اقتصاد چقدر «انسانی‌» است؟ چند ملاحظه آموزشی

ممکن است «انسانی» بودن علم اقتصاد به خاطر ارتباطی که با انسان‌ها دارد و اینکه اساسا برای توضیح و فهم بهتر شرایط آنها توسعه پیدا کرده، بدیهی دانسته شود. اما فارغ از پاسخی که ما برای خودمان به این سوال می‌دهیم، جریان اصلی علم اقتصاد و سنت متعارف آن به مسیر فعلی خودش ادامه می‌دهد. مسیری که مخصوصا در سال‌های اخیر از مطالعات کمی و تجربی آکنده شده و به سواد و فهم ریاضی و آماری عمیقی نیاز دارد و شاید بتوان گفت مزیت خاص این علم هم از همین ناشی شده است. طبیعتا همین وضعیت باعث شده که یکی از بزرگ‌ترین صلاحیت‌های آموزشی که مدنظر استادان اقتصاد است، استعداد ریاضی و آمار باشد.

اقتصاد معمولا در گستره بزرگ علوم اجتماعی به حساب آورده می‌شود، اما بعضا درباره اینکه واقعا این علم و یافته‌های آن تا چه حد به ملاحظات فلسفی، تاریخی و انسان‌شناختی نیاز دارند، و اینکه این ملاحظات را چقدر باید در آکادمیای اقتصاد جدی گرفت، اتفاق نظر وجود ندارد. اگر ما این ملاحظات را جدی بگیریم و قرار باشد جایی در کلاس‌ها و پروژه‌های علمی‌ای که اقتصادخوانده‌ها به آن مشغولند برای آن قائل باشیم، معیارهای مطلوب ما برای ورود در این رشته حداقل تغییر می‌کنند. این مساله برای نگارنده این سطور، که یک پایش در دانشکده اقتصاد و پای دیگرش در مدرسه است و خودش هم از رشته علوم انسانی وارد رشته اقتصاد شده، اخیرا اهمیت پیدا کرده است.

در زمستان سال گذشته، عده‌ای از دانش‌آموزان پایه نهم که در آستانه ورود به دبیرستان بودند و دوست داشتند بیشتر با علوم انسانی و اجتماعی آشنا شوند را با هماهنگی و لطف استادان خودم در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، به آنجا آوردم. اولین سالی نبود که این برنامه را برگزار می‌کردم و در دو سال قبل آن، دانش‌آموزان را به دانشکده اقتصاد و مدیریت دانشگاه صنعتی شریف بردیم. این بازدید سالانه فقط بخشی از یک اردوی یک‌روزه برای پایه نهم است که در طی آن دانش‌آموزان متقاضی به مراکز مختلف مربوط به رشته حقوق، اقتصاد و روان‌شناسی برده می‌شوند تا با آنها آشنایی پیدا کنند.

به عنوان کسی که معلم درس فوق‌برنامه اقتصاد آن دانش‌آموزان هم هست، در اردوهای این سه سال یکی بزرگ‌ترین دغدغه‌های من این بود که افرادی که دانش‌آموزان در بخش اقتصادی این اردو می‌بینند، به هر دلیلی، طوری با آنها صحبت کنند که به کل از علاقه‌شان به اقتصاد دست بکشند یا ناامید شوند یا اساسا به خاطر علاقه به اقتصاد (و به‌رغم علاقه زیاد به دروس و مباحث انسانی و اجتماعی) تصمیم بگیرند از رشته ریاضی به تحصیل ادامه بدهند و در ذهنشان شانسی برای رشته انسانی قائل نباشند.

در گفت‌وگوی دانش‌آموزان و استادان، اکثر آنها به درست به اهمیت مباحث ریاضی و اینکه معمولا دانشجوهایی که از رشته ریاضی به اقتصاد آمده‌اند موفق‌تر بوده‌اند اشاره می‌کردند. اتفاق بانمکی هم افتاد و اینکه یکی از مسوولان آموزش دانشکده به دانش‌آموزان قریب به این مضمون را گفت که: «اقتصاد کلا رشته‌ای «ریاضی» است و اگر می‌خواهید اقتصاد بخوانید از ریاضی به آن وارد شوید.»

به نظر می‌رسد با اینکه شهود شخصی امثال من (که مسیر و علایق انسانی هم دارند) این است که اقتصادورزی ارتباط زیادی با علوم انسانی دارد، سواد ریاضی کم و کم‌علاقگی دانشجویانی که از رشته انسانی به مسیر اقتصاد وارد شده‌اند، چنین حسی را به مسوولان و استادان دانشکده‌های اقتصاد داده است که علوم انسانی دروازه خوبی به این رشته نیست؛ حتی با این وجود که مدارسی هستند که دروس ریاضی را برای دانش‌آموزان علوم انسانی با جدیت بیشتری پیگیری می‌کنند و آن دانش‌آموزان بعد از ورود به رشته‌های اقتصاد و مدیریت کمتر دچار مشکل گفته می‌شوند، جریان اصلی و عمومی باعث بدبینی به علوم انسانی شده است.

می‌دانیم که در چند دهه اخیر معمولا دانش‌آموزان برجسته و قوی در دبیرستان به رشته علوم انسانی نمی‌رفته‌اند و حتی تحصیل در آن با کندذهنی همبسته دانسته شده است؛ طبیعتا این وضعیت فرهنگی، اثر واقعی‌ای روی کل محصلان رشته علوم انسانی و بعدتر دانشجویان آن گذاشته و لذا باز هم طبیعی است که شهود مسوولان دانشکده‌های اقتصاد نسبت به انسانی‌خوانده‌ها چنین باشد: که در کل در فضای دانشگاه کم‌دغدغه و کم‌فعالیت‌اند و سواد ریاضی کمی هم دارند. اما اگر این عوامل اجتماعی و فرهنگی بر انتخاب رشته‌های دبیرستان را در نظر نگیریم، دچار یک Selection Bias بزرگ شده‌ایم! جامعه آماری رشته انسانی به خاطر مسائل فرهنگی از همان ابتدا ضعیف شده است و نمی‌توان تمام ضعف عملکرد آن در دانشکده‌های اقتصاد را به پای خود رشته گذاشت.

اقتصاددانان بزرگ، ریاضی‌دانان برجسته‌ای نیز بوده‌اند و می‌دانیم که دانش‌آموزان ریاضی در مباحثی متبحر می‌شوند که علم اقتصاد به آنها نیاز دارد (حسابان، جبر، آمار و...). با این حال، وقتی به ماهیت دروس رشته انسانی نگاه می‌کنیم، هم‌فضایی زیادی با بخشی از مباحث اقتصادی می‌بینیم (از تاریخ و جامعه‌شناسی گرفته تا فلسفه و روان‌شناسی و خود درس اقتصاد پایه دهم) که شیوه فکر کردن درباره «انسان» را به ذهن نوجوان می‌آموزند (فارغ از درس «ریاضی و آمار» در رشته انسانی).

درست است که سنت علمی اقتصاد به مدل‌سازی وابسته است و دانش‌آموزان ریاضی در دروس فیزیک و شیمی با فضای مدل‌های علمی روبه‌رو می‌شوند. اما میان مدل‌سازی درباره انسان‌ها و تصمیمات و نهادهای پیرامونشان و مدل‌سازی درباره جهان طبیعی تفاوت‌های بنیادی وجود دارد. همین‌جا باز به همان ملاحظات فلسفی، تاریخی و انسان‌شناختی نیاز داریم تا مدل‌های اقتصادی بهتری بسازیم.

وانگهی دروس رشته انسانی این درون‌مایه را دارند که دانش‌آموزان علوم انسانی را نسبت به جامعه پیرامونشان حساس و دغدغه‌مند کنند. این دغدغه برای بهتر کردن وضعیت مردم و یا حداقل تلاش برای فهم بهتر آن، یکی از چیزهایی است که می‌تواند ترغیب‌کننده حضور در رشته اقتصاد باشد. چنین آگاهی‌هایی نسبت به جامعه بشری اما به صورت ذاتی در دروس ریاضی و فیزیک نیست.

مخصوصا تغییر بینش‌ها و فرهنگ راجع به اهمیت رشته علوم انسانی و اینکه دانش‌آموزان نخبه بیشتر از پیش وارد آن می‌شوند و همین‌طور افزایش کل تقاضا برای رشته انسانی در سال‌های اخیر، لزوم بازبینی این مساله را بیشتر می‌کند. در سال گذشته با اضافه شدن مقطع کارشناسی به دانشکده اقتصاد دانشگاه شریف (که بعد از سال‌ها زحمت و پیگیری استادان این دانشکده میسر شد) باز هم این سوال درباره کیفیت ورودی این دانشکده از رشته‌های مختلف دبیرستان، و اینکه اقتصاد خواندن اساسا اولویت اول چند نفر از دانش‌آموزان نخبه رشته ریاضی، تجربی و انسانی خواهد بود را به وجود آورد.

با توجه به تمام این نکات، به نظر می‌رسد دانشکده‌های اقتصاد جایی برای دانش‌آموزان علوم انسانی که بتوانند با تلاش مضاعف، زبان ریاضی این رشته را درک کنند، دارند و می‌توان از ظرفیت‌های ایشان نیز برای غنی‌کردن فضای علمی رشته اقتصاد استفاده نمود.

* دانشجوی کارشناسی ارشد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی