحی محصولات، تجربه کارکنان و حتی برنامه‌های توسعه رهبری سازمانی به‌طور اساسی دگرگون کند.

اما در درون سازمان‌ها نیز واقعیت قابل‌توجهی وجود دارد. پژوهش گروه مشاوره بوستون نشان می‌دهد کارکنان متخصص و کارشناسان، یعنی همان افرادی که معمولا نزدیک‌ترین ارتباط را با مشتریان و محصولات دارند، تنها ۵ درصد از زمان کاری خود را صرف فعالیت‌هایی می‌کنند که برایشان شادی و رضایت واقعی ایجاد می‌کند؛ درحالی‌که این سهم برای مدیران و مدیران ارشد ۵۶ درصد است.

این شکاف اتفاقی نیست. بلکه نتیجه انباشت صدها و هزاران تصمیم مدیریتی است که بر پایه ترس و کنترل اتخاذ شده‌اند. پیامد این وضعیت نیز به‌طور مستقیم در افزایش احتمال ترک سازمان از سوی کارکنان خود را نشان می‌دهد.

اینجاست که اقتصاد شادزیستی دیگر صرفا به یک موضوع مرتبط با برند تبدیل نمی‌شود، بلکه به یک چالش اساسی در رهبری سازمان‌ها بدل می‌شود. واقعیت این است که در بسیاری از سازمان‌ها، فرهنگ مدیریت هنوز بر پایه ترس است: ترس از عملکرد ضعیف، ترس از عقب ماندن در برابر تحولات، ترس از پیشی گرفتن رقبا. ترسی که اغلب خود را در قالب مفاهیمی مانند سخت‌گیری، انضباط، تعالی و احساس فوریت پنهان می‌کند. جی. نیکول اسمیت این موضوع را بی‌پرده بیان می‌کند: وسواس ما نسبت به بهره‌وری، در بسیاری از موارد، چیزی جز جلوه‌ای از ترس نیست. بسیاری از شاخص‌هایی که اندازه‌گیری می‌کنیم، سرعتی که به سازمان تحمیل می‌کنیم و میزان ابهامی که از کارکنان انتظار داریم تحمل کنند، بیش از آنکه حاصل یک استراتژی آگاهانه باشند، بازتاب اضطرابی هستند که خود را به شکل شیفتگی به اعداد، گزارش‌ها و صفحات گسترده نشان می‌دهد. هزینه چنین فرهنگی نیز کاملا قابل‌اندازه‌گیری است. پژوهش بوستون نشان می‌دهد کارکنانی که از کار خود لذت می‌برند، ۴۹ درصد کمتر به ترک سازمان فکر می‌کنند. همچنین در میان عوامل موثر بر حفظ کارکنان در سراسر جهان، «انجام کاری که از آن لذت می‌برم» پس از «امنیت شغلی» و «احساس احترام»، سومین عامل مهم به شمار می‌رود.

شادی یک امتیاز جانبی یا مزیت رفاهی نیست؛ بلکه راهبردی برای حفظ و ماندگاری کارکنان است. با این حال، بسیاری از فرهنگ‌های رهبری، آگاهانه یا ناآگاهانه، همین راهبرد را تضعیف می‌کنند. نخستین گام برای تغییر این وضعیت، کنار گذاشتن پیش‌فرض‌های مبتنی بر ترسی است که بر تصمیم‌ها و شیوه اداره سازمان سایه انداخته‌اند.

بی‌تردید، جهان امروز با چالش‌های واقعی و حتی سرنوشت‌ساز روبه‌روست. اما ترس دقیقا همان توانایی‌هایی را تضعیف می‌کند که برای مواجهه با این چالش‌ها بیش از هر چیز به آنها نیاز داریم: تصمیم‌گیری درست و خلاقیت.

مدیرانی که امروز در اقتصاد شادزیستی پیشتاز هستند، یک ویژگی مشترک دارند: آنها پیش از آنکه به ساختن یک برند متفاوت فکر کنند، روی تحول درونی خود کار کرده‌اند. آنها توانسته‌اند برای مدتی ترس را کنار بگذارند و سازمان را بر پایه هدفی روشن، مشخص و کاربردی رهبری کنند؛ هدفی که واقعا مسیر تصمیم‌گیری را تعیین می‌کند، نه اینکه صرفا شعاری زیبا برای نصب بر دیوار لابی شرکت باشد. این رهبران سازمانی به جای آنکه تنها دغدغه‌شان کاهش اصطکاک و حذف موانع باشد، تلاش می‌کنند تجربه‌ای لذت‌بخش و شادی‌آفرین خلق کنند؛ چه در طراحی محصولات، چه در فرهنگ سازمانی و حتی در ساده‌ترین تعاملات روزمره.

آنها به‌خوبی می‌دانند که شادی نیز درست مانند ترس، مسری است؛ با این تفاوت که اگر در سازمان شکل بگیرد، به‌سرعت به دیگران منتقل می‌شود، در روابط گسترش می‌یابد و به نیرویی برای رشد و پیشرفت تبدیل می‌شود.

 چالش «حذف کردن»

اقتصاد شادزیستی از رهبران سازمان نمی‌خواهد که همیشه شاد و خوش‌برخورد باشند، بلکه از آنها می‌خواهد با خود صادق باشند و ببینند چه چیزی واقعا تصمیم‌هایشان را هدایت می‌کند. سپس، آن دسته از پیش‌فرض‌ها و تصمیم‌های مبتنی بر ترس را که دیگر نه به کارکنانشان، نه به مشتریانشان و نه به ماموریت سازمانشان کمکی می‌کنند، کنار بگذارند.

امروز روی میز تقریبا هر مدیر و رهبر سازمانی، دست‌کم یک تصمیم مهم وجود دارد که بیش از آنکه با هدف خلق یک نتیجه مطلوب گرفته شود، برای اجتناب از یک نتیجه نامطلوب اتخاذ می‌شود. این تصمیم ممکن است درباره جذب یا حفظ استعدادها، درباره توسعه یک محصول، تدوین یک راهبرد ارتباطی یا حتی سیاست بازگشت کارکنان به محل کار باشد. اما اگر این تصمیم از زاویه ترس گرفته شود یا از زاویه شادزیستی، به احتمال زیاد به دو نتیجه کاملا متفاوت خواهد انجامید.

اقتصاد شادزیستی پدیده‌ای متعلق به آینده نیست و همین حالا شکل گرفته است. این مفهوم در دل همه‌گیری کرونا متولد شد، از رکود اقتصادی جان سالم به در برد و اکنون نیز با گسترش اقتصاد مبتنی بر هوش مصنوعی، شتاب بیشتری گرفته است؛ اقتصادی که در آن، احساسات و تجربه انسانی به کمیاب‌ترین و ارزشمندترین سرمایه تبدیل شده‌اند. رهبرانی که این تغییر را زودتر از دیگران دیده‌اند، به ‌جای افزودن قوانین، فرآیندها و کنترل‌های بیشتر، شروع کرده‌اند به حذف آنچه دیگر کارآیی ندارد؛ به‌ویژه ترس‌هایی که سال‌ها مبنای تصمیم‌گیری بوده‌اند اما حالا مانعی بر سر راه رشد، نوآوری و شادزیستی سازمان هستند.

منبع: Forbes