فناوری در خدمت تمایزات فردی

تابستان امسال، در تالار رویال آلبرت لندن مشغول تماشای اجرای زیبای خفته بودم که در جریان یکی از بلندپروازانه‌ترین حرکات باله، اتفاقی اندکی نادرست پیش رفت و صدای آه و حیرت آشکاری در میان تماشاگران پیچید. رقصندگان آن‌قدر سریع خود را بازیافتند و چنان بی‌وقفه به اجرا ادامه دادند که آن لحظه تقریبا پیش از آنکه بتوانم آنچه را دیده بودم درک کنم، سپری شد. این لحظه نه‌تنها از تجربه اجرا نکاست، بلکه همان جرقه کوتاه عدم‌قطعیت، توجه و مشارکت همه را بیشتر کرد؛ زیرا به ما یادآوری کرد که شاهد شکوفایی واقعی توانایی انسانی در لحظه‌ای زنده هستیم، نه تماشای محصولی که به‌صورت دیجیتال و بی‌نقص ساخته شده باشد. امکان خطا و نقص بود که این دستاورد را معنادار می‌کرد.

در عصری که تقریبا هر چیزی را می‌توان با دستگاهی به‌صورت بی‌نقص بازتولید کرد، همین حاشیه کوچک خطای انسانی در حال تبدیل‌شدن به یکی از ارزشمندترین چیزهای باقی‌مانده در بازار است.

جریان مشابهی را در اجرایی که در آغاز فصل تابستان از آن لذت بردم نیز می‌شد دید. هنگامی که در برادوی به تماشای هری پاتر و فرزند نفرین‌شده نشسته بودم، با ورود «تام فلتون» به صحنه، تماشاگران یک‌باره غرق در تشویق شدند؛ پیش از آنکه حتی یک کلمه بر زبان آورده باشد، صدای کف‌زدن‌ها بلند شده بود. درحالی‌که غریبه‌ها در کنار یکدیگر فریاد شادی سر می‌دادند، نمی‌شد از لذت محض و جمعی صدها طرفدار که ناگهان خود را در حضور او می‌دیدند، لبخند نزد. این شیوه برای تبلیغ نمایش، حرکتی هوشمندانه بود؛ همان‌طور که آوردن برخی از محبوب‌ترین مجموعه‌های سرگرمی به صحنه تئاتر نیز به‌طور کلی اقدامی هوشمندانه بوده است. من نیز با توجه به اینکه از طرفداران پرشور سریال نتفلیکس «چیزهای عجیب» هستم، از تماشای «چیزهای عجیب: اولین سایه» در تئاتر لذت بردم. اگر روزی میلی بابی براون خودش در یکی از این اجراها ظاهر شود، گمان می‌کنم قیمت بلیت‌ها سر به فلک خواهد کشید.

این لحظات اهمیت دارند، زیرا آنها را با یکدیگر تجربه می‌کنیم.‌ میلیون‌ها نفر در سراسر جهان برنامه‌های روزمره خود را جابه‌جا می‌کنند، سر کار نمی‌روند و از خواب خود می‌زنند تا گرد هم آیند و پخش زنده مسابقات جام جهانی فوتبال را تماشا کنند. هرچند یک فیلم ضبط‌شده از مسابقه می‌تواند دقیقا همان گزارش و همان نتیجه را در خود داشته باشد، نمی‌تواند احساسی را بازآفرینی کند که از تجربه مشترک عدم‌قطعیت، در همان لحظه‌ای که ‌میلیون‌ها نفر با یکدیگر منتظر به‌ثمررسیدن یک امتیاز هستند، پدید می‌آید.

«برادوی»، سیرک «دو سولِی» و حتی گروه بسیار موفق «ساوانا بناناز»، همگی بر همین اصل استوارند. تماشاگران حاضرند برای چیزی که نمی‌توان آن را به‌طور کامل روی یک صفحه نمایش بازتولید کرد، بهای واقعا بیشتری بپردازند. تور Eras «تیلور سوئیفت» به یک پدیده فرهنگی تبدیل شد، نه به این دلیل که طرفدارانش به موسیقی او دسترسی نداشتند، بلکه به این دلیل که حضور فیزیکی خود او بخشی از محصول شد.

هرچه جهان ما از نظر دیجیتالی بیشتر قابلیت بازتولید پیدا می‌کند، ارزش این لحظات بازتولیدناپذیر نیز بیشتر می‌شود؛ و این اصل فقط به سالن‌های ورزشی یا تئاترها محدود نمی‌شود. این اصل به‌تدریج در حال تغییر دادن این موضوع است که چه چیزی یک متخصص حرفه‌ای یا یک کارمند را ارزشمند می‌کند.

هر پیشرفت بزرگ فناورانه‌ای با پیش‌بینی‌هایی همراه بوده است مبنی بر اینکه نیروی کار انسانی ارزش کمتری پیدا خواهد کرد. انقلاب صنعتی تولید را مکانیزه کرد، رایانه‌ها محاسبات را خودکار کردند و اینترنت اطلاعات جهان را در دسترس ما قرار داد. هوش مصنوعی صرفا آخرین فصل از همین داستان ادامه‌دار است. اما اگر تاریخ راهنمای مناسبی باشد، پرسش واقعی هیچ‌گاه این نبوده است که آیا انسان‌ها همچنان ارزشمند خواهند ماند یا نه؛ بلکه این بوده که با تغییر ماهیت کار، کدام قابلیت‌های انسانی ارزش بیشتری پیدا خواهند کرد.

بخش بزرگی از گفت‌وگوها درباره هوش مصنوعی بر کارهای فنی‌ای متمرکز است که ماشین‌ها بیش از پیش قادر به انجام آنها هستند؛ و هرچه این قابلیت‌ها گسترش می‌یابند، مهارت فنی نیز کمیاب‌بودن خود را بیشتر از دست می‌دهد. این به آن معنا نیست که مهارت فنی دیگر اهمیتی ندارد؛ بلکه صرف برخورداری از آن دیگر چیزی نیست که یک فرد را از دیگران متمایز کند. وقتی همه به ابزارهای پیشرفته و مشابهی دسترسی دارند، مزیت رقابتی ناگزیر باید از جای دیگری سرچشمه بگیرد.

طنز ماجرا اینجاست که ویژگی‌هایی که باقی می‌مانند، همان چیزهایی هستند که سازمان‌ها مدت‌هاست آنها را ذیل عنوان «مهارت‌های نرم» طبقه‌بندی کرده‌اند؛ عنوانی که همواره ارزش واقعی آنها را کمتر از حد نشان داده است. انجمن مدیریت منابع انسانی (SHRM) به‌طور مستمر ارتباط موثر، مدیریت روابط، قضاوت اخلاقی، سازگاری و رهبری را در زمره ویژگی‌هایی قرار می‌دهد که کارفرمایان بیش از همه به دنبال آنها هستند. در جهانی که تسلط فنی بیش از پیش به امری استاندارد و در دسترس همگان تبدیل می‌شود، این مهارت‌های نرم هستند که به‌طور فزاینده‌ای متخصصان برجسته را از افراد صرفا دارای صلاحیت متمایز خواهند کرد.

فناوری می‌تواند دامنه کارهایی را که هر فرد قادر به انجام آن‌هاست گسترش دهد، اما نمی‌تواند جایگزین قضاوت انسانی‌ای شود که پیشرفت بازار را به حرکت درمی‌آورد. لودویگ فون میزس بازارها را فرایندهایی پویا می‌دانست که بر پایه کنش هدفمند، تغییر ترجیحات و کشف مستمر شکل می‌گیرند. انسان‌ها صرفا با در اختیار داشتن اطلاعات بیشتر ارزش ایجاد نمی‌کنند؛ بلکه با تصورکردن امکاناتی که هنوز وجود ندارند و شناسایی فرصت‌هایی که دیگران از آنها غافل مانده‌اند، ارزش می‌آفرینند.

فریدریش‌هایک این بینش را بسط داد و توضیح داد که چرا بازارها در هماهنگ‌کردن این کشفیات تا این اندازه کارآمدند. بخش بزرگی از دانشی که تصمیم‌های اقتصادی را شکل می‌دهد، پراکنده، محلی و ضمنی است. این دانش از تجربه، روابط و زمینه و موقعیت خاص پدید می‌آید، نه از فرمول‌ها یا پایگاه‌های داده. هرچه مهارت فنی بیش از پیش در دسترس همگان قرار گیرد، این اشکال منحصربه‌فرد انسانیِ دانش نیز ارزش بیشتری پیدا می‌کنند.

این امر پیامدهای عمیقی هم برای اشتغال و هم برای آموزش دارد. کسانی موفق خواهند شد که صرفا بیشترین دانش را ندارند، بلکه می‌توانند به‌طور موثر ارتباط برقرار کنند، قضاوت سنجیده‌ای داشته باشند، میان رشته‌های مختلف همکاری کنند و در شرایطی که ناگزیر تغییر خواهند کرد، اعتماد دیگران را برانگیزند.

فناوری حداقل عملکرد فنی را بالا می‌برد، اما هم‌زمان انتظارات مربوط به تجربه انسانیِ پیرامون آن عملکرد را نیز افزایش می‌دهد. هوش مصنوعی، به‌جای آنکه در نهایت از اهمیت انسان‌ها بکاهد، ممکن است اهمیت انسان‌بودنِ کامل و تمام‌عیار را افزایش دهد.

آینده تقریبا به‌طور قطع متعلق به کسانی خواهد بود که هوش مصنوعی را به‌جای مقاومت در برابر آن، در آغوش می‌گیرند. اما متخصصانی که واقعا خود را متمایز می‌کنند، با ماشین‌ها بر سر کاری که ماشین‌ها بهتر از هر چیز انجام می‌دهند رقابت نخواهند کرد. آنها با جدیت بیشتری در ویژگی‌هایی سرمایه‌گذاری خواهند کرد که نمی‌توان آنها را دانلود، خودکار یا بنا بر تقاضا بازتولید کرد. در اقتصادی که در آن شایستگی فنی بیش از پیش امری مفروض تلقی می‌شود، شخصیت به مزیت رقابتی تبدیل می‌شود.

از این منظر، عصر هوش مصنوعی ممکن است به عصری تبدیل شود که در آن صدای آه و حیرت تماشاگران، انفجار تشویق‌ها و کشش ما برای تماشای چیزی به‌صورت زنده، به‌جای آنکه بعدا آن را ببینیم، به بزرگ‌ترین مزیت رقابتی ما تبدیل شوند.

* استاد مدیریت کسب‌وکار