سراب هژمونی

 دستاورد واقعی این دوران نه بازگشت به عظمت، بلکه خلق آمریکایی ضعیف‌تر و چندپاره‌تر بوده است و منافع این وضعیت تنها به جیب حلقه یاران و اعضای خانواده او سرازیر می‌شود. نخستین و شاید مهم‌ترین پیامد سیاست‌های فعلی، نابودی اعتماد جهانی به تعهدات ایالات متحده است. شاید گاهی در اهمیت اعتبار اغراق شود؛ اما اگر کشورهای دیگر باور نداشته باشند که واشنگتن به تعهداتش عمل می‌کند، تمایل کمتری برای همکاری با آن خواهند داشت. ترامپ همان‌طور که در دوران تجارت پرحاشیه و پر از ورشکستگی‌اش نشان داد، بارها ثابت کرده که تهدیدهایش بیشتر توخالی است و تعهداتش هیچ ارزشی ندارد. او توافق هسته‌ای با ایران را پاره کرد و اکنون همان پیمان تجاری با کانادا و مکزیک را که در دور اول خودش روی آن توافق کرده بود، زیر سوال می‌برد.

رویکرد زیگزاگی او در قبال تعرفه‌ها، تهدیدهای مکرر برای قطع حمایت از متحدان کلیدی و تغییر موضع غیرقابل‌توضیحش درباره اجازه تولید موشک‌های رهگیر پاتریوت در اوکراین، کاملا روشن می‌کند که روی حرف او اصلا نمی‌توان حساب کرد. این بی‌اعتباری پیامدهای واقعی دارد. شهرت ترامپ در دورویی و پیش‌بینی‌ناپذیری، یکی از دلایلی است که او برای پایان دادن به جنگ با ایران با چنین مشکلاتی مواجه شده است. مقامات ایران حتی یک کلمه از حرف‌های او را باور ندارند و منطقا می‌خواهند پیش از هر توافقی، امتیازات ملموسی دریافت کنند. به همین دلیل است که کشورهای بیشتری در سراسر جهان در حال تنوع‌بخشی به گزینه‌های خود و جست‌وجوی شرکای قابل‌اعتمادتر هستند.

در بعد نظامی نیز به‌رغم هزینه‌های بی‌سابقه و لفاظی‌های فراوان درباره قدرت ارتش، دولت او و وزیر دفاعش پیت هگست، نیروهای مسلح کشور را ضعیف‌تر کرده و توانایی آمریکا برای بازدارندگی را تحلیل برده‌اند. شروع یک جنگ بی‌فایده علیه ایران، تخلیه ذخایر تسلیحات حیاتی و نگه‌داشتن بی‌وقفه ناوها و نیروها در ماموریت‌های طولانی‌مدت، به فرسایش توان نظامی منجر شده است. این اقدامات بدون هیچ دستاورد مفیدی، ظرفیت‌های ارزشمند ارتش را سوزانده، نقاط ضعف کشور را به رقبا نشان داده و روحیه نیروها را به شدت تخریب کرده است. درحالی‌که دارایی‌های نظامی آمریکا هدر می‌رود، رقبای احتمالی آینده در حال تسلیح و آماده‌سازی هستند.

اوضاع زمانی وخیم‌تر می‌شود که می‌بینیم آنها در تلاشند تا نیروهای مسلح را سیاسی کرده و به بازوی وفادار جنبش خود تبدیل کنند. پاکسازی افسرانی که «ووک» خوانده می‌شوند، برکناری یا توقف ارتقای شمار نامتناسبی از زنان و رنگین‌پوستان با وجود کارنامه درخشانشان و تلاش برای تحمیل یکدستی فکری بر کل ساختار نظامی، تحولی بسیار خطرناک است. حرفه‌ای بودن ارتش و دوری آن از کشمکش‌های سیاسی همواره یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های تاریخی آمریکا بوده است. اگر ساختار ارتش به ابزاری شخصی برای حفظ قدرت تبدیل شود، کارآیی خود را به‌عنوان یک نیروی مبارز از دست خواهد داد. به باور والت، ارتش آمریکا هنوز از این خط عبور نکرده اما روندها نگران‌کننده است.

در عرصه سیاست خارجی نیز ظرفیت‌های دیپلماتیک واشنگتن در حال فروپاشی است. دستگاه دیپلماسی با خروج یک‌جانبه از بیش از ۶۰ نهاد بین‌المللی و خالی گذاشتن پست‌های کلیدی سفارتخانه‌ها، عملا میدان را برای گسترش نفوذ رقبایی چون چین باز گذاشته است. جایگزینی دیپلمات‌های حرفه‌ای با فرستادگان آماتور و بی‌تجربه، وضعیت را به جایی رسانده که در نظرسنجی انجمن خدمات خارجی آمریکا ۹۸درصد پاسخ‌دهندگان از افت روحیه و ۸۶درصد از اختلال در انجام کارشان خبر داده‌اند. این انزواطلبی سیاسی با تضعیف جایگاه علمی آمریکا نیز همراه شده است. کاهش بودجه پژوهش‌های علمی، انتصاب افراد ضدعلم در مناصب حساس بهداشتی و تشویق عمومی به نادیده گرفتن تخصص، به موجی از فرار مغزها دامن زده است که می‌تواند برتری تکنولوژیک آمریکا را برای همیشه به رقبای جهانی‌اش واگذار کند. براساس داده‌های موسسه فیزیک آمریکا، خروج دانش‌آموختگان دکتری این رشته از کشور به بالاترین نرخ ۳۰ سال اخیر و نزدیک به دو برابر سال گذشته رسیده است.

یکی دیگر از جنبه‌های این عقب‌گرد تاریخی، نادیده گرفتن تحولات زیست‌محیطی و اقتصاد سبز است. اصرار بر استفاده از سوخت‌های فسیلی و انکار تغییرات اقلیمی در شرایطی که جهان به سرعت به سمت انرژی‌های تجدیدپذیر حرکت می‌کند، نه‌تنها به فجایع زیست‌محیطی و تلفات انسانی دامن زده، بلکه تسلط بر فناوری‌های نوین این حوزه را به طور کامل در اختیار پکن قرار داده است. همزمان با این عقب‌ماندگی تکنولوژیک، حاکمیت قانون در داخل نیز با سرعت نگران‌کننده‌ای در حال فرسایش است. استفاده ابزاری از سیستم قضایی برای تسویه‌حساب‌های شخصی و گماردن افراد کاملا مطیع در راس دستگاه‌های حقوقی با همراهی دیوان عالی که جز در موارد معدودی جلوی اقدامات او را نگرفته، اعتماد سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی را به شدت مخدوش کرده است. شفافیت و بی‌طرفی قانونی که روزگاری نقطه قوت اقتصاد آمریکا محسوب می‌شد، اکنون جای خود را به تصمیمات سیاسی و سلیقه‌ای داده است.

در کنار این بحران‌ها، پایه‌های نهادهای مدنی نیز هدف حملات مستمر قرار گرفته است. القای مداوم شبهه در سلامت نظام انتخاباتی و ترویج تئوری‌های توطئه، شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر کرده و اعتماد عمومی به صندوق‌های رای را از بین برده است. در سطح کلان حاکمیتی، نادیده گرفتن اصل تفکیک قوا و دور زدن مداوم قانون‌گذاران، به استقلال نهادهای مهمی چون فدرال‌رزرو آسیب رسانده و ثبات اقتصادی را تهدید می‌کند. تمرکز بی‌سابقه قدرت در نهاد اجرایی کشور، راه را برای تصمیمات نسنجیده و پرهزینه باز کرده است.

فراتر از ساختارهای کلان، گفتمان عمومی جامعه آمریکا نیز به پایین‌ترین سطح نزول کرده است. ترویج ادبیات توهین‌آمیز، برچسب‌زنی به مخالفان و دوقطبی‌سازی شدید جامعه، فضای نقد منطقی را از بین برده و اتخاذ تصمیمات عقلانی را غیرممکن ساخته است. برآیند تمام این عوامل چیزی جز فروپاشی قدرت نرم ایالات متحده در عرصه جهانی نیست. کشوری که روزگاری مدعی ارائه الگوی توسعه بود، اکنون با زیرساخت‌های فرسوده و سیاست‌های تهاجمی حتی متحدان سنتی خود را نیز دلسرد کرده است.

تصمیم‌گیری‌های لحظه‌ای و متکی بر افراد بله‌قربان‌گو، کارآمدی واشنگتن را در هم شکسته و جایگاه بین‌المللی آن را به شدت تنزل داده است. اگرچه شاید بتوان چند دستاورد کوچک و کوتاه‌مدت اقتصادی یا دیپلماتیک را در کارنامه دولت فعلی پیدا کرد؛ اما واقعیت این است که دستاورد اصلی این دوران تنها متوجه منافع شخصی و ثروت‌اندوزی حلقه قدرت بوده است. با پایان این دوره آمریکا به کشوری منزوی‌تر، فقیرتر، بیمارتر و خشمگین‌تر تبدیل خواهد شد و بیش از پیش ثابت می‌شود که شعار بازگشت به عظمت از اساس تنها یک فریب بزرگ سیاسی بوده است.

*  استاد دانشگاه‌ هاروارد