آیا صرف شهرسازی باعث توسعه میشود؟ تجربه چندین کشور و حتی ایران نشان میدهد تصور اینکه با ساختن خانه، شهر ساختهایم و با ساختن شهر، توسعه ایجاد کردهایم، درست نیست؛ چراکه میان این سه مفهوم فاصلهای جدی وجود دارد. میتوان هزاران واحد مسکونی ساخت، جمعیت را در سکونتگاههای تازه اسکان داد و حتی عنوان شهر را بر نقاط بیشتری از نقشه کشور اطلاق کرد؛ اما اگر شغل، درآمد، خدمات عمومی، حملونقل، زیرساخت، دسترسی به آموزش و درمان و امکان شکلگیری اقتصاد محلی در کنار آن ایجاد نشود، آنچه ساخته شده بیش از آنکه یک شهر باشد،
در سال۱۳۳۵، از هر ۶۸ایرانی، ۳۶نفر در روستاها و ۳۲نفر در شهرها زندگی میکردند. شصت سال بعد، این نسبت وارونه شد: ۷۵نفر شهرنشین و ۲۵نفر روستانشین. این آمار، خلاصه یکی از عمیقترین تحولات اجتماعی و اقتصادی ایران در یک قرن اخیر است؛ تحولی که نه فقط جمعیت، بلکه جغرافیای سکونت، ساختار اشتغال و هویت فرهنگی این سرزمین را از بنیاد دگرگون کرد. اما آیا این تحول محصول برنامهای اندیشیده بود یا نتیجه رهاسازی نیروهایی که هیچکس مهارشان را در دست نداشت؟
هرچه شهرها بزرگتر میشوند، نیاز به خانه نیز افزایش مییابد؛ اما افزایش ساختوساز الزاما به معنای پاسخدادن به این نیاز نیست. اگر واحدهای جدید ساخته شوند، اما شغل، خدمات، حملونقل و فرصت همچنان در نقاط دیگری متمرکز بمانند یا هزینه زمین و خانه سریعتر از توان مالی خانوارها افزایش یابد یا حتی گسترش سکونتگاهها فشار بیشتری بر آب، انرژی و زیرساخت وارد کند، افزودن بر ظرفیت فیزیکی شهر تنها بخشی از پاسخ خواهد بود. «معمای مسکن» دقیقا از همینجا آغاز میشود.
اگرچه ضرورت توسعهخواهی نظام حکمرانی و ارتقای رفاه عموم مردم امری ظاهرا پذیرفته شده و ابتدایی در کشور است، اما برخی اتفاقات این امر بدیهی را با تلاطمی مواجه میسازد که مرور دوباره چرایی اهمیت و ضرورت رعایت نظام فکری توسعهخواه را اضطراری میکند.