بافت اجتماعی بسیار شکنندهتر از آن چیزی است که تصور میکنیم
مدنیت؛ شیرازه نامرئی جامعه
در جریان این رویارویی، من و همسرم از طریق آتلانتا به خانه پرواز کردیم. به لطف یک رشتهبحث لحظهبهلحظه در ردیت، سریعترین صف را پیدا کردیم و با چیزی حتی نزدیک به یک انتظار ششساعته هم مواجه نشدیم. با اینکه هیچکس از این وضعیت خوشحال نبود، مسافران شرایط دشوار خود را با خونسردی و مدنیت پذیرفتند.
فرودگاه آتلانتا، شلوغترین فرودگاه جهان است و روزانه پذیرای نزدیک به ۳۰۰هزار مسافر است. ترکیبی معجزهآسا از همکاری و تخصص، چنین چیزی را امکانپذیر میکند. بیشتر از ۲هزار پرواز ورودی و خروجی آن بهموقع انجام میشوند. هنگام انتظار، طیف گستردهای از گزینههای غذایی در دسترس است و چهرههای مصمم و هدفمند آدمیان، درحالیکه بدون برخورد با یکدیگر از کنار هم میگذرند، در رفتوآمدند.
مدنیت، قاعده حاکم بر آن روز بود. با وجود دشواریهای فرودگاه، تنها هر از گاهی افراد متخلفی تلاش میکردند در صف جلو بزنند. افراد معدودی مانند آدمهای متکبر و گستاخ رفتار میکردند.
اف. ای. هایک توضیح داده است که جامعهای سالم چگونه زمانی کار میکند که افراد خود را تسلیم «انضباط قواعد انتزاعی» میکنند. این قواعد، که شاید حتی نتوانیم آنها را بهروشنی بیان کنیم، محیطی ایجاد میکنند که در آن افراد میتوانند انتظاراتی از یکدیگر داشته باشند و با دیگران همکاری کنند.
حتی هنگام ملاقات با غریبهها نیز به قواعد انتزاعی مشترکی تکیه میکنیم. هایک بررسی کرده است که وقتی به بخش دیگری از کشور خودمان سفر میکنیم، «اگرچه پیش از آن هرگز مردمان آنجا را ندیدهایم... شیوههای رفتاری و ارزشهای اخلاقی و زیباییشناختی آنان برایمان آشنا خواهد بود.»
مدنیت یکی از ستونهای آزادی است. هایک هشدار داده است: «اجبار احتمالا تنها در جامعهای میتواند تا حداقل کاهش یابد که در آن عرفها و سنتها رفتار انسان را تا حد زیادی قابل پیشبینی کرده باشند.»
در جوامع تمامیتخواه، نظم بهعنوان محصول یک «ترتیب عامدانه» پذیرفته میشود و به تعبیر هایک، «باید بر رابطهای مبتنی بر فرمان و اطاعت استوار باشد.»
در یک جامعه قبیلهای، هنجارهای صداقت و احترام به انسانها در مورد کسانی که خارج از قبیلهاند اعمال نمیشود. بدون اجبار، بعید بود مردم بتوانند مدت زیادی در صفی ششساعته در فرودگاه، در کنار غریبهها، همچنان مؤدب و متمدن باقی بمانند. هرچه قبیلهگرایی سیاسی گسترش پیدا میکند، هنجارهای احترام متقابل که زندگی مشترک را ممکن میسازند، کوچکتر و ضعیفتر میشوند. دیدن دیگران بهعنوان اشیایی که در خدمت اهداف ما هستند، بهتدریج جای این نگرش را میگیرد که دیگران نیز انسانهایی واقعی، درست مانند خود ما، هستند.
با گسترش قبیلهگرایی «ما در برابر آنها» در آمریکا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یک نظرسنجی نشان داد که ۸۰ درصد دانشجویان حاضر نیستند با کسی که متفاوت از آنها رای داده است هماتاق شوند. بحران مدنیت، همزمان بحران آزادی نیز هست. آیا بحران مدنیت در راه است؟
آنچه آدام اسمیت میدانست
آدام اسمیت کتاب «نظریه احساسات اخلاقی» را با به چالش کشیدن برخی باورها درباره سرشت انسان آغاز کرد. او نوشت، هرقدر هم که انسانها را خودخواه فرض کنیم، در طبیعت آنها «اصولی وجود دارد که آنان را نسبت به سرنوشت دیگران علاقهمند میکند و خوشبختی دیگران را برایشان ضروری میسازد، هرچند جز لذت دیدن خوشبختی آنان، هیچ چیز دیگری از آن عایدشان نشود.»
برانگیختن همدلی مستلزم آن است که با انضباط و ارادهای آگاهانه، جهان را از نقطهای غیر از مرکز دغدغههای خودمان ببینیم. سازوکار اسمیت برای تحقق این امر، «ناظر بیطرف» بود؛ یعنی آن داور درونیشدهای که میتوانیم یاد بگیریم به او رجوع کنیم و رفتارمان را نه از منظر منافع خودمان، بلکه از جایگاه یک ناظر بیغرض ارزیابی کنیم.
اسمیت توضیح میدهد: «ما هرگز نمیتوانیم احساسات و انگیزههای خودمان را بررسی کنیم.» سپس ادامه میدهد: «ما هرگز نمیتوانیم درباره آنها داوری کنیم، مگر اینکه بهنوعی خود را از جایگاه طبیعی خویش جدا کنیم و بکوشیم آنها را چنان ببینیم که گویی در فاصلهای معین از ما قرار دارند.»
برای حفظ آزادی، کار درونی مدنیت ضروری است. اسمیت میدانست اگر در انجام این کار کوتاهی کنیم، چه چیزی در معرض خطر قرار میگیرد.
او خاطرنشان میکند: «جامعه نمیتواند میان کسانی که در هر لحظه آماده آسیبرساندن و صدمهزدن به یکدیگرند، دوام بیاورد».
او استدلال میکرد که عدالت [یعنی آسیبنرساندن به دیگران] «ستون اصلیای است که تمام این بنا را برپا نگه میدارد.» اگر این ستون را برداریم، «این بنای بزرگ و عظیم جامعه انسانی... در یک لحظه به ذراتی پراکنده فرو خواهد ریخت.» اما عدالت خودبهخود پدید نمیآید. عدالت به عادتهای احترام متقابل وابسته است؛ عادتهایی که واکنشهای خودکار ما در برابر غریبهها را نیز شکل میدهند و دستکم حداقل احترامی را که زندگی اجتماعی بدان نیاز دارد، تضمین میکنند.
اسمیت معتقد بود تمدن بسته به میزان پایبندی ما به این عادتها و آمادگیمان برای مهار چیزی که او آن را «تقسیم بزرگ عواطف» مینامید، پیشرفت یا پسرفت میکند؛ یعنی همان جنبه خودخواهانهای که اگر مهار نشود، همواره دیگران را همچون سیاهیلشکرهایی در داستان شخصیِ «من» تلقی خواهد کرد. در فرودگاه، تعداد کسانی که با خود میاندیشند «نمیدانی من چقدر آدم مهمی هستم؟» هنوز عمدتا به اعضای کنگره محدود میشود.

مدنیت با ادب یکی نیست
بیشتر ما از واژههای «آداب معاشرت» و «مدنیت» چنان استفاده میکنیم که گویی معنای یکسانی دارند. الکساندرا هادسون میخواهد بفهمیم که این اشتباه چه هزینهای برای ما دارد.
هادسون در کتاب روح مدنیت مرز روشنی میان این دو ترسیم میکند. مدنیت چیزی عمیقتر از آداب معاشرت است. هادسون با تکیه بر آثار فیلسوف، مارتین بوبر، مدنیت را نوعی نگرش میداند که بر اساس آن، دیگر انسانها را ذاتا شایسته احترام میبینیم. او مینویسد، آداب معاشرت «شکل و فن یک عمل است، اما مدنیت چیزی فراتر از آن است.»
بدون این نگرش درونی، ادب صرفا نوعی نمایش و تظاهر است. اما با وجود چنین نگرشی، حتی سخن و رفتاری صریح و بیپرده نیز میتواند همچنان واقعا متمدنانه باشد.
یک نظرسنجی نشان میدهد که ۸۰ درصد دانشجویان به دلیل ترس از رنجاندن دیگران، خودسانسوری میکنند. آزادی با واداشتن مردم به همرنگشدن با دیگران حفظ نمیشود. آنچه ما بهعنوان اعضای یک جامعه مشترک به یکدیگر بدهکاریم، مدنیت است، نه توافق. با مدنیت، میپذیریم که فردی که روبهروی ما قرار دارد، چه در صف حفاظت فرودگاه، چه در بخش نظرات، و چه در اتاق جلسه، انسانی واقعی است، نه مانع، نه موجودی بیاهمیت و نه صرفا وسیلهای برای رسیدن به هدف ما.
وقتی نتوانیم این شناخت را به یک عادت تبدیل کنیم، حقیقتی را آشکار میسازیم که آدام اسمیت بهخوبی درک کرده بود: بافت اجتماعی بسیار شکنندهتر از آن چیزی است که تصور میکنیم و بدون تلاشهای اخلاقی روزمره ما از هم خواهد گسست.
هادسون این موضوع را بهروشنی بیان میکند. مدنیت «با توانمند ساختن ما برای مهار نمودهای غرایز پستتر و خودمحورانهمان، بهجای تکیه بر نیروهای بیرونی، مانند الزامات دولتی، برای مهار آنها، آزادی اجتماعی و سیاسی را تقویت میکند.»
عادتهای خودحکمرانی در اعمال کوچک روزمرهای مانند ملاحظهکردن دیگران، شکیبایی و بهرسمیتشناختن متقابل خود را نشان میدهند. اقتدارگرایی و تمامیتخواهی زمانی پدیدار میشوند که خودحکمرانی تضعیف شود و جای خود را به تبعیت بدهد.
هادسون با دقت ریشه مشکل را شناسایی میکند: «خوددوستی افراطی انسانها همچنان مهمترین تهدید برای هماهنگی اجتماعی در روزگار ماست.» پادزهر این خوددوستی یک مقررات نیست. بلکه مدنیت است؛ یعنی «مهار کردن خوددوستیمان از سر احترام به دیگران، و نیز برای آنکه طبیعت اجتماعیمان بتواند شکوفا شود.»
ممکن است در صف حفاظت فرودگاه ایستاده باشیم و از مسافری که جلوی ما قرار دارد و برای پیدا کردن کارت پروازش تقلا میکند، از شدت عصبانیت به خود بپیچیم. بااینحال، حتی اگر در ظاهر مؤدبانه رفتار کنیم، هر آه و نفس سنگین ما آشکار میکند که این همسفر خود را همچون مانعی بر سر راه خود میبینیم.
راه دیگر این است که بپذیریم او احتمالا بهاندازه ما تحت فشار است و به همان اندازه ممکن است تصور کند که همه افراد دیگر مشکل هستند. به زبان اسمیت، میتوانیم صحنه را از فاصلهای دورتر ببینیم. از این فاصله، توجیهکردن عصبانیت خودمان دشوارتر میشود و نادیدهگرفتن انسانیت همسفرمان نیز دشوارتر. مدنیت در همین کوچکترین برخوردهای روزمره تقویت میشود و آزادی نیز در همین برخوردها دوباره جان میگیرد.
* اقتصاددان و استاد دانشگاه بالتیمور