تاثیرگذارترین اقتصاددان جهان، بهطرز عجیبی قانعکننده نیست
چرا عجماوغلو بیجهت ستایش میشود؟
بااینحال، اگر با اقتصاددانان صمیمی شوید ، ممکن است برخی از آنها جرات کنند نظر واقعی خود را درباره این غول اقتصادی بیان کنند. یکی از اقتصاددانان سرشناس با صراحت میگوید: «بخش زیادی از کار نظری او مفید است، اما او از مدلهایش برای توجیه سیاستهای پوپولیستی استفاده میکند؛ سیاستهایی که پیشتر نیز امتحان شده و شکست خوردهاند.» برخی مفسران حتی برای بیان نظرشان به چنین شجاعتی نیاز ندارند. نوآ اسمیت، وبلاگنویس اقتصادی، در واکنش به موجی از انتقادهای آنلاین از کارهای عجماوغلو گفته است: «من واقعا یک دهه است که دارم درباره عجماوغلو داد میزنم.»
هیچکس این اقتصاددان پرکار را به پژوهش واقعا ضعیف، چه رسد به تخلف علمی، متهم نمیکند. اقتصاددان دیگری میگوید: «او آشکارا نابغه است» و در عین حال اشاره میکند که عجماوغلو با دانشجویان دکتری و همکاران جوان خود بسیار سخاوتمند است. پرسش اصلی این است که آیا اعتبار عجماوغلو در بالاترین قله حرفه اقتصاد و نفوذ فکریای که همراه با آن به دست آورده واقعا با کیفیت پژوهشهای علمی او تناسب دارد یا نه.
از روشهای تجربی او شروع کنیم
جایزه نوبل عجماوغلو تا حد زیادی بر مقالهای استوار است که او در سال ۲۰۰۱ به همراه جانسون و رابینسون منتشر کرد؛ مقالهای که پژوهشگران بیش از ۲۳ هزار بار به آن استناد کردهاند. این مقاله میکوشد توضیح دهد چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی دیگر فقیرند.
استدلال مقاله این است که در مناطقی که مهاجران اروپایی بهطور گسترده جان خود را از دست میدادند، شاید به دلیل بیماری، استعمارگران نهادهایی «استخراجگر» ایجاد کردند؛ نهادهایی که قدرت و منابع را در دست شمار اندکی از نخبگان متمرکز میکردند تا بتوانند تا حد امکان منابع منطقه را استخراج کنند. اما در مناطق با آبوهوای مساعدتر، مهاجران زنده میماندند. در این مناطق، استعمارگران نهادهایی فراگیرتر ایجاد کردند که دربرگیرنده جادههای مناسب، مدارس و خدمات پزشکی بودند. این نهادها نیز دوام آوردند و در نتیجه، مناطقی که در دوران استعمار نرخ مرگومیر مهاجران در آنها پایینتر بود، امروزه ثروتمندتر هستند.
امروزه اقتصاددانان این نتایج را جدی میگیرند، اما نه به معنای تحتاللفظی. این مقاله صاحبنظران اقتصادی را ترغیب کرد که عمیقتر درباره نقش نهادها بیندیشند، اما در عین حال خود مقاله را نیز بهدقت مورد نقد و بررسی قرار دادهاند. گزارش کمیته نوبل در سال ۲۰۲۴ اذعان کرد که دادههای مربوط به مرگومیر «گاهی نامطمئن و ناقص» هستند. در سال ۲۰۱۲، دیوید آلبویی از دانشگاه ایلینوی در اربانا-شمپین نشان داد که برای برخی کشورها، نرخهای مرگومیر برگرفته از کشورهای دیگر اختصاص داده شده و تعدیلات دیگری نیز صورت گرفته بود.
او پس از اصلاح این موارد دریافت که برآوردهای مقاله دیگر قابل اتکا نیستند. مقالهای که سال گذشته مارتین بوخنر از موسسه پژوهشی RWI Essen و همکارانش منتشر کردند نیز نشان داد کارشناسانی که مورد نظرسنجی قرار گرفته بودند، تا حدودی بیشتر با دیدگاه آلبویی در این زمینه موافق بودند.
عجماوغلو میگوید: «این بحثها و برخی از این نقدها بسیار ارزشمندند.» اما در مقابل استدلال میکند که آلبویی برای رسیدن به نتیجه خود، نیمی از دادههای نمونه اصلی را کنار گذاشته است؛ از جمله دادههای مربوط به کشورهای مهمی مانند آمریکا، کانادا و استرالیا. به گفته او، این ترکیب، یعنی کنار گذاشتن بخشی از دادهها در کنار برخی انتخابهای آماری، است که باعث غیرقابلاعتماد شدن نتایج میشود. او همچنین اضافه میکند که اگر امروز میخواست این مقاله را از نو انجام دهد، «تعدادی تغییر، از جمله در برخی جزئیات برآورد» ایجاد میکرد؛ هرچند در دادههای مربوط به مرگومیر تغییری نمیداد.
اخیرا، پژوهشگران مقالهای را بررسی کردهاند که عجماوغلو در ماه ژوئن به همراه مجموعهای از همکارانش منتشر کرده و در آن گزارش شده است که نرخهای پایینتر زادوولد با رشد سریعتر تولید ناخالص داخلی (GDP) به ازای هر فرد در سن کار همراه است. این یافته چشمگیر به نظر میرسد و ظاهرا حاکی از آن است که کشورهایی که با کاهش جمعیت مواجهاند، مانند ژاپن، چندان جای نگرانی ندارند. بااینحال، اقتصاددانان دیگری، از جمله خسوس فرناندز-ویلاورده از دانشگاه پنسیلوانیا، این پرسش را مطرح میکنند که آیا روابط تاریخی واقعا برای درک شرایط کنونی مفیدند یا نه؛ شرایطی که در آن نرخ زادوولد در بسیاری از کشورها با سرعت در حال سقوط است. این نکته کاملا معقولی است و عجماوغلو و همکارانش نیز در بخش نتیجهگیری مقاله بهاختصار به آن اشاره میکنند. اما وقتی این نکته در برابر انبوه ریاضیات بهکاررفته در تحلیل عجماوغلو قرار میگیرد، ممکن است به چشم نیاید و حتی سادهانگارانه جلوه کند.
یک منتقد مصمم میتواند با موشکافی و کنکاش، تقریبا در کار هر پژوهشگری ایرادهایی پیدا کند و عجماوغلو بزرگترین هدف در علم اقتصاد است. بااینحال، این مساله نمیتواند مشکل دوم را توضیح دهد: اینکه ایدههای عجماوغلو برای کسی که یکی از غولهای علوم اجتماعی به شمار میرود، گاهی چندان چنگی به دل نمیزنند. اظهارنظرهای عمومی او، بهویژه درباره سیاست آمریکا، چندان نوآورانه نیستند. برای مثال، «نظریه یکپارچه» او درباره ترامپ مدعی است که رئیسجمهور آمریکا از طریق «افزایش قدرت قوه مجریه و نابود کردن نهادها و هنجارهای محدودکننده» عمل میکند. خب، این که کاملا بدیهی است.

نهادها و لاکپشتها
نگرانکنندهتر آن است که نظریه کلان او درباره نهادها شاید چندان اطلاعات جدیدی در اختیار ما نگذارد. کشورها زمانی رونق میگیرند که نهادهای خوبی داشته باشند و زمانی دچار رکود میشوند که نهادهای بدی داشته باشند. درست. اما دقیقا نهاد چیست؟ قواعد، هنجارها، سازوکارهای اجرایی، فرهنگ ــ در واقع، همهچیز. نهادها از کجا میآیند؟ از «نقاط عطف حیاتی» و «دگرگونی نهادی»؛ هر معنایی که این اصطلاحات داشته باشند.
تایلر کوئن از دانشگاه جرج میسون، هنگام نقد یکی از کتابهای عجماوغلو در سال ۲۰۱۱، خاطرنشان کرد که تغییرات نهادی توصیفشده در آن کتاب ظاهرا تنها از تغییرات نهادی دیگری ناشی میشوند؛ در نتیجه، استدلال اصلی کتاب تا بینهایت به عقب بازمیگردد، درست مانند لاکپشتهایی که تا انتهای مسیر روی یکدیگر قرار گرفتهاند. دانکن گرین از مدرسه اقتصاد لندن استدلال کرده است که این چارچوب عمدتا در نگاه به گذشته کارآمد است. فرانسیس فوکویاما از دانشگاه استنفورد نیز معتقد است این کتاب نمونه چین را بهسادگی کنار میگذارد؛ کشوری که در کنار برخورداری از نهادهایی که کاملا میتوان آنها را «استخراجگر» توصیف کرد، رشد اقتصادی خیرهکنندهای را تجربه کرده است.
عجماوغلو در پاسخ میگوید این کتاب دو فصل را بهطور کامل یا عمدتا به چین اختصاص داده است. درباره مساله «لاکپشتها» نیز توضیح میدهد: «برای فهم تغییر نهادی از منظر نهادی، باید نهادهای مشخص موجود در گذشته و رویدادهای تاریخیای را که بر آنها تاثیر گذاشتهاند، در نظر بگیرید.» او میگوید: «به هیچ وجه فکر نمیکنم این استدلال دوری یا همانگویی باشد.»
تا آنجا که عجماوغلو از دیدگاههای رایج فاصله میگیرد، عمدتا به این دلیل است که دیدگاهی بهشدت بدبینانه درباره فناوری اتخاذ میکند. کتاب «قدرت و پیشرفت» که در سال ۲۰۲۳با همکاری جانسون نوشته است، هزار سال نوآوری را عمدتا داستانی از تصاحب منافع توسط نخبگان و پیامدهای ناخواسته میداند. دستگاه پنبهپاککن در خدمت بردهداری قرار گرفت و فرآیند «هابر-بوش» (فرآیند شیمیایی تولید آمونیاک) به تولید سلاحهای شیمیایی انجامید.
ظاهرا مردم عادی تنها زمانی از پیشرفت فناوری منتفع شدند که توانستند سرمایهداران را وادار کنند منافع آنان را نیز در نظر بگیرند. این کتاب ادعایی بسیار قانعکنندهتر را کمرنگ میکند: اینکه پیشرفت فناوری فینفسه موجب شده است فرد متوسط امروزی در مقایسه با دوران پیشاصنعتی چندین برابر ثروتمندتر شود.
استدلالهای عجماوغلو درباره هوش مصنوعی نیز تا حدی بدبینانهاند که اعتبار خود را از دست میدهند. او در مقالهای که در سال ۲۰۲۴ منتشر کرد، محاسبه کرده است که هوش مصنوعی طی یک دهه آینده تنها به میزان اندکی بهرهوری آمریکا را افزایش خواهد داد. این مقاله با نادیده گرفتن تاثیر بالقوه و تحولآفرین محصولات جدید هوش مصنوعی که وارد بازار خواهند شد، به این نتیجه میرسد. لارنس سامرز، رئیس افتخاری دانشگاه هاروارد و وزیر خزانهداری پیشین آمریکا، درباره این تحلیل میگوید: «او در این تحلیل اساسا احتمال پیشرفت سریعتر علمی، پیشرفت سریعتر در علوم اجتماعی، یا تصمیمگیری بهتر در نتیجه هوش مصنوعی را بهکلی نادیده میگیرد.»
«این انتقاد وارد است.» عجماوغلو میگوید: «من ظهور هوش مصنوعی عاملمحور را پیشبینی نکرده بودم و این فناوری در پیشبینیهای من لحاظ نشده بود.» او همچنین خاطرنشان میکند که مدلهای هوش مصنوعی ممکن است در پژوهشهای علمی کاربرد بیشتری از آنچه تصور میکرده داشته باشند. بااینحال، او همچنان از روشهای خود برای برآورد آثار هوش مصنوعی بر بهرهوری دفاع میکند و معتقد است باید «در ادعاهای مربوط به افزایش عظیم بهرهوری در آینده، اندکی واقعگرایی وارد کرد».
این اختلافنظرهای دانشگاهی شاید در نگاه اول کماهمیت به نظر برسند، اما ممکن است در نهایت اهمیت بسیار زیادی پیدا کنند. عجماوغلو شاید معتقد نباشد که هوش مصنوعی بهزودی بهرهوری را بهشدت افزایش خواهد داد، اما درباره تاثیرات آن بر دموکراسی و اشتغال نگرانیهای جدی دارد.
کتاب جدید او بیشتر بر آسیبهای اجتماعی بالقوه این فناوری، از تشدید انزوا و گسست اجتماعی گرفته تا گسترش اطلاعات و محتوای جعلی سیاسی، تمرکز دارد تا مزایای احتمالی آن. پیشنهاد او برای محدود کردن این آسیبها، یعنی توسعه «هوش مصنوعی حامی کارگران» که بهجای جایگزین کردن نیروی انسانی، ارزش کار انسان را افزایش دهد، ایدهای بسیار جذاب و البته بدیهی به نظر میرسد.
نفوذ عجماوغلو در بحثهای مربوط به هوش مصنوعی در بیانیهای که اخیرا دهها اقتصاددان برجسته آن را امضا کردهاند نیز کاملا مشهود است. در این بیانیه آمده است که «باید همین حالا اقدام کنیم» تا «هوش مصنوعی را در مسیری هدایت کنیم که مکمل انسانها باشد و به نفع جامعه عمل کند». اما دقیقا منظور از «ما» چه کسانی است؟ دولت ترامپ؟ و چه کسی قرار است تعیین کند کدام نوع از هوش مصنوعی مکمل انسانها هست و کدام نیست؟ حتی اقتصاددانانی که این دادخواست را امضا کردهاند نیز کاملا مطمئن نیستند. اعتبار و شهرت عجماوغلو چنان عظیم شده است که گاهی میتواند توانایی تفکر انتقادی را نیز تحتالشعاع قرار دهد.
* هیات تحریریه