ناامنی در جنگل جهانی

این مفاهیم قرن‌هاست که محرک «استراتژی» بوده‌اند، از جمله سیاست‌های دو کشور قدرتمند جهان امروز. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در حال پیگیری «تقویت نظامی» و «خودکفایی اقتصادی» برای بازدارندگی است؛ سیاستی که مشاورانش آن را «صلح از طریق قدرت» می‌نامند. در همین حال، شی جین‌پینگ، رهبر چین، در حال تزریق پول به «ارتش آزادی‌بخش خلق» و بخش تولید است تا کشورش را «خودکفا و قوی» کند.

کالب پومروی، استادیار گروه علوم سیاسی در دانشگاه تورنتو، در مقاله‌ای در «فارن‌افرز» نوشت، درست است که قدرت می‌تواند امنیت را صرفا از نظر مادی تقویت کند. اما امنیت یک پدیده روان‌شناختی نیز هست. رهبران و شهروندان به یکسان ارتش‌های بزرگ را نه صرفا برای خودشان بلکه برای احساس امنیت می‌خواهند. با این حال، تقریبا هیچ تحقیق روان‌شناختی‌ای از این ایده پشتیبانی نمی‌کند که احساس امنیت با آمار عینی در مورد قدرت مادی همسو است. در واقع، شواهد خلاف این را نشان می‌دهد: قدرت، مردم را نسبت به نیات دیگران بدبین‌تر می‌کند و بنابراین اضطراب را افزایش می‌دهد. به نظر می‌رسد که افراد قوی، هنگام تصمیم‌گیری، به مراتب بیشتر از افراد ضعیف، از تحلیل دقیق و منطقی صرف نظر می‌کنند. در عوض، آنها تهدیدها را به قول معروف «شکمی» ارزیابی می‌کنند و واکنش‌های بدون فکر نشان می‌دهند. درحالی‌که افراد ضعیف می‌دانند که برای عبور از محیط اطراف خود باید به‌طور انتقادی بیندیشند، افراد قوی تصور می‌کنند که می‌توانند برای عبور به کلیشه‌ها و سایر میانبرهای ذهنی تکیه کنند. در نتیجه، افراد قدرتمند جهان را با عباراتی تاریک و بیش از حد ساده شده می‌بینند و این باعث سوءظن و اضطراب می‌شود. 

برای اینکه ببینم آیا این یافته روان‌شناختی در روابط بین‌الملل صدق می‌کند یا خیر، من این مساله را بررسی کردم که نخبگان سیاست خارجی و مردم عادی چگونه در مورد «قدرت دولت» و «درک تهدید» می‌اندیشند. من به‌طور خاص تفکر تصمیم‌گیرندگان آمریکایی در طول جنگ سرد، سیاستگذاران روسی قبل از حمله مسکو به اوکراین در سال ۲۰۲۲ و مردم چین و آمریکای معاصر را بررسی کردم. یافته‌های من واضح بود. کشورهای قوی‌تر -مانند افراد قدرتمندتر- تمایل دارند که ناامن‌تر از کشورهای ضعیف‌تر به نظر برسند. رهبران و شهروندان آنها تهدیدها را تصور یا در مورد آن اغراق می‌کنند. آنها به صورت آنی فکر می‌کنند و به راحتی می‌توان آنها را تحریک کرد. در نتیجه، آنها بیشتر از افرادی که احساس می‌کنند دولتشان ضعیف است، از شروع و تشدید جنگ‌ها حمایت می‌کنند.

این یافته پیامدهای ناگواری دارد. امروزه، جهان با رقابت مجدد قدرت‌های بزرگ، به ویژه بین ایالات متحده و چین، مشخص می‌شود. هر طرف سعی می‌کند قدرت بیشتری نسبت به دیگری به‌دست آورد، تا حد زیادی برای احساس امنیت بیشتر. اما این استراتژی احتمالا برعکس اثر مورد نظر خود را خواهد داشت. اگر واشنگتن قوی‌تر شود، بیشتر متقاعد خواهد شد که پکن یک تهدید است. اگر پکن قدرتمندتر شود، اقدامات واشنگتن را در همسایگی خود تهدیدآمیزتر خواهد دید. نتیجه می‌تواند یک چرخه معیوب باشد: با افزایش توانایی هر کشور، [دیگری] احساس ناامنی بیشتری خواهد کرد و این امر منجر به افزایش بیشتر نیروهای نظامی می‌شود که اضطراب هر طرف را بیشتر می‌کند. برای جلوگیری از این نتیجه، مقامات ایالات متحده و چین - و در واقع، هر کشور قدرتمندی - باید سعی کنند اثرات روانی قدرت را خنثی کنند. این به آن معناست که آنها باید قبل از تصمیم‌گیری مکث کنند.

آنها باید تمام شواهد موجود را در مورد یک تهدید بالقوه به دقت ارزیابی کنند، نه اینکه به سرعت نتیجه‌گیری کنند. به عبارت دیگر، آنها باید طوری استدلال کنند که گویی دولت‌های ضعیفی را اداره می‌کنند، نه دولت‌های قوی را. یکی از قدیمی‌ترین و غالب‌ترین ایده‌ها در روابط بین‌الملل این است که قدرت به امنیت و ضعف به ناامنی منجر می‌شود. این فرضیه، تحلیل توسیدید از جنگ پلوپونز را تقویت کرد: «رشد قدرت آتن و هشداری که در اسپارت ایجاد کرد، جنگ را اجتناب‌ناپذیر کرد.» اما دانشجویان روان‌شناسی دریافته‌اند که قدرت ممکن است دیدگاه‌ها و رفتارهای منطقی ایجاد نکند.

روان‌شناسان پس از جنگ جهانی دوم، تاثیرات قدرت را مستقیما مطالعه کردند تا بفهمند چگونه افراد ظاهرا عادی می‌توانند وقتی احساس قدرت می‌کنند، مرتکب اعمال ظالمانه‌ بزرگی شوند. به‌عنوان مثال، در آزمایش زندان استنفورد در سال۱۹۷۱، روان‌شناسان، شرکت‌کنندگان در مطالعه را به‌عنوان «نگهبان فرضی» یا «زندانی فرضی» تعیین کردند و دریافتند که نگهبانان به سرعت به افراد بدرفتار تبدیل شدند. یک دهه قبل، «استنلی میلگرام» آزمایش‌هایی در مورد اطاعت انجام داد که در آن به شرکت‌کنندگان دستور داده شد تا به شرکت‌کننده‌ دیگری شوک الکتریکی وارد کنند. (در واقع، آن شرکت‌کننده‌ دیگر یک بازیگر بود که وانمود می‌کرد شوک دریافت می‌کند.) افراد مورد آزمایش میلگرام، وقتی به آنها گفته ‌شد، به وارد کردن شوک‌های فرضی ادامه می‌دادند، حتی در دزهایی که کشنده بودند.

این مطالعات بحث‌برانگیز نشانه‌های اولیه‌ای را ارائه دادند مبنی بر اینکه قدرت می‌تواند اثرات مخربی بر رفتار فرد داشته باشد؛ اثراتی چنان مخرب که الهام‌بخش پروتکل‌های جدیدی برای اخلاق تحقیق در دانشگاه‌ها شدند. در دهه‌های بعد، محققانی مانند «سوزان فیسک» و «داچر کلتنر» شروع به آزمایش این شهودها به روشی دقیق و علمی کردند. روان‌شناسان در یک محیط آزمایشگاهی، منابع بیشتر یا کمتری را در اختیار آزمودنی‌ها قرار دادند و دیدگاه‌های آنها را اندازه‌گیری کردند، تعاملات آنها را در گروه‌ها مشاهده و رفتارهای آنها را زیرنظر گرفتند. آنها دیدگاه‌ها و اقدامات روسا و زیردستان را نیز در محیط‌های شرکتی بررسی و تحلیل کردند. یافته‌ها قابل توجه بود: به نظر می‌رسید حس قدرت، تفکر تکانشی و شهودی را به‌طور واضح فعال می‌کند. افرادی که احساس قدرت می‌کردند، ریسک بیشتری را می‌پذیرفتند و اعتماد به نفس بیش از حدی نشان می‌دادند که منجر به ضررهای مالی بیشتری در بازی‌های آزمایشگاهی می‌شد. آنها در تعامل با اعضای گروه‌های حاشیه‌ای، سریع‌تر دیگران را غیرانسانی جلوه می‌دادند، به ریاکاری روی می‌آوردند و به تعصبات نژادی تکیه می‌کردند.

آنها کمتر همدل بودند و دیگران را تهدیدآمیز می‌دیدند. به‌عنوان مثال، در یک مطالعه، افراد آزمودنی‌ یک بازی همکارانه شامل تقسیم یک ظرف پول مشترک انجام دادند. آزمودنی‌هایی که به‌طور تصادفی به یک موقعیت «مدیر» قدرتمند اختصاص داده شده بودند، بیشتر احتمال داشت که هم‌تیمی‌های خود را غیرقابل اعتماد بدانند و بنابراین بیشتر احساس می‌کردند که هم‌تیمی‌ها باید برای جلوگیری از رفتار خودخواهانه مجازات شوند. آزمایشگران نوشتند که این مطالعه نشان می‌دهد که قدرت، تفکر «هابزی» را فعال می‌کند که با تمایل به «بی‌اعتمادی به دیگران و بنابراین تکیه بیشتر بر بازدارندگی به‌عنوان انگیزه مجازات» مشخص می‌شود.

البته فیسک، کلتنر و همکارانشان عمدتا در حال مطالعه چگونگی تاثیر قدرت بر تفکر فردی در محیط‌های کنترل‌شده بودند؛ چیزی که با دنیای پرمخاطره تصمیم‌گیری در سیاست خارجی بسیار متفاوت است. با این حال، تحقیقات من نشان داد که ادبیات روان‌شناختی بسیار مرتبط است. سیاستگذاران در کشورهای قدرتمند احساس ناامنی بیشتری می‌کردند و نسبت به کشورهای ضعیف‌تر، پرخاشگرتر عمل می‌کردند. می‌توان امیدوار بود که این تاثیرات در دموکراسی‌ها تعدیل شود، جایی که افکار عمومی می‌تواند بدترین انگیزه‌های یک رهبر را محدود کند. اما در نظرسنجی‌های من از شهروندان آمریکایی (و چینی و روسی)، دریافتم که مردم عادی که احساس می‌کنند کشورشان قوی‌تر است، ارزیابی‌های تهدید بالاتری نیز دارند و بیشتر از کسانی که احساس می‌کنند کشورشان ضعیف‌تر است، از سیاست‌های جنگ‌طلبانه حمایت می‌کنند. بنابراین، دموکراسی‌ها نیز به همان اندازه در برابر این نوع تفکر آسیب‌پذیر هستند.

در واقع، ایالات متحده می‌تواند روشن‌ترین نمونه موردی باشد که نشان می‌دهد چگونه افزایش قدرت یک کشور، باعث افزایش ترس می‌شود. در زمان تاسیس ایالات متحده در دهه۱۷۸۰، این کشور از نظر مادی بسیار ضعیف بود. اقتصادش به‌دلیل بدهی‌های جنگی فلج شده بود. ده‌ها کشور سرخ‌پوست توانمند و مستقل آن را احاطه کرده بودند.«چاکتاوهای» جنوب شرقی به تنهایی نیروی نظامی ده برابر ارتش دائمی ایالات متحده را در اختیار داشتند. حتی بنیان‌گذاران ایالات متحده مطمئن نبودند که آیا ملت نوپای آنها می‌تواند زنده بماند یا خیر؟ اما به جای وحشت، آنها محیط استراتژیک را با دقت ارزیابی کردند و دیپلماسی را به‌عنوان ابزار اصلی کشورداری پذیرفتند.«جورج واشنگتن»، رئیس‌جمهور ایالات متحده، مرتبا از هیات‌های بومی سرخ پوست پذیرایی می‌کرد، همان‌طور که از مقامات اروپایی پذیرایی می‌کرد و به این کشورها برای واگذاری زمین پول می‌داد. «الکساندر همیلتون»، وزیر خزانه‌داری، هشدار داد که رویاهای برخورداری از «امنیت کامل»، «بیش از حد رویاپردازانه بودند که بتوانند به عنوان یک قاعده برای رفتار ملی در نظر گرفته شوند».  با این حال، با بسط هژمونی ایالات متحده در نیمکره غربی در طول قرن نوزدهم، محاسبات این کشور تغییر کرد.

تصمیم‌گیرندگان آمریکایی در همان اوان استقلال این کشور به این نتیجه رسیدند که کشورهای سرخ‌پوست نه شرکای بالقوه، بلکه تهدیدهای غیرقابل تحمل هستند. آنها بیشتر به کلیشه‌های نژادپرستانه‌ای تکیه کردند که سرخ‌پوستان را جنگجو و غیرمنطقی نشان می‌داد. بنابراین، دولت به این تصمیم رسید که چاره‌ای جز حمله به آنها ندارد. در سال ۱۸۹۰، یک جنبش مذهبی معروف به «رقص ارواح» در پی اتحاد مجدد شرکت‌کنندگان با ارواح اجدادشان بود تا در برابر گسترش طلبی ایالات متحده به سمت غرب و جذب فرهنگی مقاومت کند. اجرای این رقص توسط مردم «لاکوتا» چنان نخبگان ایالات متحده را نگران کرد که رئیس‌جمهور «بنجامین هریسون» بزرگ‌ترین بسیج نیروی نظامی از زمان جنگ داخلی آمریکا را به منطقه حفاظت‌شده «پاین ریج» اعزام کرد. نتیجه آن «قتل عام ووندِد نی» بود. ایالات متحده به جای احساس امنیت بیشتر با قدرت، به معنای واقعی کلمه شروع به تعقیب ارواح کرد. محرک بخشی از این تجاوز فرصت بود، نه ترس. با افزایش قدرت، واشنگتن می‌توانست به سادگی زمین‌های بیشتری را نسبت به زمانی که ضعیف‌تر بود، به‌دست آورد. اما تصمیم‌گیرندگان روشن کردند که این گسترش‌طلبی همچنین ناشی از تهدید ادراک‌شده از سوی مردمان سرخ‌پوست بوده است.

 قدرت فساد می‌آورد

پایان جنگ جهانی دوم منجر به افزایش قدرت آمریکا شد. قبل از جنگ، دولت‌های دیگر حداقل می‌توانستند ادعا کنند که با واشنگتن برابرند. اما پس از آن، ایالات متحده هیچ رقیب واقعی نداشت. فرانسه، آلمان و ژاپن از هم پاشیده بودند. بریتانیا از تهاجم اجتناب کرد، اما تلفات سنگینی متحمل شده بود و بمباران‌های آلمان به شهرها و مراکز صنعتی اش آسیب رسانده بود. اتحاد جماهیر شوروی از نظر قدرت نزدیک‌تر بود، اما شوروی نیز فرسوده شده بود: این کشور حدود ۲۷میلیون کشته نظامی و غیرنظامی را متحمل شد، در حالی که ایالات متحده کمتر از ۵۰۰هزار نفر را از دست داد و تعدادی از شهرهای بزرگش در اثر پیشرفت‌های آلمان ویران شدند.  با این حال، ایالات متحده طوری رفتار نکرد که گویی امن‌ترین کشور جهان است. در عوض، رهبران واشنگتن بیشتر از قبل از جنگ نگران بودند. تقریبا از همان لحظه تسلیم ژاپن، مقامات آمریکایی نگران دولت‌های کمونیستی شدند. در سال۱۹۵۰، وزارتخانه‌های امور خارجه و دفاع، پیش‌نویس « NSC-۶۸» را تهیه کردند که خواستار افزایش عظیم هزینه‌های دفاعی در زمان صلح و توسعه بمب هیدروژنی بود. 

* استادیار علوم سیاسی در دانشگاه تورنتو