تولد «سالار مگسها» از دل وسواسها
ایبنا: وقتی ویلیام گلدینگ در سال ۱۹۵۳ نسخه تایپی «سالار مگسها» را به انتشارات فابر سپرد، این رمان پیش از آن بارها و بارها رد شده بود؛ دستکم هفت بار و شاید نزدیک به ۲۰ بار. نسخهای فرسوده و گوشهتاخورده که از دست ناشری به ناشر دیگر چرخیده بود. حتی یکی از بررسان انتشارات فابر آن را با بیرحمی تمام «پوچ و کسلکننده… آشغال و بیهدف» خوانده بود. با این حال، چارلز مونتیث، ویراستار جوان و تازهکار فابر، چیزی در این متن دید که دیگران ندیده بودند.مونتیث با نگاهی دقیق و پیشنهادهایی روشن، از گلدینگ، معلم دبیرستانی در سالزبری و مردی در اوایل دهه چهل زندگی، خواست متن را بازاندیشی کند.
نتیجه شگفتآور بود: رمانی که بسیار رادیکالتر از انتظار ویراستار با حذف و بازنویسی، سرانجام به یکی از آثار کلاسیک برنامههای درسی مدارس بدل شد. این همکاری، آغاز رابطهای ۴۰ ساله میان نویسنده و ویراستاری شد که نقش او در شکلگیری اثر انکارناپذیر است. مکاتبات اولیه این دو بهشدت رسمی بود؛ دو سال طول کشید تا «مونتیث عزیز» و «گلدینگ عزیز» جای خود را به «چارلز عزیز» و «بیل عزیز» بدهند. اما اشتراکات طبقاتی و دانشگاهی هر دو دانشآموخته ادبیات انگلیسی از آکسفورد و پرورشیافته مدارس گرامر شهرستانی بهتدریج گفتوگو را صمیمیتر کرد.
گلدینگ که میدانست نخستین رمانش به لطف مداخله مونتیث نجات یافته، همواره فروتنانه مینوشت: «طبق معمول، تصمیم با توست و من ادعای خاصی بر مالکیت کتاب ندارم.»با همه اینها، اضطراب نویسنده هرگز از میان نرفت. او مدام نگران بود که کم مینویسد، کم میفروشد یا بعدتر بیش از اندازه پول درمیآورد. در نامههایش از خودش با بیرحمی یاد میکرد و پیشنویسهایش را «شلخته» و «مزخرف» مینامید. با افزایش شهرت، دعوتهای بینالمللی، فروش حقوق سینمایی و تحسین منتقدان دانشگاهی، اعتمادبهنفس گلدینگ آرامآرام بیشتر شد.
در آمریکا از او با نوعی «انگلوفیلیای افراطی» استقبال میشد و در بریتانیا نشان CBE(نشانی که به افرادی اعطا میشود که در حوزههایی مثل ادبیات، هنر، علم، آموزش، خدمات عمومی یا فعالیتهای بینالمللی دستاورد برجستهای داشته باشند) دریافت کرد؛ افتخاری که خودش آن را با ترکیبی از غرور و خجالت توصیف میکرد. با این حال، نقدها او را به وحشت میانداخت و اغلب در روز انتشار کتابهایش از کشور خارج میشد تا با «تبرهایی که فرود میآیند» روبهرو نشود.
نامهها همچنین دشواریهای روزمره حرفه نشر را عیان میکنند: از وسواس بر سر انتخاب عنوان کتابها، مثلا وقتی گلدینگ برای «سالار مگسها» عنوان خستهکننده Strangers from Within (غریبههایی از درون) را پیشنهاد میداد، یا برای The Spire (مناره) شوخطبعانه به An Erection at Barchester (برافراشتگی در بارچستر) فکر میکرد تا اصرار مونتیث برای دیدن متن تازه و سرعت دادن به کار. این مسیر همیشه هموار نبود؛ دورهای رسید که گلدینگ گرفتار سفرها و افراط در نوشیدن، برای مدتی از نوشتن بازماند. اما بازگشتی درخشان در انتظارش بود: سهگانه دریایی، که جلد اول آن، Rites of Passage (آیینهای گذار)، با وجود بدبینی خود نویسنده، جایزه بوکر را از آن خود کرد.
این نامهها تصویری از جهانی از دسترفته در نشر ارائه میدهند: ناهارهای طولانی، نامههای دستنویس و رابطههایی که بیش از قرارداد، بر اعتماد استوار بودند. دنیایی که دیگر وجود ندارد، اما خواندن روایت دقیق آن بهویژه برای مخاطبان حرفهای کتاب همچنان وسوسهبرانگیز است.