ذره‌ای به رفتن از ایران فکر نکردم

مدیر تولید گفت، خیر. از او فیلم‌نامه را خواستم تا آن را بخوانم که گفت: فیلم‌نامه را آماده ندارم اما داستان از روی کتابی به نام «زندگی پس از مرگ» تهیه شده است که می‌توانی آن را از کتاب‌فروشی‌ها بخری و بخوانی. کتاب را که خواندم دیدم فیلم، داستان دو دوست است. یکی از دوستان سکته می‌کند و ظاهرا می‌میرد ولی وقتی به هوش می‌آید و به خانه برمی‌گردد، متوجه می‌شود دوستش در غیاب او با همسرش ارتباط نامشروع داشته است.»

او می‌افزاید: «به مدیر تولید زنگ زدم و گفتم کتاب را خواندم ولی شخصیتی که من قرار است در آن بازی کنم منفی است. او پاسخ داد نه، بیا مثبتش کرده‌ایم. یک روز به من زنگ زدند و گفتند یک دست لباس شیک بپوش و بیا برای فیلم‌برداری. اولین پلان را آمدند بگیرند، از پشت‌سر آقای ناصر ملک‌مطیعی صورت من را گرفتند. من باید در این حالت، جمله‌ای را به آقای ملک‌مطیعی می‌گفتم. جمله را که گفتم کارگردان گفت: سعی کن یک مقدار بدجنسی در چشمانت باشد. پرسیدم: مگر این نقش منفی است؟ گفت: بله. گفتم: من گفته بودم نقش منفی را قبول نمی‌کنم. گریم را پاک و خداحافظی کردم و از محل فیلم‌برداری بیرون رفتم.»

این کارگردان در گفت‌وگو با پروژه تاریخ شفاهی سینما به ایرنا توضیح می‌دهد: «یک روز به اتفاق خانواده به اوشان و فشم رفته بودم تا در قهوه‌خانه‌ای در اراج که دوغش معروف بود دوغ بنوشم، ساموئل خاچیکیان را دیدم. او مشهورترین کارگردان روز ایران بود. چون مجلات سینمایی را می‌خواندم بلافاصله ایشان را شناختم و برای سلام نزدشان رفتم. گفت دوست داری در یکی از فیلم‌هایم بازی کنی؟ از خداخواسته گفتم بله. گفت: داستان فیلم مربوط به سه دوست است. یکی از این دوست‌ها آدم شوخی است که نقش او را آقای منصور سپهرنیا بازی می‌کند. نقش دیگر را که منفی است هم شخصی بازی می‌کند که تا به حال بازی نکرده است. شما هم نقش دیگر این فیلم را بازی کن که یک آدم آرام و مثبت است و جلوی کارهای ناجور این‌ها را می‌گیرد. با این فیلم وارد عالم سینما شدم.»

دستمزدها

متوسلانی بعدتر به بازیگر پرکاری مبدل شد که دستمزدهای خوبی می‌گرفت. خود دراین‌باره توضیح می‌دهد: «دستمزد من برای سه تفنگدار سه‌هزار تومان و برای سه نخاله ۶هزار تومان بود که نسبت به آن موقع پول خوبی به شمار می‌آمد. پس از موفقیت سه نخاله، قراردادم به ۱۵هزار تومان رسید و قراردادهای بعدی‌ام تا ۴۰هزار تومان بالا رفت. ضمن اینکه هر فیلم سه روز در هفته وقتم را می‌گرفت. سه روز تدارکات فیلم بود و سه روز فیلم‌برداری می‌کردند. هر فیلم هم حداکثر در دو ماه تمام می‌شد. منتهی وقتی رسید که من آن‌قدر سرم شلوغ شد که سه پروژه را هم‌زمان جلو می‌بردم. یعنی طی دو تا سه روز در دو فیلم بازی می‌کردم و فیلم سوم را هم در روزهای جمعه یا روزهایی که دو پروژه دیگر تعطیل بود جلو می‌بردم. وقتی این دوره پرکاری تمام شد برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم. چون دیدم دارد برای ادامه‌تحصیل دیر می‌شود. چون ذهنم بیشتر سمت کارگردان شدن بود، می‌خواستم با دست پر از آمریکا برای کارگردانی به ایران بیایم و احساس می‌کردم تحصیل دست مرا از نظر دانش سینما پر خواهد کرد.»

سال‌های بیکاری

متوسلانی  که طی دهه‌های ۴۰ تا ۵۰، ده فیلم را کارگردانی کرده بود پس از انقلاب مانند برخی هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها برای ادامه کار با مشکل مواجه شد. خود دراین‌باره می‌گوید: «بعد از انقلاب به من اجازه کارگردانی ندادند و تا سال ۱۳۶۴ممنوع‌الفعالیت بودم. سال‌های خیلی سختی بود. در مدرسه زبان درس می‌دادم. بعد از «کفش‌‌های میرزا نوروز» هم به من تنها اجازه کارگردانی دادند نه بازیگری. با وجود این هیچ‌وقت تصمیم به مهاجرت از ایران نگرفتم. چون می‌دانستم در ایران کم‌کم احساسات فروکش می‌کند و منطق جایش را می‌گیرد. ذره‌ای به این فکر نمی‌کردم که از ایران بروم.» 

کارگردان «کفش‌های میرزا نوروز» خاطراتی هم از این فیلم دارد: «سگ تربیت‌شده‌ای در این فیلم بود که متعلق به یک آقایی بود. وقتی می‌خواستیم این سگ بدود دو نفر از همکاران سراغ صاحب او می‌رفتند و به طور مصنوعی با او گلاویز می‌شدند، سگ هم برای دفاع از صاحبش به‌سرعت به سمت آنها می‌دوید. اما وقتی این کار را دو سه بار تکرار کردیم، سگ فهمیده بود این درگیری ساختگی است و دیگر سمت صاحبش نمی‌دوید. خاطره دیگر هم این است که یک بار آقای علی نصیریان وقتی دید سگ دارد دنبالش می‌دود سنگی را برداشت و به سمت او پرت کرد. سگ هم به‌سرعت به سمت آقای نصیریان حمله کرد. ایشان تا آخر فیلم از این سگ می‌ترسید. نکته دیگر اینکه این فیلم زیر بمباران‌های هوایی صدام ساخته شد.»

متوسلانی همچنین درباره این فیلم می‌گوید:‌ «یادم هست چون این فیلم مربوط به قرن‌ها پیش بود و من تخصصی در نوشتن گفت‌وگوهای قدیمی نداشتم، از دوستم آقای بهرام بیضایی خواهش کردم اگر می‌شود زحمت بکشند و در بازنویسی آن مرا کمک کنند. ولی وقتی فیلم‌نامه را از ایشان گرفتم دیدم تمام دیالوگ‌های فیلم را آهنگین نوشته‌اند. حس کردم این‌طور سرتاسر فیلم خیلی خسته‌کننده می‌شود. من دوباره روی آن کار کردم و جز دو سه صحنه، بقیه آن را از حالت ریتم و قافیه درآوردم.»

محدودیت‌ها 

او درباره قبل از انقلاب، توضیح داد: «در آن زمان دولت به اینکه شما چه چیزی را بسازی کاری نداشت. البته اگر مثلا فیلمی درباره انقلاب سفید شاه می‌ساختی از تو حمایت مالی و معنوی هم می‌کرد. من آن موقع دبیر سندیکای هنرمندان بودم. به من می‌گفتند اگر کسی فیلم‌نامه‌ای درباره انقلاب سفید شاه دارد به ما اطلاع بده تا از آن حمایت مالی کنیم. محدودیت‌های اصلی آن زمان هم دو چیز بود: یکی توهین به خاندان سلطنت و دیگری توهین به روحانیت. اما پرداختن به مسائل دیگر آزاد بود. البته در مورد اصناف و مشاغل هم حساسیت‌‌هایی وجود داشت.»

متوسلانی درباره دلیل ننوشتن فیلم‌نامه پس از انقلاب می‌گوید: «دلیل کم نوشتن فیلم‌نامه هم این بود که انگیزه چندانی برای این کار نداشتم. البته فیلم‌نامه‌هایی نوشتم ولی رد شدند و بعضی هم به مرحله ساخت نرسیدند. مثلا یک فیلم‌نامه بود که گفتند این را اگر ابراهیم حاتمی‌کیا بسازد می‌شود ولی شما مجاز نیستی و نمی‌توانی. نام فیلم «رستگاری در ساعت هشت و بیست دقیقه» بود که آقای سیروس الوند آن را ساخت. ما آن را به صورت یک فیلم کامل درآوردیم. با آقای جوزانی هم صحبت کردیم. قرار شد در سرمایه‌گذاری، من هم شریک شوم. حتی پروانه ساخت هم برای آن گرفتیم. به بنیاد فارابی رفتیم که وام بگیریم، گفتند صلاح نیست شما چنین چیزی بسازید. برو یک چیز ساده‌تر بساز! من هم گفتم دنبال این هستم که چیزی بسازم که احساس کنم کاری کرده‌ام. آخر موافقت نکردند.»